لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به هر برگ سوگند خوردم از محیا نگهبان
عشقی شبانه در میان هیاهوی جامعه، هنجار شکنی دردانه ی خانه و رسوایی که منجر به ازدواجی اجباری میشود.
مقداری از متن رمان به هر برگ سوگند خوردم :
دنباله ی لباس عروسش را جمع میکند و وارد اتاق میشود. زانو هایش میلرزند و هراس، مهمان کل جانش شده است. نگاهی به اتاق، که غرق در تاریکی است می اندازد و از آنجا به مهتابی که در پس آسمان میدرخشد. شکوه پنجره های آن خانه، انقدر است که ماه، در مقابلشان کمتر دیده میشود. اما ترس در جانش به حدی است که، فرصت دید زدن این عمارت را ندارد. بزاق دهانش را قورت میدهد و روی تخت مینشیند. هر آن منتظر هست تا در باز شود و سپس او داخل شود، داخل شود و کل عصبانیتش را خالی کند. مثل آن شب… بانوی عمارت شده تا از ارباب عمارت بترسد.
لب به دندان می گیرد و سعی میکند به آن شب فکر نکند. آن شبی که خودش هم بی میل نبود. دلش برایش رفته بود، خیلی وقت بود. در همان مهمانی هایی که وقت و بی وقت میدیدش، گاهی تنها بود و گاهی دخترک مو بلوندی، حلقه ی بازو هایش را پر کرده بود. خودش، حسی را که به او داشت را هم مسخره میکرد. خودش هم به تمام رفتارهایش میخندیدم.. در حد او نبود. او تک پسر بزرگترین بازاری راسته فرش بود و عزیز دردانه برادر بزرگترین تاجر خشکبار.
با باز شدن در و دیدنش در آن تاریکی اتاق، میترسد، بدنش میلرزد. داخل می آید و در را میبندد. به در تکیه میزند و خیره نگاهش میکند. یک لحظه خاطره آن شب به یادش می آید، عرق سرد کل جانش را میگیرد. چنگی به دامن لباس عروسش زده و سر سنگین شده اش را پایین می اندازد. کاش زودتر بتواند از شر این شنیون و تاج به آن بزرگی راحت شود. حرکت میکند، این را صدای پاشنه ی کفش هایش بر روی زمین میگوید. می آید و پشت سر دخترک می ایستد. تخت که بالا پایین میشود، یعنی نشسته اس… کل تن دختر داغ میشود و رعشه به سراغش می آید. دستش که روی بند های لباس عروسش مینشیند، پلک روی هم میگذارد. میدانست این مرد امشب نمیگذرد. دانه دانه بند ها را رها میکند و بالا تنه ی لباس دختر، سر خرده و روی دامنش می افتد. بالا تنه اش عریان میشود. خجل، سینه هایش را میپوشاند. اما نوید خودش را نزدیک تر میکشد. انگشت سبابه اس روی تیغه ی کمر دختر می نشیند، از پایین به بالا، از بالا به پایین. زجر کش میکند با کارهایش. مرجان دوست دارد فریاد بکشد، اما زبانش هم ترسیده، به کام چسبیده.
سرش را نزدیک تر می آورد. خیلی نزدیک میشود… در گودی گردن دختر زمزمه می کند
– Welcome to the hell
گیج میماند. هیچ نفهمید چه گفت، فقط فهمید که به زبانی، غیر از زبان خودش حرف زد. شاید فحش داد… اخر او جز همین زبان فارسی چیز دیگری نمیدانست. زندگی و بدبختی به او فرصت نداده بود که خودش را نشان دهد. همان دیپلم ساده را هم نداشت تا کمی از زبان های دیگر هم سر در بیاورد. بزاق دهانش را قورت میدهد، طوری که صدایش در اتاق نه چندان کوچک اکو میشود. با صدایی که میلرزد میپرسد
– چی…چی گفتین؟
شاید این سوال احمقانه ترین سوالی بود که میشد در آن لحظه پرسید. اما چاره ای نداشت. باید میپرسید.
هنوز پشت سر دخترک هست و انگشتانش روی کمرش پاتیناژ میروند. دستانش پیش روی میکند و یک لحظه کل وجود دختر یخبندان میشود و سخت میلرزد. تا سینه های مرجان پیش میآید و دست نگه میدارد.
– به زودی حسش میکنی.
پشت گردنش زمزمه میکند و برخورد نفس هایش به پوستش، گردن مرجان را قلقلک میدهد. ترسان چشمانش را در کاسه اش میلغزاند و دست هایش مشت میشود.
این پسر قطعا امشب او را دیوانه خواهد کرد. دمای بدنش به شدت کاهش یافته. لرزن دستانش مشهود شده و اما این پسر، نمیخواهد بازی که راه انداخته را تمام کند.
– خودتو انداختی وسط زندگیم؟ فکر کردی این عمارت قصر سیندرلاس تو هم سیندرلا… لابد منم شاهزاده ی عاشق پیشم و کل شهر رو بسیج میکنم تا دنبالت بگردن!
با یک حرکت بلند میشود و دقیقا مقابل دختر میایستد. چشم های لرزان دختر، و ترسی که میانشان غوطه میزند، در میان تاریکی اتاق هم قابل لمس است.
– غافل از اینکه من خود همون نامادریم.
انگشت سبابه اش بالا میآید و روی شقیقه دختر مینشیند
– اینجا قصر نیست، تو هم سیندرلا نیستی. این تخت هم، بار اولش نیست که دختر میبینه، از اینا خیلی به خودش دیده. لکه خونم خیلی یه خودش دیده، ولی خب، فرق داشتن.
بالا تنه اش را جلوتر میکشد. دختر ترسیده عقب میرود تا اینکه تعادلش را از دست میدهد و روی تخت ولو میشود. حالا نوید، روی تنش خیمه زده
– اوووم، میتونم بگم از همه ی موردای که دیدم، بانمک تر و ترسو تری، اونا بلد بودن، اینجور موقع ها یا دکمه پیرهنمو باز میکردن یا کمربندمو، مشتاق دیدار یار بودن لعنتی ها…
بازی که راه انداخته را تمام نمیکند. ضربان قلب دختر، زیر تنی که بی رحمانه با حرف هایش پرده میدرد، دیوانه وار افزایش یافته. لب های رژ خورده اش خشک شده و زبانش تقریبا به کامش چسبیده. هیچ نمیتواند بگوید جز اینکه ” این مرد، قطعا دختر های زیادی را این چنین با حرف هایش رام و مسخ خودش کرده است” دروغ نیست اگر بگوید، به جای شکسته شدن از این حرف ها، بیشتر لذت میبرد.
این مرد را دوست دارد و دوست داشتنش میتواند، تمام ویژگی های این مرد را تحت الشعاع قرار دهد. چه بد و چه خوب!
نفس های داغی که روی گردنش میخورد، او را از عالم خیال بیرون میکشد و پرت میکند به روی این تخت. سوزشی که در گردنش حس میکند، آخش را در میآورد و نوید، بی رحمانه زمزمه میکند.
– کو تا ادامه ی ماجرا…