دانلود رمان جان آسای از منا امین سرشت
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان جان آسای از منا امین سرشت چکیده خلاصه رمان جان آسای : رمان جان‌ آسای روایت زندگی فرزندان طلاق و ترس از ازدواج است.   مقداری از متن رمان جان آسای : هرگز لحظه‌ ای تصور نمی‌کردم که روزی برای برگشتن به خانه‌ی خودم دست‌دست کنم، که فراری باشم، که برعکس همه، هیچ اشتیاقی برای اینکه سال نو را ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان جان آسای از منا امین سرشت

چکیده خلاصه رمان جان آسای :

رمان جان‌ آسای روایت زندگی فرزندان طلاق و ترس از ازدواج است.

 

مقداری از متن رمان جان آسای :

هرگز لحظه‌ ای تصور نمی‌کردم که روزی برای برگشتن به خانه‌ی خودم دست‌دست کنم، که فراری باشم، که برعکس همه، هیچ اشتیاقی برای اینکه سال نو را در خانه‌ی خودم تحویل کنم نداشته باشم؛ اما امروز این اتفاق افتاده بود و من با بی‌میلی تمام، فقط و فقط به‌خاطر اصرارهای یکی دیگر، داشتم به خانه برمی‌گشتم.

یکی که خودش بیرون گود نشسته بود و به من می‌گفت لنگش کنم!

برای بار هزارم، از ایستگاه راه‌آهن تا همین جایی که بودم با خودم گفتم: «کاش پیشش می‌ماندم، کاش برنمی‌گشتم، اصلاً کاش معذوریت نداشت و می‌توانست من را تا ابد پیش خودش نگه دارد.»، اما حیف که این «ای‌کاش‌ها» فقط حرف بود و هیچ‌وقت به عمل نمی‌رسید.

وارد کوچه‌ی آشنا ولی ناآشنایمان شدیم و جلوی ساختمان از راننده خواستم که توقف کند. کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. راننده هم پیاده شد تا وسایلم را از صندوق عقب ماشین بیرون بیاورد.

با لبخند از مرد تشکر کردم. ماشین که از جلوی چشمم عبور کرد و رفت، گوشی همراهم زنگ خورد. با نگاهی به اسم روی صفحه لبخندم عمق گرفت، گوشی را کنار گوشم گذاشتم و زمزمه کردم:

ــ اونی که اسم تو رو گذاشته آگاه، می‌دونسته که قراره علم غیب داشته باشی؟!

مردانه خندید و سلام کرد. جواب سلامش را دادم و پرسید:

ــ رسیدی؟

ــ همین الان… نکنه تو وسایلم جی‌پی‌اسی، چیزی گذاشتی؟

ــ به‌ هر حال باید حواسم رو جمع می‌کردم که یهو به سرت نزنه کار اشتباهی بکنی!

لبخند از روی لبم پرید و با نگاه بی‌حوصله‌ای به چمدان‌هایم، غریدم:

ــ اینکه می‌خواستم برم خونه‌ی خودمون کجاش اشتباه بود؟!… تو چرا می‌خوای من توی این خونه عذاب بکشم؟!

نوچی کرد و سعی کرد با ملایمتی که به لحنش داد دلم را به دست بیاورد.

ــ اشتباه بود عزیز من… اشتباه بود… تنها موندنت توی اون خونه‌ی درندشت اشتباه بود. پس دیشب سه ساعت برات قصه‌ی حسین کرد گفتم؟!

ــ خب من که گفتم اونجا رو اجاره بدیم و یه جای کوچیک‌تر برای من…

ــ ای بابا!… تو چرا دوباره برگشتی سر خط؟!… ما یک هفته‌ی تمام همه‌ی این حرف‌ها رو گفتیم و تکرار کردیم… برای هزارمین بار می‌گم… چند ماه صبر کن ببینم تکلیف انتقالیم چی می‌شه. شاید برگشتم و اون‌وقت با هم برمی‌گردیم خونه‌ی خودمون.

ــ من توی این چند ماه نابود می‌شم، آگاه!

بغضی که ناخواسته به جان صدایم افتاده بود او را هم ناراحت کرد.

ــ قربونت برم… تو محکم‌تر از این حرف‌ها بودی که!

دیگر ریزش اشک‌هایم دست خودم نبود.

ــ من اینجا رو دوست ندارم… مامان اگه می‌خواست من پیششون برگردم، یه تلاشی می‌کرد، اما خودت دیدی که… یه جوری صحبت می‌کرد انگار بیشتر راغب بود من هرجایی هستم همون جا بمونم تا اینکه بخوام…

ــ قضاوت نکن… اونم دردسرای خودش‌و داره… برو خونه و سعی کن خیلی با کسی هم‌صحبت نشی. تو یه مدت از خونه دور بودی و فکر می‌کنی برگشتن و دوباره موندن توی اون خونه سخته، اما یه کم که بگذره درست می‌‌شه… خب؟… باهات در تماسم، عزیزم.

پشت دستم را محکم روی چشم‌های خیسم کشیدم و نفس عمیقی بیرون دادم.

ــ خیلی خب… کاری نداری؟!

ــ نه دیگه… مراقب خودت باش. هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده، باشه؟

ــ باشه.

خداحافظی کردیم و دستم همراه گوشی کنار تنم افتاد. چند ماهی که می‌گفت، از همین لحظه برایم مثل چند سال دیده می‌شد. اگر انتقالی نمی‌گرفت چه؟…

سرم را تکان دادم تا بیشتر از این افکار منفی در ذهنم جولان ندهند. خبری از سرمای هوا نبود، انگار بهار برای رسیدن عجله داشت که زودتر از موعد، سرما را روانه کرده بود و خودش را با جوانه‌های ریزریز درختان به چشم مردم می‌کشاند.

هر دو چمدانم را به‌سختی تا جلوی ساختمان کشیدم و در را با کلید باز کردم. به خاطر همان چند پله‌ای که تا رسیدن به آسانسور فاصله بود، جابه‌جا کردن وسایل نفسم را برید.

تکیه‌ام را به دیوار کابین دادم و حین بالا رفتن آن به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. پوزخندی به دختر توی آینه زدم که با گیجی و با چشم‌هایی نم‌دار زل زده بود به من و انگار می‌خواست از چشم‌های سرخم تمام افکارم را بیرون بکشد.

آسانسور در طبقه‌ی پنجم ایستاد. برای دختر توی آینه شکلکی درآوردم و شانه بالا انداختم. بی‌صدا خندیدم؛ شاید کم‌کم داشتم دیوانه می‌شدم.

پشت به آینه کردم و چمدان‌ها را از کابین بیرون گذاشتم. دست در جیبم کردم تا کلید را بیرون بیاورم، اما در لحظه پشیمان شدم. یادآوری یک تصویر دور و مبهم، وادارم کرد به جای باز کردن در زنگ بزنم تا یک وقت کسی را غافلگیر نکنم.

انتظارم کمی طولانی شد، یعنی امکان داشت کسی خانه نباشد؟ یک‌ بار دیگر زنگ را فشار دادم و این‌ بار برای درآوردن کلید تردیدم کمتر شد. لحظه‌ای کوتاه نگذشته بود که در باز شد. برای دیدن مامان، آن هم بعد از مدتی طولانی، با نگاهم تصویر پشت در را بلعیدم، اما با دیدن کسی که پشت در بود چشم‌هایم از شدت تعجب گرد شد.

از ذهنم گذشت شاید مامان خانه را عوض کرده باشد، اما مگر می‌شد از آمدنم خبر داشته باشد و چیزی از این موضوع نگوید؟! تا لب باز کردم چیزی بگویم، پسری که پشت در ایستاده بود با بی‌حوصلگی نق زد:

ــ سامیه‌خانوم، دخترت تشریف‌فرما شد.

بعد هم در را نیمه‌باز رها کرد و به داخل خانه برگشت. برای هضم جمله‌ای که از دهان پسر بیرون آمده بود، چند‌ بار آن را تکرار کردم، اما تا وقتی که قامت مامان پشت در پدیدار نشده بود، نتوانستم معنی حرفش را بفهمم.

ــ پگاه! کی اومدی مامان‌جان؟!… چرا خبر ندادی؟!

بی‌‌حرف به صورتش زل زدم شاید جواب تمام سؤالاتم را درجا بدهد، ولی او کار دیگری کرد؛ جلو آمد و با برداشتن یکی از چمدان‌ها، تند و پشت سر هم گفت:

ــ مگه بهت نگفتم قبل از اینکه راه بیفتی بهم خبر بده؟!… بیا تو ببینم… بیا تو. ناهار خوردی؟

دسته‌ی چمدان دیگرم را بالا کشیدم و آن را پشت سرم به داخل خانه بردم. هنوز توی شوک بودم و حتی با وجود دیدن مامان احساس غریبگی می‌کردم. حسم با دیدن یک پسربچه‌ی دیگر که روی مبل خانه لم داده بود و با تبلتش بازی می‌کرد شدت گرفت.

مطمئن بودم آن که در را باز کرد خیلی بزرگ‌تر از این یکی بود. اینجا چه خبر بود؟ این‌ها که بودند که در خانه‌ی ما احساس راحتی می‌کردند؟!

مامان که تا وسط سالن رفته بود، وقتی دید خبری از من نیست، برگشت و با تعجب به منی که جلوی در خانه بلاتکلیف ایستاده بودم نگاه کرد. عجیب است اگر بگویم از مادرم توقع استقبال صمیمانه‌تری داشتم؟!

مامان چمدان را وسط خانه روی زمین گذاشت و به طرفم برگشت. انگار از شکل نگاهم به افکارم پی برد که جلو آمد و تن خشک‌شده‌ام را در آغوش گرفت.

ــ دلم برات تنگ شده بود، خوشگلم… یادم نمی‌آد این‌قدر بی‌عاطفه بارت آورده باشم که حتی نخوای وسط ترم‌ها بیای بهمون سر بزنی!

به زور لب زدم:

ــ چه فرقی داشت؟!… تو که خودت تندتند می‌اومدی دیدنم.

کمی عقب کشیدم و با نگاهی پر از سؤال به چشم‌هایش خیره شدم.

ــ مامان… اینجا چه خبره؟… مهمون داریم؟

مامان نگاهی سرسری به پشت سرش انداخت. تازه متوجه نوع پوششش شدم. به بلوز و دامن ساده و راحتی که همیشه مثل آن را در خانه می‌پوشید نگاه انداختم. روسری هم سر نداشت و این برای مامان که روی حجابش همیشه حساس بود، کمی عجیب به نظر می‌آمد. لبخند مامان از روی صورتش پاک شد و خیلی جدی گفت:

ــ لباس‌هات‌و عوض کن، بیا برات توضیح می‌دم.

خواستم همان‌ جا مثل بچه‌ها پا به زمین بکوبم و بگویم همین حالا هر توضیحی که می‌خواهی بده، اما این کار را نکردم. خیلی وقت بود که از آن دنیای ساده و بی‌منطق کودکی فاصله گرفته بودم.

شانه‌ای بالا انداختم و زیرلبی «باشه»‌ای گفتم. چمدانم را دنبال خودم کشیدم تا به طرف اتاقم بروم، اما مامان خیلی ناگهانی بازویم را کشید و دستپاچه گفت:

ــ ای وای… کجا می‌ری، پگاه؟

رفتار مامان هر لحظه بیشتر گیجم می‌کرد.

ــ مگه نگفتی برو لباسات‌و عوض کن؟!

با دست اتاق خودش را که درست روبه‌روی اتاق من، سمت دیگر سالن قرار داشت نشان داد.

ــ برو اونجا.

ابروهایم مدام بالا و بالاتر می‌رفتند. تا خواستم باز سؤالی بپرسم، در اتاقم باز شد و همان پسری که در را به رویم باز کرده بود بیرون آمد. لب‌هایم را از شدت تعجب به هم فشردم و با همان ابروهای بالارفته پسر را دنبال کردم که می‌رفت تا کنار آن یکی که کوچک‌تر بود بنشیند.

هردو در این هوا رکابی و شلوارک به تن داشتند و جوری رفتار می‌کردند انگار آن‌ها صاحب‌خانه‌اند و من مهمانشان. پسر بدون اینکه به ما نگاهی بیندازد، نشست و لب زد:

ــ سامی، بابا گفت شب دیر می‌آد خونه.

آن یکی در جوابش غر زد:

ــ به من چه؟!

پسر بزرگ‌تر بی‌اعتنا به غرغر آن یکی پاهایش را روی میز روی هم انداخت و سرش را توی گوشی‌اش فرو برد.

ــ با تو نبودم که، کره‌خر!

پسر کوچک‌تر با عصبانیت سرش را چرخاند.

ــ کره‌خر باباته!

صدای خنده‌ی مسخره‌ی پسر بزرگ‌تر در خانه پیچید.

ــ بابای من و تو که یکیه.

مامان پوفی کرد و بلند رو به آن‌ها گفت:

ــ خیلی خب دیگه… بس کنید… با جفتتونم.

بعد هم رو به منی کرد، که مات این نمایش مانده بودم. با بی‌حوصلگی گفت:

ــ برو لباسات‌و عوض کن دیگه تو هم… وایسادی بر و بر چی رو تماشا می‌کنی؟!

آن‌قدر از لحظه‌ی ورودم به خانه پشت سر هم یکه خورده و تعجب کرده بودم که دیگر توان سؤال پرسیدن و دهان به دهان گذاشتن با مامان را نداشتم.

یک چمدان را در دست گرفتم و دیگری را روی چرخ‌هایش پشت سرم تا اتاق مامان کشیدم. وارد که شدم هر دو چمدان را همان گوشه رها کردم و لبه‌ی تخت نشستم.

برای بار دهم از خودم پرسیدم در این خانه چه خبر است؟ چرا نمی‌توانستم از چیزی سر دربیاورم؟

به جای اینکه به توصیه‌ی مامان گوش کنم و لباس‌هایم را عوض کنم، فقط کیفم را از روی شانه پایین انداختم، کاپشنم را درآوردم و گوشی‌ را از کیف بیرون آوردم. روی اولین شماره‌ی لیست تماس‌هایم ضربه زدم و همین که صدایش را شنیدم، با لحن مبهوتی زمزمه کردم:

ــ اینجا یه خبرایی شده، آگاه!

او هم از لحن و صدایم جا خورد که با تعجب پرسید:

ــ چه خبری؟!… چی شده پگاه؟ خوبی؟… مامان خوبه؟

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=402
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!