دانلود رمان پرنیان شب از پونه سعیدی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پرنیان شب از پونه سعیدی چکیده خلاصه رمان پرنیان شب : داستان دختری که با ظاهر شدن خالکوبی فرشته مرگ روی بدنش، با گروهی از خوناشام های چند صد ساله رو به رو میشه…   مقداری از متن رمان پرنیان شب : از بین پرده اتاق دیدمش. حق با سیامند بود، خالکوبی دقیقا همون بود. اما رو تن یه ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پرنیان شب از پونه سعیدی

چکیده خلاصه رمان پرنیان شب :

داستان دختری که با ظاهر شدن خالکوبی فرشته مرگ روی بدنش، با گروهی از خوناشام های چند صد ساله رو به رو میشه…

 

مقداری از متن رمان پرنیان شب :

از بین پرده اتاق دیدمش. حق با سیامند بود، خالکوبی دقیقا همون بود. اما رو تن یه دختر؟ از رفتارش مشخص بودم هیچی نمیدونه. چندبار موهای مشکیش رو کنار زد و به خالکوبی تو آینه خیره شد. حتی روی خالکوبی دست کشید، اما چطوری ممکنه هیچی ندونه؟! باید میفهمیدم اینجا خونه کیه. از رو درختی که بودم آروم پایین پریدم. پیرمردی که داشت از کوچه رد میشد با تعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و به سمت ماشین رفتم. از رانندگی تو شلوغی متنفرم، اما تو روز روشن چاره دیگه ای نیست! زنگ زدم به سیامند، مهم نیست دختره! مهم اینه حالا که بعد اینهمه سال کسی پیدا شده که این خالکوبی رو داره، باید مال ما بشه!

***

مینو: به بارون شدید پشت پنجره خیره بودم. عاشق شبم، اون هم شب بارونی، البته نه وقتی می‌خوام مهمونی برم! چون حالا بابا قبل از رفتن به سر کار، خودش منو می‌رسونه و مسلماً سؤال‌هایی می‌پرسه که دوست ندارم با دروغ جواب بدم! پرده رو کشیدم و برگشتم جلوی آینه، یه عکس تمام‌قد از خودم برای نگین فرستادم. سریع جواب داد: «مجلس ختم می‌خوای بری؟ سرتاپا مشکی؟!»

نوشتم: «کفشم که مشکی نیست!!!»

شکلک کج و کوله‌ای برام فرستاد و نوشت: «زحمتت شد! بیا دیگه بچه‌ها اومدن!!!»

تولد برادر نگین بود و نگین بچه‌های دانشگاه رو دعوت کرده بود. سعید هم بود که همه‌ش دوروبر من می‌چرخید، تازگی‌ها صمیمی‌تر شده بودیم، اما بازم وقتی کنارش باشم استرس عجیبی می‌گیرم، حالا برای اولین‌بار خارج از دانشگاه منو می‌بینه!

درِ اتاقم بدون باز شد، مینا اومد تو، با تعجب نگاهم کرد و گفت: «کجا می‌خوای بری؟!»

شاکی گفتم: «نگفتم می‌آی تو در بزن؟»

لبخند حق‌به‌جانبی تحویلم داد و گفت: «باشه! موهام رو برام با این روبان می‌بافی می‌خوام عکسش رو بذارم اینستاگرام!!!»

هاج و واج نگاهش کردم، امان از این فسقلی‌های شیطون. بدون این‌که منتظر جواب من بمونه نشست رو تخت و موهای بلندش رو پشتش پخش کرد. یه روبان قرمز هم گرفت سمت من و گفت: «یه چالشه! لطفاً خیلی قشنگ بباف!!!»

با تأسف به حال خودم سر تکون دادم و شروع به بافت موهاش کردم. عرض روبان برای موهای مینا زیاد بود. یه فکری به ذهنم رسید. موهاش رو باز کردم، جلوی آینه رفتم، روبان رو دور کمرم چرخوندم و یه پاپیون پشتم زدم. حالا واقعاً بهتر شده بود و با کفش قرمزم هم ست بود. مینا‌ هاج و واج نگاهم کرد و گفت: «پس موهای من چی؟»

سریع به سمت کمد رفتم و گفتم: «برای موهات خوب نبود، بذار بهت یه چیز بهتر بدم! مثل همون سربند گل رز که دوست داشتی!»

چشم‌هاش برق زد و اومد سمتم. رو نوک پا بلند شدم تا جعبه وسایلم رو از بالای کمد بردارم، با نوک انگشتم زدم به جعبه تا کمی جلوتر بیاد، اما جعبه با ضربه دستم پرت شد پایین، درست سمت صورت مینا! نفسم تو سینه‌ام حبس شد و دوباره… همون اتفاق افتاد! سرم گیج رفت و دنیا مثل حرکت آهسته از جلوی چشمم گذشت! جعبه وسایلم آروم‌آروم به‌سمت صورت مینا می‌رفت و وسایل داخلش خیلی آروم خارج می‌شدن. ناخودآگاه دستم رو به‌سمتش بردم و تو زمین و هوا گرفتمش. دوباره همه‌چیز حالت عادی شد. گیج و مبهوت به جعبه تو دستم نگاه کرد. من واقعاً گرفتمش؟! نفس راحتی کشیدم، مینا با دهن باز خیره به من نگاه می‌کرد، آروم و شوکه گفت: «یهو چی شد؟!»

رو تخت نشستم و گفتم: «نمی‌دونم، سرم گیج رفت!»

چند روز بود این‌جوری سرگیجه می‌گرفتم. شاید به‌خاطر خستگی دانشگاهه! مینا اومد کنارم نشست و گفت: «خوبی الان؟»

سر تکون دادم و گفتم: «آره پشت کن موهات رو ببافم.»

سریع چرخید، موهاش رو بافتم و با گل‌های رز سربند تزیین کردم. چندتا عکس براش انداختم. صورتم رو بوسید، قبل از این‌که از اتاق بیرون بره گفت: «روبانم حسابی باکلاست کرده‌ها!» خندیدم و بالشت کوچیک روی تخت رو به سمتش پرت کردم،، اما سریع در رو بست و فرار کرد.

بلند شدم و تو آینه نگاه آخر رو به خودم انداختم. مانتوی مشکیم رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون، این‌جوری می‌رفتم پایین بهتر بود چون مطمئنم بابا پشت باز پیراهن رو ببینه مخالفت می‌کنه! مامان تو آشپزخونه بود و بابا هم، آماده روی مبل نشسته بود! مامان سرتاپام رو بررسی کرد و گفت: «این عشق رنگ مشکی چیه تو داری؟»

چشمکی زدم به مامان و گفتم: «بهم می‌آد آخه!»

با سرِ انگشت‌هاش موهام رو که بالای سرم بسته بودم مرتب کرد و گفت: «همه رنگ‌ها بهت می‌آد عزیزم!»

بابا اومد سمتم و گفت: «بریم؟»

آروم گفتم: «با آژانس می‌رم بابا، شما دیرت می‌شه!»

چشمکی زد و گفت: «نگران نباش!»

مامان رو بوسید و با هم از خونه خارج شدیم. تو کل مسیر هردو ساکت بودیم، بابا جلوی خونه نگین نگه داشت، صدای آهنگ تا تو کوچه می‌اومد و کوچه پر از اتومبیل‌های جورواجور بود! بابا با ابروهای بالاانداخته نگاهم کرد و گفت: مطمئنی پدر و مادرش هستن؟»

از دروغ گفتن متنفر بودم برای همین گفتم: «بابا، یعنی اگه نباشن شما به من اعتماد ندارین؟»

خندید و خواست جواب بده که موبایلش زنگ خورد. سریع جواب داد و گفت: «جانم؟»

به‌سختی صدای فرد پشت خط شنیده می‌شد که گفت: «وضعیت قرمز موقعیت هفت!»

«الان خودم رو می‌رسونم!»

قطع کرد، نگران نگاهش کردم و گفتم: «چی شده بابا؟»

«هیچی مثل همیشه. مواظب خودت باش دخترم!»

خم شد و گونه‌ام رو بوسید. می‌دونستم عجله داره، سریع پیاده شدم و از ترس خیس‌شدن به‌سمت خونه نگین دویدم، زنگ در رو زدم و برگشتم سمت بابا که دیگه رفته بود. خوشحال بودم مجبور نشدم دروغ بگم،، اما نگران بودم مأموریت بابا خطرناک باشه!

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ترنم از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماه مه آلود از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان راز مانا از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان طلوع مه آلود از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دشت میخک های وحشی از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هر هفت رنگ من از پونه سعیدی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان نامستور از پونه سعیدی و بنفشه

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=480
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!