لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 2 از زینب ایلخانی
داستان دختری که برای رسیدن به آرزوهاش تنها پا به شهری بزرگ می ذاره.
مقداری از متن رمان هزارچم 2 :
مامان محکم روى پای خودش میکوبد.
– استغفرالله دختر! چرا کفر میگی؟ این حرفها چیه میزنی؟ توکلت به خدا باشه مادر.
حنانه که مرا تازه پشت شیشه دیده، با ذوق برایم دست تکان میدهد و با خوشحالی میگوید:
– ریحانه بیا پایین با بابا آب بازى کنیم.
بابا هم سرش را بالا میگیرد شلنگ را سمتم میگیرد و آب روى شیشه میپاشد.
– مادرت کجاست بابا؟ بیاید پایین!
بغضم را قورت میدهم.
دوباره دلم میلرزد و با خود میگویم:
“من بابا را دوست دارم؛ خیلى دوسش دارم”
سعی میکنم لبخند بزنم.
جواب میدهم:
– داره نماز میخونه. الان میایم.
بعد خوشحال میشوم که رژم را پاک کرده ام و حالا راحت میتوانم پایین بروم و در چشم هاى پدرم نگاه کنم.
حنانه همیشه سعی میکرد کارهاى مرا تقلید کند. موهایم تا پایین کمرم بود؛ صاف و مشکی.
برعکس موهای موجدار حنانه.
برای همین اینقدر غر زد تا مامان موهایش را با اتو صاف کند.
سارافون گلبهى و کرمى که بابا از دوبى برایم سوغات آورده بود را پوشیدم و جلوی آینه چرخیدم.
موها و دامنم در هوا رقصید و من حس خوبى داشتم.
یک حس خوب برای همه دختر ها در آن سن!
مامان با افتخار نگاهم کرد.
– یک شال کرم بردار بنداز رو شونه هات تو عروسی. زشته آستینت حلقه ایه.
اخم کردم و گفتم:
– وا مامان شال بندازم؟ گل های دور یقه و حلقه آستینش معلوم نمیشه.
در حالی که کمک میکرد حنانه ساق شلوارى سفیدش را بپوشد؛ گفت:
– پایین دامنشم از همون گل داره مادر دیگه!
جوراب که قراره نپوشی. لا اقل شال بنداز!
خانواده جبار زاده خیلی مومنن. زشته! حرف در میاد واسمون.
با حرص شال را بر میدارم.
– مجلس زنونه است! چندین و چند ساله ما هر مراسمی میشه باید نگران جبار زاده ها باشیم
که خدا رو شکر هیچ وقتم نمیان.
مامان نمیتواند نخندد!
– خدا نکشتت دختر. این بار عروسی دخترشونه، میشه نیان؟
حالا من هم میخندم.
– والا از اون “هایکلاس” ها، اینم بعید نیست. مثلا واسه داماد و خانوادش کلاس بذارن و نیان.
– غیبت نکن!
حنانه با ذوق میگوید:
– مامان اسم اون خانمه رییسشون چیه؟
مامان لب گاز میگیرد.
– اِوا!! رییس چیه؟
کنار مامان مینشینم و خودم را به او میچسبانم.
– همون پیرزنه خالشون.
– آهان، عزیزه خانم!
حنانه لب هایش را داخل دهانش فرو میبرد و طورى که انگار دندان ندارد با صدای پیرزن میگوید:
– جاوان هم جاوان ها گدیم! الانی ها حیا ندارن.
مامان آرام بازوى حنانه را نیشگون میگیرد.
من از شدت خنده نمیتوانم حرف بزنم.
خانواده جبار زاده!
این اسم در همه فامیل ما، شبیه یک تابلوى نفیس قیمتی بود که سر در زندگی همه ما آویزان شده بود.
فامیل دور پدری!
زن عمو همیشه افسوس میخورد که قبل از عمو، جبار زاده ها براى پسر بزرگشان به خواستگاری اش آمده بودند و چون خواهر بزرگترش ازدواج نکرده بوده، پدرش مخالفت میکند و آنها هم از یک طایفه دیگر عروس میگیرند.
اما همین حالا هم خیلى آرزو دارد یکی از دختر عموهایم بتواند عروس این خاندان شود!
پدرم میگوید اصلیت پدری شان از باکو است.
اما عمو اعتقاد دارد در اصل روس هستند.
ولی پدر بزرگ همچنان مُصر است که جبار زاده ها نسل در نسل تبریزى خالص هستند.
آقاجان خودش تبریزى اصیل است و همیشه با یک حالت نژاد پرستانه ای به تبریزی و غیر تبریزى نگاه میکند و با آن سبیل های کوچک هیتلرى اش، هربار مرا یاد نازی ها می اندازد.
بابا براى بار چندم با عصبانیت از طبقه پایین فریاد میزند:
– نریم سنگین تریم. دیر شد!
مامان بلند میشود و آرام میگوید:
– بجنبید دختر ها!
بعد با صدای بلندتر میگوید:
– اومدیم آقا جواد.
اومدیم!
در لحظات آخر خروجمان از خانه، یادم می افتد گل سر روبانی که نفیسه، دختر عمویم، به من قرض داده بود را جا گذاشته ام.
سریع سمت پله ها دویدم و بابا دوباره عصبانی شد.
نمیتوانستم از گل سر بگذرم.
پارسال که نفیسه آن را خرید، هر کار کردم به من نگفت از کجا خریده است.
اما قبل سفر، وقتی ساکم را میبستم؛ خودش آن را روی وسایلم گذاشت.
– بیا ریحانه. این رنگش به لباس هات میاد.
خندیدم و بوسیدمش.
– کاش شما هم میومدید.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مرگنواز از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی