لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان درجه دو از گیسو خزان و رویا قاسمی
رمان درجه دو روایت دختریه که یه بازیگر درجه دو محسوب میشه و برای گرفتن یه نقشی ناچار به دستکاری صورتش میشه و…
مقداری از متن رمان درجه دو :
بابا سید، همیشه میگفت که باید ارج و قربت پیش خدا بالا باشه، بندهی خدا کی هست که بخوای ارج و قربت رو بهش نشون بدی!
میگفت، خدا باید با نگاهش با توجهش به آدمها، عزت بده! بعد رفتن بابا سید، هر وقت که دلم براش تنگ میشد از خدا میپرسیدم، چرا یکی رو که بهم باور میداد که تو نگاهت حتما با منه، رو ازم گرفتی؟! همه چیز به اندازهی کافی سخت بود، من فقط بابا سید رو داشتم که بهم اطمینان خاطر داشت!
بعد باباسید، این آدمهایی که از پوست و استخونشون هستم، دنیا رو برام سخت گرفتند. نمیفهمیدن من یه دخترم با آرزوهای بزرگ و شاید که دور.
تحمل آدمهای خونه، بعد بابا سید سخت بود. نه مامان نه بابا، نه اون جقله که هفت روز هفته اینجا پهن بود، آدمِ فهمیدن من نبودن!
نبودن که بعد یه فیلمبرداری سخت که اومده بودم خونه مدام سرم غر میزدن که باید بذارم کنار این حرفهای رو که جز دردسر برام چیزی نداره. حس من به آدمهای این خونه خنثی بود. جای بابا سید کنار صندلی کنار شومینه، خالی بود و عبای سبزرنگش هنوز از روی شونههای صندلی آویزون بود. کسی تو این خونه دلش رو نداشت که اون عبا رو برداره و بذاره توی کمدی که صاحبش ماهها بود که دیگه بین ما نبود. تسبیحش هنوز هم از دستهی صندلی آویزون بود و چقدر خوب که یک شب قبل از اینکه بره چیزی از خودش رو مثل حضور هر روزهش برامون گذاشت، یه گوشه از این خونه.
-سیما میشه صدای اون آهنگ رو کم کنی؟ سرمون رفت!
هنوز چشمهام بستهست و دلم نمیخواد این حالت خلسهای که توش فرو رفتم رو ترک کنم.
در اتاقم باز میشه.
-عمه میگه صداش رو خفه کن!
چشمهام رو باز میکنم.
– تو خونه زندگی نداری بچه؟
– مگه خونهی تو میمونم! خونه عمه امه.
– چرا نمیری پیش داداشت اینجوری بلبل زبونی کنی؟
– داداشم که مثل مامان و بابات لیلی به لالام نمیذاره! یکی میزنه پس کلهم تا یه هفته باید استراحت مطلق باشم تا روبهراه بشم.
– خوبه میدونی چه داداش ترسناکی داری و بازم اینجا انقدر روت زیاده، من جای تو بودم کمتر پروبازی درمیاوردم تا پرتم نکنن بیرون.
– کی میخواد پرتم کنه بیرون؟ تو! تو که خودت همین روزها میخوان خرت کنن شوهرت بدن تا از دستت راحت شن!
چشمهام گشاد میشن و این پسرهی وقیح یازده ساله، چرا باید انقدر بیتربیت باشه.
– برو بیرون تا اون روم بالا نیومد!
قبل اینکه بره ضبط رو خاموش میکنه.
-عمه گفت امشب خوشگل کنی مهمون دارین.
چیزی نمیگم هنوز از در بیرون نرفته که دوباره میگه:
– اونی که حالت ازش بهم میخوره میخواد بیاد قاپت رو بدزده!
و با خنده از اتاقم خارج میشه، کلافه به حرفهای بی سر و تهش فکر میکنم. میرم تا یه دوش بگیرم و مامان چرا دست از این مهمونبازیهاش برنمیداشت؟
بعد اینکه از حموم بیرون اومدم و یک لباس مرتب پوشیدم و به سالن برگشتم زنگ خونهمون به صدا دراومد و طولی نکشید که حرفهای فرید رو فهمیدم! عصبانی هستم و مامان هم به روی خودش نمیآره. خونوادهی آقای جلالی، با شوق و ذوق و گل و شیرینی رسیدن خدمتمون! پسرشون مثل همیشه با وقاحت به سر تا پام نگاه میکنه. فرید که کنارم ایستاده آروم میگه:
– حواست باشه که امشب با یه انگشتر اومدن!
همه روی مبلها میشینیم. به زور اخم و تخم بابا سلام خشک وخالی کردم و سعی میکنم به حرفهای مسخرهشون توجه نکنم. اما وقتی میبینم که واقعا دارن میبرن و میدوزن از جام بلند میشم رو میکنم به پسر خونوادهای که نمیفهمن وقتی بهشون میگم نه ،یعنی نه!
-حمید آقا؟!
با ذوق بهم نگاه میکنه.
– جانم!
فرید پقی میزنه زیر خنده. چشمهام رو روی هم فشار میدم.
-دفعه آخری که جلوم رو تو کوچه گرفتین چی گفتم بهتون؟!
سرش رو میندازه پایین.
-واقعیتش شما که حرف میزنین من چیزی نمیشنوم!
صدای خندهی دوبارهی فرید اعصابم رو بهم میریزه اما ادامه می.دم.
-حالا چطور؟ صدام رو دارین؟
نگاهم میکنه.
-بله به گوشم.
-من، شما رو دوست ندارم! هر وقتم قصد ازدواج داشتم با کسی حاضرم برم زیر یک سقف که بهش علاقهمند باشم. من یه دنیا آرزو دارم که به تحقق نرسیده و من و شما اصلا مناسب هم نیستیم! مادر من، مادر شما، اصلا مال دورهی من و شما نیستن و من دیگه ازشون توقعی ندارم اما از شمایی که هم نسل خودمی توقع درک و شعور دارم! من و ببین حمید آقا!
غمیگن نگاهم میکنه.
– ما به درد هم نمیخوریم!
بعد این حرف به سمت اتاقم میرم، مامان و بابا توی شوک رفتاری هستند که تا حالا ازم سر نزده بود. خانوم جلالی در حالی که خیلی بهش برخورده با دلخوری و سرزنش مامان از خونه بیرون میره. در اتاقم رو قفل میکنم چون حوصلهی مامان و حرفهاش رو نداشتم. باید میخوابیدم فردا هم فیلمبرداری داشتم
و دوست نداشتم گریمور به خاطر پف چشمهام سرم غر بزنه. صدای داد و بیدادهای مامان هم وادارم نمیکنه که از توی تختم بیرون بیام. دارم از گشنگی میمیرم اما حاضرم بمیرم اما فعلا با مامان روبرو نشم.
ساعت شش صبح از خواب بیدار میشم، آماده میشم و با برداشتن چند تا دونه خرما، از خونه بیرون میرم. لوکیشن جایی که قرار بود فیلمبرداری بشه رو دیشب برام فرستاده بودند.
چرا برای ماها ماشین نمیفرستادن؟ دور بود و باید با آژانس میرفتم تا برسم. اسنپ میگیرم و زمانی که میرسم گروه فیلمبرداری همه هستند. به اقای جوادی که در حال نوشیدن قهوه هست سلام میکنم.
-سلام آقای جوادی، صبحتون بخیر.
-سلام خانوم جوان، صبح شما هم بخیر.
مینا، دستیار کارگردان مثل همیشه شوخ و سرزندهست.
– امروز آخرین سکانس شماست.
لبخندم بیرمق میشه.
– درسته.
به سمت کابین گریمور میرم.
ستارهی این فیلم رو میبینم که از کابین خارج میشه در جواب سلامم سری تکون میده و به سمت آقای جوادی میره.
– فیلمبرداری کی تموم میشه اسماعیل جان؟
همیشه همین بوده، نیومده، می خواست بره!
وارد کابین میشم. رها داره کرمهای گریم رو تست میکنه.
– سلام.
– سلام، دیر اومدی.
– ترافیک بوده.
– بشین تا دادشون درنیومد.
میشینم.
نگاهم میکنه.
– باز که چشمهات پف داره تو!
– باور کن سرشب گرفتم خوابیدم!
کلافه دنبال چیزی توی کیفش میگرده.
– خدا کنه پیداش کنم یه کم این چشمهات رو از این حالت دربیارم.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان کوئوکا از رویا قاسمی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان سلبریتی از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اپسیلون از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خیزران از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان 1411 از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زلاتا از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ایگنور از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان کوپید از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان افعی از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیفت از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خدمتکار اجباری از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تارگت از گیسو خزان
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هفت خط از گیسو خزان