دانلود رمان جوخه جادو از کیمیا وارثی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان جوخه جادو از کیمیا وارثی چکیده خلاصه رمان جوخه جادو : رمان جوخه‌ جادو راجب یک دختر ساحره‌ ست که پا به دنیای جادو میذاره و وارد یه دانشکده‌ ی تدریس جادو میشه تا بتونه کنترل قدرتش رو یاد بگیره؛ اما این دانشکده سرتاسر راز و ترس رو براش به ارمغان میاره و… .   مقداری از متن ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان جوخه جادو از کیمیا وارثی

چکیده خلاصه رمان جوخه جادو :

رمان جوخه‌ جادو راجب یک دختر ساحره‌ ست که پا به دنیای جادو میذاره و وارد یه دانشکده‌ ی تدریس جادو میشه تا بتونه کنترل قدرتش رو یاد بگیره؛ اما این دانشکده سرتاسر راز و ترس رو براش به ارمغان میاره و… .

 

مقداری از متن رمان جوخه جادو :

از این‌ور میز به چشم‌های سیاه‌رنگی که اون‌طرف نشسته بودن و به کاغذ داخل دست‌هاش خیره بودن، زل زده بودم.

نگاهش بالاخره بالا اومد و به چشم‌های مضطرب، نگران و منتظر من نگاه کرد.

این چشم‌های سیاه یه انرژی منفی عمیق بهم می‌داد! یه ترس، یه چیز بد، یه ‌چیز منفی، خطر، سیاهی و بدبختی و خلاصه یک چیز بد، بد، بد! یه چیز عمیقاً بد!

طبق عادتم وقتی مضطرب می‌شم، ناخن‌های بلندم رو تو پوست کف دستم فرو ‌کردم و همون‌طور که گوشه‌ی لب پایینم رو می‌جوییدم، آروم پرسیدم:

  • چیشد؟

زن مسن روبه‌روم چشم‌های سیاهش رو از رو من برداشت، از رو خط تای کاغذ، کاغذ رو تا کرد و گذاشت رو میز چوبی کوچیکه رنگ‌ورورفته‌ای که بعضی از قسمت‌هاش هم کنده شده بودن.

گفت:

  • نه.

چشم‌هام گرد شد. نه؟ نه؟ آخه یعنی چی؟ این زن برای من معتبر بود؛ خب نه همیشه؛ ولی می‌شناختمش و می‌دونستم که می‌تونه کمکم کنه! اوه خدایا این اوج بدبختیه!

اون این کلمه رو گفت و بعد بدن چاق و تو پرش رو که با یه پیراهن بلند و یک‌سره‌ی قرمزرنگ که روش طرح گل‌های ریزه یاسی بود، پوشونده بود رو صندلی تکونی داد که از وزن زیادش صندلی ناله کرد.

با مِن‌مِن گفتم:

-اما؛ آخه… خب…

مدام با استرس دست‌هام رو تو هوا تکون می‌دادم، مضطرب به اطراف نگاه می‌کردم و سرسختانه تلاش می‌کردم دنبال جمله‌ی مناسبی بگردم؛ اما دریغ از یه کلمه!

حضورم تو این اتاق تاریک و زشت و کنار این زن عجوزه انقدر سنگین بود برام که باعث بشه لال بشم و نتونم کلمات رو درست ادا کنم.

یهو وسط حرفم پرید و با اون چهره‌ی رنگ‌پریده و چروکش که حالا عبوس‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید، گفت:

  • مشکلت چیه رایا؟ تو ازم یه جواب خواستی، و حالا من هم جوابم رو دادم؛ نه!

با قیافه‌ای زار نگاهش کردم و ناله‌کنان گفتم:

  • ولی شما باید جایی رو بشناسید که بتونن به من کمک کنن! من… من نمی‌تونم دیگه این‌جوری زندگی کنم!

یه تای ابرو از ابروهای نازک و سفیدش رو بالا انداخت و گفت:

  • این مشکل تواِ رایا.

ناامیدانه تکیه دادم به پشتی صندلی‌ای که موریانه‌ها مثل میز پدرش رو درآورده بودن و طوری که انگار می‌خوام دنبال راه چاره‌ای تو این اتاق کوچیک و تاریک و بو گندو بگردم، به اطراف نگاه کردم.

یه اتاق دوازده ‌متری با یه میز کهنه و دوتا صندلی. از این‌جا خوشم نمیاد! چه‌طور می‌تونه این‌جا زندگی کنه؟ درحالی‌که تو این شهر بارون‌گرفته کلی خونه‌ست!

وسایل قدیمی خونه، این‌جا رو دل‌گیرتر می‌کرد.

یه کمد زهوار در رفته‌ی شکلاتی‌رنگ که رنگ بعضی جاهاش رفته بود و یه پنجره‌ی کوچیک که پرده‌ی کلفتش رو کشیده بود و از ورود نور جلوگیری می‌کرد.

انگار این زن از نور و خورشید فراری بود. کم دیده بودم بیرون بیاد و همیشه خونه‌ش تاریک بود. شب‌ها هم از یک فانوس قدیمی برای روشنایی استفاده می‌کرد. مثل این‌که با خورشید قهر باشه!

تو خونه چیز قشنگی دیده نمیشد. به‌جز سه‌تا گلدون اطراف اتاق که گل‌های بدبختش از نرسیدنِ نور و آب خشکیده بودن و بیشتر محیط رو افسرده و مخوف کرده بودن!

به فانوس وسط میز کهنه نگاه کردم و آروم از پیرزن دیوونه‌ی روبه‌روم پرسیدم:

  • پس چی‌کار کنم؟

این رو پرسیدم و چشمم به قفسه‌ها افتاد.

روی یه قفسه انتهای اتاق یه‌سری شیشه‌های باریک و کوچیک و بزرگ بود که داخلشون کلی مایع چندش‌آور سبز، یا گیاه‌های خشک‌شده بود. نگاهم افتاد به شیشه‌ای که داخلش چندتا دندون که به‌نظر می‌رسید دندون آهو یا هم‌چین چیزی باشه و باعث شد بلافاصله نگاهم رو بدزدم.

خب، حالا دارم به عقلم شک می‌کردم! این پیرزن واقعاً معقوله؟

جی‌جی جوابم رو داد:

  • خودت مشکلت رو حل کن. چرا می‌خوای دیگران بهت کمک کنن؟ چرا خودت به خودت کمک نمی‌کنی دخترجون؟

لحنش جوری بود که انگار داره سرزنشم می‌کنه!

زل زدم به چشم‌های سیاهش و گفتم:

  • چون نمی‌تونم خودم به خودم کمک کنم؛ اگه می‌تونستم الان این‌جا نبودم!

حالم داشت بد می‌شد. احساس سرگیجه‌ی نامحسوسی داشتم. فضا برام سنگین بود. اون محیط تاریک و بوی تندی که تو اتاق پیچیده بود و نمی‌دونستم از چیه. سرم سنگین شده بود به‌خاطر این بو و تاریکی.

جی‌جی یکی از دست‌های چروک و استخونیش رو بلند کرد، اون کاغذِ رو میز رو بین انگشت‌های لاغر و باریکش گرفت و به سمت من درازش کرد.

گفت:

  • اینو بگیر.

به کاغذ زل زدم و گیج پرسیدم:

  • چرا؟

و کاغذ رو از لای انگشت‌های چروکش بیرون کشیدم.

جی‌جی گفت:

  • بخونش. می‌خوام بفهمی هیچ راه کمکی برات موجود نیست.

تای کاغذ رو باز کردم و به دست‌خط بزرگ و خرچنگ‌قورباغه‌ی داخلش نگاه کردم. بوی جوهر و رایحه‌‌ای مثل سیگار از اون کاغذ به مشامم می‌خورد.

جوهرها پخش شده و مالیده بودن و خط انقدر بزرگه که مجبور بوده برای جا شدن تمام متن داخل کاغذ همه رو تو هم، تو هم بنویسه!

صورتم رو جمع کردم، کاغذ رو بالا گرفتم و غرولند کردم:

  • اینو که اصلاً نمیشه خوند جی‌جی!

کلافه نگاهم کرد.

هیکل چاقش رو رو میز انداخت و با حرص کاغذ رو از دستم کشید. دوباره برگشت روی صندلیش و صاف نشست و بعد خیره به کاغذ گفت:

  • این کاغذ رو از کتابی آوردم که می‌دونم در رابـطـه با مشکل توئه. جزء فهرست ماورایی، فصل دوم، صفحه‌ی صدوچهار و بخش مرئی و نامرئی.

پرسیدم:

  • خب؟

سرش رو بلند کرد، با چشم‌های سیاهش به من نگاه کرد و گفت:

  • تو این بخش مسلماً باید راه درمان مشکلت بیان میشد؛ اما نشده.
  • پس اون تو چیه؟

کاغذ رو تو هوا تکون داد، چشم‌هاش رو توی حدقه‌ی سرخش چرخوند و با لحنی کلافه گفت:

  • یک‌سری توضیحات درباره‌ی مرئی‌شدن و نامرئی‌شدن، میشه گفت آموزشش.

این رو گفت و دوباره نگاهش رو سمت من برگردوند و ادامه داد:

  • و تو که دیگه خودت استادی.

کنایه بود، آره!

کلافه از این بحث‌های متفرقه و حوصله‌ سر بر، چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و به سقفی نگاه کردم که چندتا پنتاگرام یا همون ستاره‌های پنج پر و چندین پر سیاه کلاغ ازش آویزون بود.

عصبی نگاهم رو به جی‌جی دوختم و دست‌هام رو روی میز گذاشتم و به جلو، روی میز خم شدم. بهش زل زدم و گفتم:

  • من خودم می‌دونم تو چی استادم و تو چی مبتدی. من فقط می‌خوام مهار کردنش رو یاد بگیرم. نمی‌دونم، کتابی که آموزشش داده باشه یا جایی که یادش بدن!

ابروهای نازک جی‌جی توی هم رفتن و چروک بیشتری بین پیشونیش افتاد. با نگاهش به صندلیم اشاره کرد و گفت:

  • بشین رایا.

کمی احساس خجالت کردم. نگاهم رو پایین دوختم، آروم نشستم و موهای بسته شده‌ی پرکلاغی‌رنگم رو زیر شال سرمه‌ایم مرتب کردم.

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=325
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!