لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان در وجه لعل از بهار برادران
رمان در وجه لعل روایتگر بخشی از تاریخ معاصر کشور می باشد که سالهاست کتمان شده است.
مقداری از متن رمان در وجه لعل :
صدای هوهوی پنکه توی سرم می پیچید. دانه های عرق از تیره پشتم شره کردند. رقصیدند و پایین رفتند و کمرم را لرزاندند. صدایش خش دار بود و توی گوشم پیچید: «دستور از بالا آمده.»
صدایم لرزید: «قرارمون این نبود!»
«نشد… هر کاری کردم نشد!»
خنده ام بند آمد و لب های خشک شده و کج وکوله ام جمع شدند. نگاهم، مات روی لب هایش ماند. گردن کشیدم وگفتم: «می فهمی داری چی می گی فرشاد؟!»
هوا را فوت کرد. ناراحت بود! یا آن لب های آویزان و چشمان پایین کشیده شده و چهره گرفته، تنها منِ احمق را می توانست فریب دهد؟
برعکس همیشه پشت میز ریاستش ننشسته بود. چهره اش جدی نبود. ژست هم نگرفته بود!
ساکت ایستاده بود و یک دستش مشت شده، کنارش آویزان بود. زبانم را روی لبهای پوسته
شده ام کشیدم، تارهای صوتی ام انگار توی هم گره خورده بودند که صدایم آن طور لرزان به گوش رسید: «من باید چی کار کنم؟»
سر تکان داد. نگاهش به آرامش دعوتم می کرد اما من یاغی شده بودم. قلبم بی امان می کوبید. دست دور دهانش کشید و چانه اش را توی مشتش گرفت.
چانه خوش تراشش را که شیاری ریز از وسط به دو نیم کرده بود. چانه ای که همیشه بالا می گرفت. به آن می بالید و وقت هایی که به دندان می گرفتمش “آخ” دروغین ولی پرلذت از دهانش بیرون می داد، بعد هم “بی شرف” را کش دار بارم می کرد و بعد…
«ببین لعل… من…»
«فقط بگو چی کار کنم؟»
توی حرفش پریدم. چشمانش گرد شد. شاید چون هرگز صدای آن طور به هوا رفته را از من همیشه آرام و مطیع نشنیده بود. نه در آن یک سال و خرده ای که رابطه مان پا گرفته بود و نه قبل تر. هر چه میانمان بود احترام بود و محبت.
انگشتانش را لای موهای مواجش کشید. لبهایش را به هم چسباند و با گفتن جمله بعد نگاه دزدید: «برو کارگزینی.»
چانه ام بالاخره لرزید. چشمانم پر شدند و ناباور عقب رفتم. بعد هم عقب تر. آن قدر که از اتاقش که بیرون زدم بدون توقف از مقابل منشی گذشتم. قربانی صدایم زد.
به صدا زدنش اهمیت ندادم و خودم را به کنج راه پله ها رساندم. بینی ام را بالا کشیدم تا اشک هایی که توی کاسه چشمانم اسیر کرده بودم سرازیر نشوند. باورهایم فرو ریخته بود. قلبم داشت میترکید.
کمرم را به دیوار خنک کوبیدم. یادم به لحظه ای افتاد که به اتاقش احضار شدم. به خیال محقق شدن قول و وعده های پوچ و توخالی اش ظاهرم را ساخته بودم. رژ بی رنگ اما براقی را روی لب هایم کشیده و ابروهای پرم را با انگشت مرتب کرده بودم.
باز خودم را به دیوار کوبیدم. نفس هایی عمیق کشیدم. هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. عجیب هم نبود؛ صدا را آنجا خفه کرده بودند. تنها صدای هوهوی کولرهای کهنه و زنگ خوردن تلفن می آمد و “بازرگانی، بفرمایید” گفتن های خانم قربانی.
گفته بود اخراجم کردند. نگفته بود اخراجم کرده!
بقیه را جای خودش اسم برده بود و همان بقیه درد را چند برابر می کردند.
این شش سال با چنگ ودندان برای حفظ کارم تلاش کرده بودم، مطیع بودم و حرف شنو و حالا به بهانه تعدیل نیرو اخراج شده بودم. آن همه اضافه کاری و مرخصی های مطالبه نشده حالا روی دستم باد کرده بود. سر خم کردن ها و تن دادن به خفت ها و بله قربان گفتن ها به پوچی ختم شد!
کارم در کارگزینی چند دقیقه بیشتر طول نکشید. مقدمات بیکار شدنم از قبل فراهم شده بود!
حتی مجال چانه زدن و التماس را هم ندادند. حکمم آماده منتظر امضای من بود و تمام.
نگاهم روی انگشتی که چندبار روی برگه روبرو ضربه زد ثابت ماند. رد خودکار کنار ناخن مرادی جا مانده بود و پوست نوک انگشتش به نظر زمخت می آمد. درست مثل صدایش که گفت: «خانم این جا و این جا رو امضا بزن و برو به سلامت.»
“برو به سلامت” عین سیلی صورتم را چزاند. مگر داشت پست یا مقامی بذل و بخشش می کرد!
نگاهم بالا کشیده شد. با مرادی تنها روزهای اول استخدامم همکلام شده بودم و بس. کارمند قدیمی کارگزینی بود و گذر من به آنجا نمی افتاد. داشت با چشمان ریز و دکمه ای اش صورتم را نگاه می کرد.
مقنعه ام را بی اراده جلو کشیدم هر چند که دیگر نیازی به ظاهر سازی نبود. باز روی کاغذ ضربه زد و گفت: «امضا کن برو…»
فکرم کار نمی کرد. حافظه ام روی دور تکرار افتاده بود و تنها “اخراج شدی” را مدام بازخوانی می کرد. باید چه می کردم؟
شلوغش می کردم؟
فریاد می زدم؟
زیر بار نمی رفتم؟
با چه کسی چانه می زدم؟
فرشاد گفته بود دستور از بالا آمده اما امضای تمیز و مرتبش، با همان قلم مون بلان که کادوی تولدش بود، بدجوری دهن کجی می کرد. اول حکم را تایید کرده بود و بعد خبرش را داده بود. پرسیدم: «چند نفر تعدیل شدن؟»
مرادی با آن ته ریش چند رنگ و لب های چروکیده و تیره رنگش گفت: «تعدیل نیرو نداشتیم خانم. شرکت وضعش خوبه الحمدالله.»
خشم توی سینه ام قل قل کرد. صدایم را صاف کردم. باید حرفی می زدم جای آن که مثل یک احمق ظاهر شوم و لذت رنج کشیدن و تحقیر شدنم را به مرادی بچشانم، خودکار را روی برگه انداختم.
«من حق و حقوقی دارم. هنوز سال تموم نشده، تا آخر سال قرارداد دارم.»
«من نمی دونم… حق و حقوقت رو برو بالا بگیر… لابد یه کاری کردی اخراجت کردن. اخراج نداشتیم ما اینجا!»
با حرفش صورتم آویزان شد. آب دهانم را قورت دادم. کاری کرده بودم؟!
در آن چند سال یک بار هم توبیخ نشده بودم! نه از زمانی که فرشاد مدیر بخش شد نه قبلترش!
مرادی از نیش کلام زدن خوشش آمده بود انگار که گوشه لبش بالا رفت و چشمانش برق زد. دوباره روی جایی که باید امضا می زدم ضربه زد. پیش از آن که فرو بریزم زمزمه کردم: « اول باید بخونمش.»
«بخون ولی آخرش امضا رو باید بزنی.»
دستش را باتعلل از روی برگه برداشت و به صندلی تکیه داد. دلم از حضورش پیچ خورد. نگاهی اجمالی بر روی کاغذ انداختم و با دستی لرزان و سری افتاده خودکار را برداشتم و امضایم را پایش زدم. درست آن، سوی برگه در دورترین نقطه از نام “فرشاد فخاری” مدیر بازرگانی.
هوای نمدار آنجا داشت خفه ام می کرد. سرم هم با چرخش کند پنکه های سقفی به دوران افتاده بود. از کارگزینی بیرون زدم و توی راهرو ایستادم. چندین سال، شرایط کاری مزخرف آنجا را به امید دائمی شدن قراردادم تحمل کرده بودم.
دیگر طاقت آن ساختمان کهنه و کارمندان از رده خارجش را نداشتم. آن شرکت در مقطعی از زمان موقف شده بود. همه چیزش از کهنگی بوی نا می داد.
به اتاقم بازگشتم. قربانی باز، بی آنکه از جایش تکان بخورد، صدایم زد. کیفم را از کشو بیرون کشیدم و با ضرب زانو بستم. تلفن روی میز چندین بار زنگ خورد. دستانم از حرص میلرزید.
حرکات تند و عصبی ام حسابی در اتاق سروصدا به پا کرده بود. مجله ها و چند کتابم را به سختی داخل کیفم چپاندم. نگاهی به اطراف انداختم. بقیه وسایلم ارزانی خودشان!
گلدان پوتوس را از پشت پنجره برداشتم و زیر بغل زدم. همان که خواستم از اتاق بیرون بروم قربانی در چهارچوب در ظاهر شد: «خانم تاجیک مهندس کارتون دارن. گفتن الساعه برین اتاقشون.»
عینک ته استکانی اش را با نوک انگشت روی بینی تنظیم کرد و لبخند زد. لبخند کج و اجباری روی لب هایش بیش از هر چیز منزجرم کرد. دسته کیف روی شانه ام، مقنعه ام را به عقب می کشید.
نگاه او روی رنگ روشن موهایم بود و نگاه من روی مانتو بلند و گشادش. بعد روی پوست بی حال و لب های بی رنگش. از کنارش گذشتم و آهسته زمزمه کردم: «خدانگهدار خانم قربانی.»
گلدان را دست به دست کردم و به سمت در خروجی رفتم. چند نفر توی راهرو جمع شده بودند. چانه ام را بالا دادم و توی ذهنم قدم های مانده تا در را شمردم. صدای پا توی سالن پیچید. صدایی پشت سرم قدم برمی داشت. بوی عطرش زودتر از صدایش پیچید.
«خانم تاجیک چند لحظه صبر کنید لطفا.»
ایستادم اما برنگشتم. داشت نزدیکتر می آمد. اشتباه اول، خطاب کردنم در برابر چشمان کنجکاو کارمندان بود. حس بدم شد نفرت و تا نوک زبانم بالا آمد. باز هم خواست تا صبر کنم. اشتباه دوم لحن تحکم آمیزش بود. تاب نیاوردم و چنان نیشش زدم که زهرم توی عصبهایش بنشیند و عین من جان دهد.
«باهات تماس می گیرم فرشاد. شب که اومدی… صحبت میکنیم.»
سرخ شدنش را می توانستم تصور کنم. فرشاد محافظه کارترین مردی بود که می شناختم. بین کار و زندگی خصوصی اش دیواری بلند بنا کرده بود و چنان با من برخورد می کرد که هیچ احدی به رابطه عاطفی مان پی نبرد.
همیشه خشم و عصبانیتش حواله من می شد تا مبادا کسی جور دیگری فکر کند. همان اندک صدا هم خاموش شد و بخش بازرگانی شرکت کارخانجات منتخب در سکوت محض فرو رفت. و من دیگر لحظه ای برای ماندن در آنجا تعلل نکردم.
اتوبوس بی آر تی خلوت بود. سرم را به شیشه تکیه دادم و برای منحرف کردن افکارم ماشینهای سیاه رنگ در تیررسم را می شمردم. بعد سفیدها را شمردم، بعد شاسیبلندها را تا زمان بگذرد. تلاشم بیهوده بود. آمارشان همان چند دقیقه اول از دستم در رفت. درست مثل آمار حوادث تلخ زندگی ام. تا یکی می رفت دومی پیدایش می شد.
خشم و غم فروکش کرده بود و حال با ترسی عجیب دست و پنجه نرم می کردم. ترس از بیکاری و بی پولی. پس اندازی نداشتم که هیچ، بدهکار هم بودم. نهایت با ته مانده پس انداز خاله مدتی را می گذراندم، اقساط خانه را چه می کردم؟
اگر خانه ام را از دست می دادم کجا می رفتم؟
قلبم دیگر بیخ گوشم می کوبید. همان فردا موعد قسط پنجم بود. اگر آقا باخبر می شد، یکی از پسرها را سراغم می فرستاد و آن وقت بود که من تمام می شدم.
به خانه نرفتم. تلفنم را هم فقط وقتی که با گلزار تماس گرفتم از کیفم بیرون کشیدم. دروغ نبود، اگر می گفتم که دوست داشتم چندین تماس از دست رفته روی صفحه خودنمایی کند. کسی نگرانم باشد، پیگیر حالم باشد. اما دریغ از تماسی که بخواهد از دست برود!
اگر به خانه می رفتم، غروب نشده فرشاد آنجا بود. آنچه آخرین لحظه گفته بودم عقوبتی داشت که باید منتظرش می ماندم. نمی توانستم تحملش کنم. باید دست از گول زدن خودم برمی داشتم و وجدانم را آسوده می کردم. هم فرشاد به من خیانت کرد و هم من به او.
گلزار خانه بود و من مثل همیشه به او پناه بردم. به خانه کوچک و دمنوش های عجیب و غریبش.
چهار طبقه را نفس زنان بالا رفتم. کنار در منتظرم بود، گلدان و کیف حجیمم را که دید لب ودهانش کج شدند و دست به سینه گفت: «باز چی شده؟»
روی آخرین پله ایستادم. نفسم بالا نمی آمد. دقیق نگاهش کردم. می دانست چه شده!
تن صدایش، مدل ایستادنش و حالت چشم هایش گویا بودند!
هیچ وقت نمی توانست چیزی را از من پنهان کند. فقط من! وگرنه که می دانستم چه هنرپیشه قهاری است.
«لعنت به این پله ها…»
«هربار همین رو می گی!»
چانه ام لرزید و عصبانیتم شد غصه و غصه هم شد اشک.
گلزار در آغوشم کشید و چند ضربه به پشتم زد. همیشه همان طور بود، بر عکس اسمش عاری از احساس و عطوفت. کنار گوشم گفت: «چه اشکی می ریزه… مامانت مرده مگه که این جوری داری آبغوره می گیری.»
بینی ام را بالا کشیدم. حالم از خودم بهم خورد اما ترس از فردا و بی سرپناهی، قویتر از هر حسی بود. باز بینی ام را بالا کشیدم و گفتم: «تو از کجا فهمیدی؟»
«خوبه خوبه حالا… بیا تو ببینم. انگار چی شده!»