دانلود رمان بهای لیلی بودن از لیلا حیاتی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بهای لیلی بودن از لیلا حیاتی چکیده خلاصه رمان بهای لیلی بودن : سرگذشت کسی که باید پیوند عضو شود.   مقداری از متن رمان بهای لیلی بودن : قلبم تیر می کشید. تیر است. به گرمی تابستان و گرمای شهرم. در اوج امتحانات پایان ترم هستم. دانشگاه آزاد اسلامی واحد خورموج. هوای این فصل از سال شهر خورموج ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بهای لیلی بودن از لیلا حیاتی

چکیده خلاصه رمان بهای لیلی بودن :

سرگذشت کسی که باید پیوند عضو شود.

 

مقداری از متن رمان بهای لیلی بودن :

قلبم تیر می کشید. تیر است. به گرمی تابستان و گرمای شهرم. در اوج امتحانات پایان ترم هستم. دانشگاه آزاد اسلامی واحد خورموج. هوای این فصل از سال شهر خورموج گرم است و سوزان.

مرکز شهرستان دشتی، شهر خورموج یکی از شهرهای بزرگ استان بوشهر. هنوز پا درون محوطه دانشکده نگذاشته، نفسم بند آمد. به زحمت راه به روی ورود هوا به ریه هایم گشوده می شد. مشکل قلبی من از دبستان شروع شد. و اکنون در دوران دانشجویی به اوج رسیده و راهی جز پیوند و عمل قلب نمانده است.

به کمک دوستم روی نیمکتی نشستم. سمت سایه درخت نگاهم را بالا آوردم. نفسم به شمارش افتاده بود. باد آرام و سوزان، پوست صورتم را می آزد. نور خورشید از لابلای شاخ و برگ درختان چشمم را زد. چشمان بسته شده ام را به روی نگاه هراسان الهه گشودم. نگاهی که به دیده پرُدردم دوخته شده، خبر از وخامت رنگ و رویم را می داد.

-داری با خودت چه می کنی لیلی!؟

-حواسم هست الهه.

-احسنت!

-به نظرت برم گدایی و هی بگم قلب؟

-لیلی!

-جونم.

-نمی اومدی.

-کجا.

-دانشکده. داری با خودت چه می کنی لیلی؟! مواظب خودت نیستی. من به تو چه بگم؟

-شرمنده امتحان داشتم.

-دشمنت شرمنده.

-تشکر.

-لیلییییی!

-جونم.

-منظورم این ترم بود. پاییز و زمستون برای تو بهتره. زبونم لال…

بغضش ترکید. بهتر شده بودم. دستم را دور گردنش حلقه کردم. در آغوشم با بغض ادامه داد:

-قلب برات پیدا نشد من چه خاکی تو سرم کنم.

-این دعا یعنی یه لیلی بمیره تا قلبش به لیلای شما برسه.

-مسخره نکن. جدی باش لیلی نگرانتم.

-مرگ کسی رو نمی خوام. خودم سمت این دعا نرفتم. خواهشا الهه تو هم نرو!

-لیلی…

-مادری داغدار بشه که قلب جگرگوشه اش به من برسه؟!

سرش را از روی شانه ام جد ا کرد و اشک روی گونه اش را پس زد و گفت:

-منظورم اینه چرا یکی سازگار با قلبت پیدا نمیشه. اینهمه مرگ مغزی!

-حیف! شاید عمر من به دنیا نباشه.

-لال میشی لیلی؟

با خنده محوش شدم.

-بازم خوبه حیفی رو برای خودشون کنار گذاشتند!

-برای خودم نبود.

-جلاد خانوم برای کی حیفشون اومد؟

بامزه ادا در می آورد. به زحمت دست از خنده کشیدم و گفتم:

-از دست! خب بمیرم قلبم از کار می افته و پیوند اعضا نمیشه.

-لیللللیییی!!

-گوش بود که کر شد.

-بهتر! گوشتم پیوند اعضاء نمی شه!

باز قلبم تیر کشید. دنیا دور سرم چرخید. همه جا را تار می دیدم.

-وای خدا لیلیم؟!

-خوبم.

-بریم دکتر.

-کجا امتحان دارم.

-جونت یا امتحان!؟

-داد نزن. استرس برای قلبم بده.

بریده بریده و با خنده این کلمات را ادا می کردم.

-شما هم چه به فکر اون قلب بی نوا!

-آب بهم میدی؟

-برم از آب سردکن بیارم. بلند نشی یه وقت؟

-همین شیر آب کنارمون. آب سرد برای قلب سالم بده وای به قلب من.

-حواس برام گذاشتی مگه!

-خب مسئول حواس پرتی خانم هم شکر مشخص!

با خنده سمت شیر آب رفت. مُشتش را پُر از آب کرد و سریع به سمتم آمد. آب چکه چکه کنان از لای انگشتانش می ریخت. از صحنه به وجود آمده می خندیدم. آب روی صورت و مقنعه ام می ریخت. نگرانی را به وضوح در چشمان گیرایش شاهد بودم.

-چیزیت نیست! دیوونه من که نگران!

-بخندیم به دنیا.

قطرات آب را روی صورتم پاشید و لبخند زنان گفت:

-غیر از این هم نیست عزیزم.

-عزیزمی.

-برم باز آب بیارم؟

-نه کافی بود ممنون.

-عزیز کی هستید شما؟

-شما دو تا باز قربون صدقه هم؟

نگاهم را با لبخند سمت مهیار چرخاندم .همکلاسی خوشتیپ و بوری که به راحتی دل از همه می ربود. الهه با او سر سازش نداشت. با حرص نگاهش کرد و گفت:

-مشکلی هست؟

دو دستش را به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:

-مادمازل عفو بفرمائید.

-بار آخر!

-چشم پرنسس.

-مرحبا!

-تشکر ملکه.

-چیزی بهت میگما!؟

-چشم غره جنابعالی مگه جایی هم برای اعتراض گذاشتند میسیز!

الهه از القابی که مهیار پشت سر هم و با شیطنت حواله اش کرده به

تنگ آمده بود. همین که نگاهش را سمت درختان چرخاند، مهیار خنده کنان گفت:

-وای حتما مادام پی چوبی، سنگی…

و با دو از ما فاصله گرفت.

-چکارش داری الهه. مهیار پسر خوبی هست. موندم چه هیزم ترس بهت فروخته.

-نگاه تو رو خدا! هوا آتیش! این عین قرقی شاد و شنگول!!

به زحمت می خندیدم. دستم را روی قلبم گذاشته بودم. در دل دعا گویان، دعایم این بود چند امتحان باقیمانده را یارایم باشد. به هر مشقتی امتحان را تمام کردم. کنار ماشین با صدای مهیار سمتش چرخیدم.

-خواهیم و نخواهیم باید از این زندگی گذر کنیم. گاه تلخ، گاه شیرین.

لبخندی زدم و گفتم:

-می رسونمت.

-میشه تو این هوا بدون ماشین اومد؟ امتحان و خوب دادی؟

-خوب!

-گله بشنوم عجیبه! چه زمان کارشناسی، چه حالا که ترم آخر ارشد معماری هستیم. حیف تو لیلی.

متوجه حسن نیتش بودم.

-لطف داری.

سرش را معنا دار چرخاند.

-این هوا برای قلبت ضرر داره. مزاحمت نمیشم. روز خوش.

لبخندی زدم و گفتم:

-ممنونم. روز خوش.

-لیلی؟

دوباره سمتش چرخیدم.

-چقدر میشناسیم؟

-شش سال.

-منظور شناختم بود. چقد؟

مردد با شرم گفتم:

-عالی هستی.

-چقدر!

-عین بچه ها شدی مهیار که می پرسن بابا و مامان رو چقدر دوست داری.

-آره بچه شدم.

-کاش دنیامون عین اونا می موند.

-آره پاک و زلال. نه اینکه با بزرگ شدن رنگ و لعابی از نگفتن ها رو، رو حرف دلمون بکشیم.

-من… آخه…

بریده سخن گفتنم را قطع کرد و گفت:

-کاش کلیه هات مشکل داشت. خودم کلیه…

سریع از کنارم رد شد. هنوز تصویر مهربانش جلو دیدگان خیسم بود. در راه زل زده بودم به روبرو. مهیار همیشه با من مهربان بود. حدش را می دانست. هوایم را به شدت داشت.

عین حامی، عین برادر در این سالها کنارم بود. با وجودش احدی جرأت اذیت و مزاحمت نداشت. با من راحت بود. اما گاهی گنگ صحبت می کرد. مشخص است عقلش بر دلش حکمران است.

کسی حاضر نیست دختر دم مرگ را بگیرد. مگر من بله می گویم که اینگونه با رفتارش با من در تضاد است؟ آهی کشیدم. رفتارش را توهین ننامم چه بنامم؟ لبم را گزیدم. اشک از گوشه چشمم سرید. منم حق زندگی دارم. ناز کردن، انتخاب کردن.

حقم نگاه های دلسوزانه نیست. یا جانم را بگیر، یا نجاتم بده. برای اولین بار شاکی بودم. سالهای زیادی می گذشت که دیگر از خدا شاکی نبودم. بس زمان مدرسه شاکی بودم و چیزی عایدم نشد، زمان دانشگاه این خصلت را فراموش کردم.

با تمام شدن شش سال تحصیل در دانشگاه باز گلایه ها به سراغم آمده. از دلتنگی دانشکده است غیر از این نیست. خدایم را شاکرم. شاکرم که خانواده و دوست و آشنایان مهربانی نصیبم کرده است. هر که را به نوعی می‌آزماید. صلاحدید پروردگارم است.

با گفتن شکر، ریموت را زدم و وارد پارکینگ شدم. منزل ما ویلایی و تقریباً بزرگ است. یک خواهر و برادر دارم. خواهر بزرگترم لعیا ازدواج کرده و برادر کوچکترم امیر در منزل دوممان تهران زندگی می کند. هنوز ازدواج نکرده است. خسته و کلافه پا درون سالن گذاشتم‌. روی مبل لم نداده، مامان داد زد:

-جلو کولر!؟

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=405
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!