لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان جنتلمن از فاطمه اشکو
بعد از زلزله ی بم پنج فرزندی که برای آق بابای خَیِر خاص هستند، گلچین می شوند و زیر سایه ی او بزرگ می شوند. رمان جنتلمن روایت گذر از زلزله ی وهمگین بم و اتفاقات پس از حادثه است.
مقداری از متن رمان جنتلمن :
“نامی”
توی انبارم. انباری سیاه و تاریک… سرد و مرطوب! کم مانده است خودم را خیس کنم.
برق ترسناک چشمانش یک لحظه ام از جلوی چشمانم کنار نمی رود. چطور با کهولت سن می تواند تا آخرین سلول بدنم را مورد اصابت گلوله ی مردمک هایش قرار بدهد؟ براستی که الکی اسمش را خان نگذاشته اند.
با شنیدن صدای قدم های محکمی که ذره ذره به انباری نزدیک تر می شود، قلبم تندتر می زند. پاهایم مثل هر بار دیدن و روبه رو شدن با اویِ تک رای، بنای لرزیدن برداشته. همین که دستگیره ی در بالا و پایین می شود، فشارم را زیر 8 حس می کنم.
-پسر…
“پسر” گفتنش حکم تیر دارد.
-درو باز کن.
عادت ندارد در را خودش باز کند و اینطور رشد کرده و رشدمان داده! دستور و دستور و دستور!
-چشم!
در را برایش باز می کنم و به چهره ی ریلکسش می نگرم. خوب می دانم در پس این چهره ی آرام، آتش فشان خوابیده است.
-بشین!
می نشینم. حتی نگاه نمی کنم روی چی!
-کسی نفهمید اومدی؟
-نه!
-حتی آشپزها؟!
سر بالا می فرستم.
-خوبه!
مثل همیشه منتظر می مانم تا خودش لامپ را روشن کند. همین که فضا روشن می شود، ریتم قلبم آرام می شود.
-طولش نمیدم. رستوران شلوغه و مردم حضور منو میخوان. مختصر می گم و میرم.
باز هم ریتم تند می گیرد قلب لعنتی ام!
-ال نور افسرده شده. حالش خوب نیست… این گندیه که تو زدی.
-شرمنده م.
پشت سرم می ایستد.
-شرمندگی تو بوی این زباله رو از بین نمیبره.
دست روی گردنم می گذارد.
-بوش دنیارو برداشته. میتونی با ادکلن از بین ببریش؟
فشاری آرام به گردنم می آورد:
-شرمندگی تو ال نورو خوب می کنه؟
قبل از او من”نچ” میکنم و او فشار دستش را بیشتر می کند.
-اینی که بیشتر از بقیه می فهمی رو دوست دارم اما اینی که به حد بقیه تلاش نمی کنی رو…
دستانش را محکم تر از قبل قفل می کند.
-نچ!
فشاری روی گردنم یک طرف، فشار روی قلبم هم بیشتر می شود.
-یا این گندی که زدی رو مثل بچه ی آدم جمع می کنی.
رگ های گردنم را تا مرز خراشیدگی می فشارد و ادامه می دهد:
-یا اینکه اون روی آق بابارو میاری بالا و گندم همه جارو می گیره. میدونی که اگر گندم همه جارو بگیره چی میشه!
لعنت به ال نور… لعنت به آرش… لعنت به ازدواجش با آرش… لعنت به طلاق زود هنگامش با آرش… لعنت به منی که همیشه چوب رفاقتم را می خورم. خدا از روی زمین برم دارد.
-کدوم؟
-هرچی شما بگی آق بابا…
خنده ی صدا دار و معنادار معروفش را می کند و از فشار دستش می کاهد. روبه رویم می ایستد و حینی که رنگ کت فسفری اش را به چشمانم دیکته و انگشتر عقیقش را جابه جا می کند، می گوید:
-عقدش می کنی.
چشمانم درشت می شود. نیم خیز می شوم.
-بشین!
با بهتی که چهره ام را آرایش کرده، می نشینم. من؟ عقدش کنم؟ به چه حق و حقوقی؟
-آ…آق…
اخم می کند.
-وقتی که رفیقتو اوردی و تعریفشو می کردی، لکنت نگرفتی.
دندان به هم می ساید و تند به صورتم می توپد:
-اون موقع بلبل زبونی می کردی.
سر به زیر می اندازم باز! یکهو زیر چانه ام را می گیرد و تند بالا می آورد:
-همینی که گفتم. عقدش می کنی و لاغیر! باید لکه ی ننگی که رفیقت بهش چسبونده رو پاک کنی!
-اما آق بابا!
انگشت روی دهانش می گذارد:
-هیش… من تا حالا به هر کدوم از بچه ها وظیفه ای دادم نه نگفتن، حتی همین ال نوری که رفیقت بدبختش کرد. باید آبروی ریختشو جمع کنی.
-من میرم اون نامردو برمیگردونم.
ابرویش را بالا می اندازد:
-اون برگرده من برنمی گردم. چکش برگشته ومنم رئیس بانکم، رضایت نمیدم.
دستی بالا می برد:
-فعلا فقط همینو بدونی کافیه! ال نور مال تو و ناموس توئه! تمام!
و در مقابل نگاه مجبور و پر از سوال من انباری نکبتی را ترک می کند… حالا که می رود و چشمم دقیق می بیند، پا زیر کارتن های روغن می زنم و با نفرت می گویم:
-ال نور عوضی!
به عادت همیشه ی عصبانیت، گوشه ی ناخن هایم را با ناخن های دست دیگرم می خراشم و از دل زهر خند میزنم:
– تقاصشو پس میدی.
و کاری می کنم بیشتر از حقش پس بدهد و…
***
“قسمت اول”
شروع:
روی ابرها راه می روم. چشمان خمارم به رخ ماهِ نیمه برهنه فخر می فروشد. لبخند های ریز از گوشه ی لب هایم کنار نمی رود… نیم رخ چهره ی جذابش را تحت نظر می گیرم. مثل شکارچی ای که از دوربین طعمه اش را چک می کند. چطور می شود از این طعمه ی زیبا برگردم؟ نمی شود… از فرق سر تا نک پایش را پسندیده ام. اجزای صورتی که با دستکاری های دکترها زیباتر از قبلش شده است را خریدارانه می نگرم و در جواب جامی که به جامم می کوبد، می گویم:
-به سلامتی!
کنارم می نشیند و دامن کوتاهش را کمی بالاتر می زند و پا روی پا می اندازد:
-چطوری؟
با خط کش خط چشم می کشد؟
-خوبم تو چطوری؟
-منم خوبم!
عشوه هایش بیش از اندازه است… محیطی که به اندازه ی کافی تنگ است را تنگ تر می کند.
سعی می کنم به او و محیط اطراف مشرف شوم. اطرافی که با نوارهای ریسه ای نورانی تزئین و تمام لامپ ها خاموش شده اند. صندلی های راحتی چیده و مبلمان های جاگیر را جمع کرده اند. چندین اتاق پشت سر هم که روبه رویشان سرویس بهداشتی و حمام قرار دارد را درست در انتهای راهرو می بینم.
-چه خبر؟
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مستاجر از فاطمه اشکو
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رسوا از فاطمه اشکو
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شعله های هوس 1 از فاطمه اشکو