رمان آخرین پروانه
رمان آخرین پروانه روایت دختری فعال و شرور است که عشق ممنوعهاش را در سینه نگه داشته و در این راه عاشقی به چالشهای بزرگی برخورد میکند. قلم گیرا و جذاب نویسنده دارای تعلیق است و خواننده را تا انتها با خود همراه میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 400 صفحه، در سال 1398 از نشر نغمه (شقایق) منتشر شده است.
پروانه دختری جوان و پرشروشور است که مخفیانه عاشق احسان است و از آنجا که میداند خانوادهاش با او مخالفند، آن را عشقی ممنوع میداند. در ادامه وقتی متوجه میشود که احساسش دوطرفه است، تصمیم میگیرد با احسان همراه شده و به پیش پدرش میروند. آندو پرده از عشقشان برمیدارند و با واکنش شدید فریدون خان مواجه میشوند. در آنجا رازهایی برملا میشود که هیچکدام انتظارش را ندارند.
برای ختم قائلهی پیش آمده سری تکان داد و اول رها را به خانه رساند.
سپهر پسری با قامت متوسط و هیکلی تو پر بود؛ و فرزند آخر و ناخلف خانواده که در کنار پدر و مادر مسنش زندگی میکرد و همهی تفریح و سرگرمیاش، دوستی با دختران بالا شهری و پولدار بود. چرا که بر خلاف باطن کثیفش، ظاهر تقریباً زیبا و موجه اش، و همین طور چشمان سبز رنگ و زبان چربی که داشت باعث جذب کردن دختران میشد.
با تمام این اوصاف سپهر پسری عیاش بود که کار و بار درست و حسابی نیز نداشت؛ و با این سن هنوز هم از پدر بازنشسته و حقوق بگیرش پول تو جیبی میگرفت.
بعد از رساندن رها در ترافیکی بس اعصاب خوردکن گیر افتادند. هر دو ساکت و غرق در افکارشان، خیره به نقطهای نامعلوم بودند.
پروانه در دریای خیالش غوطهور بود، مهمترین مجهول ذهنش این بود که اینجا و در کنار پسری چون سپهر چه میکند؟
با اینکه میدانست کارش درست نیست؛ اما حسی که خودش هم نمیدانست چیست! او را وادار به ماندن میکرد و شاید در اصل سپهر را راهی برای فراموشی میپنداشت!
با باز شدن مسیر و حرکت ماشینها، سپهر با سه انگشتش دستی به ته ریش چانهاش کشید و هم زمان دنده را جا زد.
پروانه کمربندش را باز کرد. سپهر بی آن که حرفی بزند، کف دستش را روی فرمان گذاشت و دو بوق پی در پی زد.
پروانه سرجایش سیخ شد و کمر راست کرد. و گفت:
ـ چیکار میکنی تو؟ چرا بوق میزنی؟
سپهر پنجه در موهایش کرد و لبش را به نشانهی خندهای نصفه و نیمه کج کرد.
ـ مگه خدمتکاراتون در رو اینجوری براتون باز نمیکنن؟
پروانه با ابروهایی که بالا رفته، گفت:
ـ نکنه میخوای کل شهر رو خبر کنی؟
سپهر ترس نشسته در نی نی چشمان پروانه را حس کرد، کمی به طرفش مایل شد و دستش را پشت صندلی او گذاشت.
ـ از چی میترسی کوچولو؟ ما دیگه تو قرن بیست و یک هستیم و اینطور روابط واسه خانوادهها عادی شده. یه کم روشن فکر باشید.
پروانه از نزدیکی او هراسانتر شد. میترسید هر لحظه کسی از خانه بیرون بیاید. برای فرار ازاین موقعیت، با کیف کوچکش تخت سینه ی سپهر زد.
ـ برو کنار ببینم. خیلی ببخشید که خانوادهی من هنوز تعصب دارن و روشن فکر نیستن.
سپهر با نگاهی سیری ناپذیر به ارتباط چشمیاش ادامه داد؛ اما پروانه خیره به چراغهای خاموش اتاقهای بالایی خانهی ویلاییشان بود که هر آن ممکن بود، کسی بیدار شود و چراغها روشن! و شاید مادرش سر رسد.
سپهر از حواس پرتی پروانه استفاده کرد و بشکنی در هوا زد که پروانه بیاختیار تکانی خورد و با چشمانی سوالی به سپهر نگریست.
سپهر که گویا از حالات و واکنشهای پروانه لذت میبرد، آرام گفت:
ـ با ما به از این باش که با خلق جهانی.
رمان آخرین پروانه از طریق انتشارات نغمه (شقایق) و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
ساناز رمضانی نویسندهی نوقلمیست که با کتاب آخرین پروانه، اولین کار چاپی خودش را وارد بازار کتاب کرد. ایشان تا کنون چندین کار مجازی را قلم زده و در آن حیطه هم فعال میباشند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان آخرین پروانه ـ انتشارات نغمه (شقایق)
رمان گنداب ـ مجازی
رمان آشوبم ـ مجازی
رمان بغض پاییز ـ مجازی
رمان آیریلیق ـ در حال تایپ