لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به ژرفی اندوهت از سعیده براز
کودک همسری و عواقب آن.
مقداری از متن رمان به ژرفی اندوهت :
با صدای تق تق کنتور گاز، چشم باز می کنم، البته اصلا خواب نبودم و فقط چشم هایم را بسته بودم، بلکه خوابم ببرد اما بی فایده بود.
به حیاط می روم و نگاهی به کنتور می اندازم و نمی دانم چرا صدا می دهد، دیروز علتش را از ننه پرسیده بودم و گفته بود عادی است و همیشه همین طور صدا می دهد.
اما من حسابی کلافه شده بودم و حوصله ی این صدای رو مخ و دائمی را نداشتم، مخصوصا که دیشب اصلا نخوابیده بودم.
نگاهی به غذای روی گاز می اندازم که هنوز نپخته است، ناامیدانه به حیاط برمی گردم که چشمم به پیکنیک گوشه ی حیاط می افتد.
غذا را روی پیکنیک می گذارم و فلکه ی گاز را می بندم.
با بسته شدن فلکه ی اصلی گاز، دیگر خبری از سر و صدا نیست و من با خیال راحت سرم را روی بالشت می گذارم اما به محض اینکه چشمانم گرم خواب می شوند، سر و صدای کارگاه مبل سازی که مغازه شان چسبیده به خانه ننه، بلند می شود.
آه از نهادم بلند می شود.
انگار امروز خواب بر من حرام شده است!!!!
با صدای کارگرانی که برای نهارشان نقشه می کشند و قصد خرید لوبیا چیتی دارند، فکری به سرم می زند.
مانتوام را تنم می کنم و از خانه بیرون می زنم و جلوی در کارگاه مبل سازی می ایستم و نفس عمیقی می کشم.
من هر طور شده باید امروز استراحت کنم.
کارگر افغانستانی در را برایم باز می کند.
ـ بله خانم کاری داشتین؟!!
نگاهی به حیاط کارگاه می اندازم و متوجه می شوم که سه کارگر مشغول کار هستند.
ـ میشه اوستا یا صاحب کارتو صدا کنی؟؟
مرد با شنیدن این حرفم اخم می کند.
ـ چرا مگه چی شده؟؟
آن قدر خوب و روان فارسی را صحبت می کند که آدم به شک می افتد اهل افغانستان نباشد.
ـ شما برو صداش کن.
ـ اوستا مشغول کاره، شما بگو برای چی صداش کنم؟؟
اعصابم از این بحث بی خود و بی جا بهم می ریزد و ناخواسته به خاطر بی خوابی های این چند وقت اخیر، صدایم بالا می رود.
ـ صداش کن، تو به این کار ها چیکار داری!!
او هم صدایش بالا می رود و جر و بحثمان اوج می گیرد.
با سر و صدایی که ایجاد کرده ایم، هر سه کارگر به سمت در حیاط می آیند و پشت همکارشان در می آیند.
ـ خانم چه خبره صداتو بردی بالا؟؟
ـ با زبون خوش گفتم می خوام اوستا یا صاحب کارتونو ببینم ولی این آقا تو گوشش نمیره که نمیره.
ـ کی می خواد منو ببینه؟؟
کارگر ها با شنیدن این صدا، راه را برای صاحب کار یا همان اوستایشان باز می کنند.
ـ این خانم بدون هیچ حرف و دلیلی اومده جلوی در می خواست شما رو صدا کنم، هرچی دلیلشو پرسیدم، حرفی نزد و فقط صداشو بالا برد.
پسر جوان که به ظاهر اوستای آن هاست، جلوتر می آید. روی سر و صورتش پر از خاک اره است، مشخص است که داخل کارگاه مشغول برش چوب بوده است.
با دیدن نگاه ثابت من به سر و وضعش، با دستمال دور گردنش، سر و صورتش را تمیز می کند.
یک رکابی تنش است و خالکوبی های روی بدن و بازویش کاملا مشخص است.
می ترسم نکند با آدم شری خودم را در انداخته باشم، اما خودم را از تک و تا نمی اندازم.
ـ بفرمایید من اینجام، امرتون؟؟
ـ می خواستم اگه میشه تا نیم ساعت، نهایت یه ساعت دست از کار کردن بردارید.
با این حرفم هر کدام حرفی می زنند.
ـ این دری وری ها چیه این زنیکه میگه؟؟
ـ یه ساعته اومده جلوی در و مارو علاف خودش کرده!!!
ـ اصلا معلوم نیست کیه، من که تا حالا ندیدمش.
هر کدامشان حرفی می زنند.
بی خوابی تحملم را کم کرده است. از شنیدن حرف هایشان عصبی می شوم و از لرزش دست هایم حال درونم هویدا می شود.
ـ اوستا بشیر درو ببند، محلش نده.
پسر که حالا فهمیده ام نامش بشیر است، دوستانش را به سکوت دعوت می کند.
ـ یه لحظه ساکت ببینم.
همه که ساکت می شوند، بشیر یک دستش را به چهارچوب در تکیه می دهد و با دقت مرا زیر نظر می گیرد.
ـ میشه بگی چرا باید دست از کارمون بکشیم؟؟
ـ من نوه ی فروزانم، همسایه ی دیوار به دیوارتون، حالش خوب نیست، دکتر ها جوابش کردن، دیشب تا صبح بالا سرش بیدار بودم. اگه الان فقط یه ساعت شما دست از کار بکشید و من بتونم بخوابم، خیلی ازتون ممنون میشم.
ـ آهان، پس شما نوه ی فروزان خانومی. حالا فهمیدم کی هستین، فروزان خانم هیچ وقت با ما خوب نبود، همیشه بابت سرو صدا اعتراض می کرد، الان چرا باید به خاطر نوه اش دست از کارمون بکشیم؟؟
فکر می کردم شاید اوستایشان آدم حسابی باشد و حرف حساب بفهمد. آخر واقعا از پیرزن هشتاد ساله چه انتظاری داشتند؟
اعصابم با حرف هایشان بیشتر بهم می ریزد و لرزش دست هایم بیشتر می شود و حالا کاملا نمایان است.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اولویت اول از سعیده براز
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان سرمه چشمان هامین از سعیده براز