رمان آنارام
رمان آنارام به قلم هما موسویان، روایت زندگی مردی هزار چهره به نام امیر که یکی از بزرگترین مافیاهاست و تنها اسمش، باعث میشه همه عقب نشینی کنن.
داستان از جایی شروع میشه که ماموریت میگیره دختری رو بکشه.
ولی تو یه نگاه عاشق اون دختر میشه و نمیتونه بکشتش.
برای همون پیش خودش مخفیش میکنه ولی نمیدونه که هدف واقعی اون دختر چیه و…
رمان در ژانر عاشقانه و معمایی نوشته شده است و کمی ژانر طنز. روایتی خوب و نثری زیبا دارد.
دیالوگ هایی دلنشین که خواننده رو مشتاق به خوندش میکنه.
رمان انارام به قلم هما موسویان، داستان مردی هزار چهره به نام امیر است که ماموریت میگیرد دختری را بکشد.
اما در یک نگاه، طوری عاشقش میشود که تصمیم میگیرد برای همه نقش بازی کند که او مرده.
ولی در عمارت خودش مخفیاش میکند و…
– نه امیر جان! با سلمان کار داشتم، یه سرم زدم اینجا، چقدرم خوشحالم که اومدم و با شما آشنا شدم دخترم!
آن خوشحال شدن از آمدنش، انگار کنایهای بود به آن میمانیای که والا درون جملهاش گفته بود، تعارفی بس الکی و سست!
شاید همان تک جمله حواس والا را کاملا جمع کرد که پدرش حواسش هست که او چه میکند و جملهی بعدی پدرش، مهر تایید بر همین نظریه بود!
– از آراز خبر داری؟
پدرش خوب میدانست وقتی این دو نفر در کنار هم باشند، یا یک شهر را آباد میکنند یا ویران!
نمیتوانست آتو دست مهرو و پدرش دهد پس جوابی دقیق و درست داد!
– اوهوم ازش خبر دارم، فعلا بخاطر یه پرونده حسابی درگیره!
امیرعلی در حالی که از جایش بلند میشد و کتش را در تنش میزان میکرد، گفت:
– خوبه، تو کمکش میکنی؟
چرا جملات پدرش اینگونه بودند؟ نمیدانست ولی حتما میفهمید.
با لحنی قاطع پاسخ داد:
– نه… خودش از پسش برمیاد، مطمئنم!
امیرعلی لبخندی زد و در حالی که نگاهش را به مهرو میداد، گفت:
– منم مطمئنم! خب دخترم، خدانگهدار، من باید برم بیمارستان، وگرنه حتما بیشتر میموندم!
مهرو با لحنی نگران لب زد:
– بیمارستان؟ خدایی نکرده حالتون خوب نیست؟
خندهی دلانگیز امیرعلی، لبخند را روی لب امیروالا آورد!
روی همان مبلی که کارن رویش دراز کشیده بود، نشست و با لبخند تمام اجزای صورتش را از نظر گذراند، چقدر دلتنگ این صورت کوچک و بامزه بود، خودش هم هیچگاه فکر نمیکرد تا به این حد دلتنگش شود…
ولی شده بود، دلتنگ چشمانش، بینیاش، انگشتان کوچکش، مچهای تپل پاها و دستهایش، دل تنگ بویش!
خدایا دوری برایش چقدر سخت خواهد بود، از الآن طلب صبر میکرد!
طلب تحمل…
– این آقا کوچولو مثل اینکه خیلی دوستون داره مهرو خانوم!
مهرو سرش را بلند کرد که اول نگاهش به لبخند زیبای امیرعلی افتاد و پس از آن به اخم غلیظ والا که پشت سر امیرعلی ایستاده بود!
انگار نگاهش هشدار میداد که لب از لب باز نکند و قطرهای از اتفاقات را در دریای صحبتها نریزد!
او هم که حالا با وجود دو عزیزکردهاش مگر میتوانست، کاری خلاف خواستهی او انجام دهد، پس تنها به زدن لبخندی اکتفا کرد و باز نگاهش را در صورت زیبای کارن چرخاند.
والا از اینکه مهرو حرف نگاهش را خوانده بود و به آن عمل کرده بود، لبخندی روی لبش نشست و سمت آشپزخانه رفت!
– بابا شب اینجا میمونی؟
و نگاهش را در صورت امیرعلی گرداند، امیرعلی در حالی که لبخندی پر از حرف روی لبانش نقش بسته بود، نگاهش را روی مهرو و کارن چرخاند و سپس گفت:
ترس، درد و بیپناهی همگی در همان کلمهی چهار حرفی چنان رخنمایی میکردند که نبض با فشاری شدید در شقیقههای والا شروع به زدن کرد و قبل از آنکه بتواند حرفی بزند، پدرش مهرو را مخاطب جملاتش قرار داد.
– سلام دخترم! شما مهرو خانم باید باشید، درسته؟ مادر اون خانوم کوچولو!
پدرش محیا را هم دیده بود؟
سلمان آن مردک، او پدرش را به اینجا کشانده بود!
مهرو با صدایی آرام در حالی که آرامش بیشتری درون صدایش موج میزد، لب زد:
– بله… خیلی خوشحالم از آشناییتون!
امیرعلی خندهی جذابی کرد و در حالی که نگاهش هنوز به کارن بود، گفت:
– منم که شناختی دخترجان، بابای این آقای محترمم…
آقای محترمش بیشتر توهین بود، تا افتخار!
مهرو لبخندی ناب بر لب راند، این لبخندش را از وقتی به این خانه پا گذاشته بود، فراموش کرده بود و حال این چنین بر روی لبانش میدرخشید!
با صدای گریهی کارن، مهرو به سرعت سمتش رفت و در آغوشش کشید و انگار بوی مهر مادری به مشام کارن رسید که گریهاش رفته رفته آرام گشت و جایش را به لبخندی زیبا داد.
* مهرمادری، محبتی بیبدیل که آدمی هر لحظه هم بچشدش، باز هم خواستار آن است *
رمان آنارام به قلم هما موسویان، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+MIlFuYXQ8bQ4NGM0
هما موسویان با نام مستعار مهدخت
، بیست و یک ساله و ساکن شهر تهران هستن.
طراح و ویراستار…
نویسندگی رو از دوسال پیش شروع کردن و دو اثر درحال تایپ دارن.
در ژانر معمایی و عاشقانه فعالیت دارن و با قلم زیباشون، مخاطب های زیادی رو جذب خودشون کردن.
رمان آنارام – درحال تایپ
رمان همسر رد شده شاهزاده اژدها – درحال تایپ