لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهسا حسینی (مهرسا)
قصهی مردی که از گذشتهی خودش فرار کرده اما بعد از گذشتِ چند سال، ناچار به قبول سرپرستیِ بچههایی میشه که گذشته رو بار دیگه به یادش میآرن…
مقداری از متن رمان از لیلیث به آقای ابلیس :
براساسِ اسطوره شناسیِ مسیحیت و یهود، دوزخ پایتختی به اسمِ پدمونیوم دارد، که این پایتخت مخصوصِ فرشتگانِ رانده شده از درگاهِ الهی است. من بر این باورم که دو سال از زندگیام در پایتختِ دوزخ گذشته است!
دوزخِ جاویدِ ستوده! مردی که از شرارت چیزی کم از ابلیس ندارد. قدرتِ سیاهیِ وجودش میتواند خورشید را از آسمان پایین بکشد و همه جا را مملو از تاریکی کند! این مرد مثلِ حفرهای تاریک و سیاه همه را درونِ خودش میکشد و میبلعد! این مرد خودِ ابلیس است!
مقابلِ پنجرهی قدی رو به خیابان ایستادم. نیم نگاهی به ساعتِ بزرگِ دیواری انداختم که لوگوی بزرگِ گروه غذایی کهربا میانِ آن، جا خوش کرده بود. عقربهها کمی مانده به ده را نشان میدادند.
نفس در سینهام حبس و ضربان قلبم تند و دیوانهوار شد. هر چه عقربهها به ساعتِ 10 نزدیکتر میشدند اضطرابم شدت میگرفت. تا به حال نشده بود از عددی انقدر متنفر باشم. قطعا عدد ده نفرتانگیزترین عددِ این روزهای زندگیام بود!
یک چشمم به ساعت و چشمِ دیگرم به راهی بود که همیشه از آن میآمد. همیشه سرِ ساعت، بدونِ ثانیهای تاخیر میرسید. انگار که مثلِ روحی سرگردان احضارش کرده باشند!
دمِ عمیقی گرفتم و نفسم را چند ثانیه نگه داشتم و بعد به آرامی رهایش کردم. همان لحظه ماشینِ مشکیِ آشنایش را دیدم که به ساختمان نزدیک و نزدیکتر میشد.
صدایی در سرم فرمان میداد «بدو، برو به همه بگو! داره میآد!» و با این نهیب به تقلا افتادم. سرم را سمتِ ساعت چرخاندم. دقیقا عقربهها عدد 10 را نشان میدادند. اقرار میکردم که این مرد یک عوضیِ وقت شناس بود!
به پاهایم تکانی دادم و با اضطرابی که تمامِ وجودم را گرفته بود بلافاصله سمتِ میزِ نفیسه که مسئولِ هماهنگی آن طبقه بود و که درست مقابلِ ورودیِ سالن قرار داشت، رفتم. با صدایی که سعی میکردم بلند نباشد گفتم:
– ستوده اومد!
نفیسه که پشتِ میز لم داده بود و با آرامش گازی به بیسکوییتش میزد با این حرفِ من صاف سرِ جایش نشست و بیسکوییتِ نصفه و نیمه گاز زدهاش را توی سطلِ آشغال انداخت.
تلفنش را برداشت و در حالی که خرده بیسکوییتها را از روی میزش میتکاند، داخلیِ یکی از کارمندانِ بخش را گرفت و تکرار کرد:
– ستوده اومد!
نماندم تا بیشتر از این چیزی بشنوم. متوجه هیاهویی که مثلِ سونامی از میزِ نفیسه شروع شده و تا انتهای سالنِ کارمندها ادامه پیدا کرده بود، شدم.
از سه پلهای که سمتِ چپِ میزِ نفیسه بود، بالا رفتم و از مقابلِ کارمندهایی که هر کدام مشغولِ مرتب کردنِ میز و سر و وضعشان بودند، رد شدم. صورتهای وحشتزده و مضطربشان را از نظر گذراندم و از 10 پلهی انتهای سالن بالا رفتم و خودم را به سالنِ شیشهای رساندم.
جایی که سمتِ راستش میزِ بزرگِ گلناز قرار داشت و سمتِ دیگرش به اتاقِ ستوده میرسید. فضایی کاملا شیشهای که میتوانست به خوبی همه را رصد کند!
فاصلهی نیم طبقهای که از کارمندها داشت باعث شده بود سلطهی بیشتری روی آنها داشته باشد. تقریبا هیچ کس نمیتوانست دست از پا خطا کند چون امکان نداشت از زیرِ نگاهِ تیزبینِ ستوده بتواند نجات پیدا کند!
مقابلِ میزِ گلناز ایستادم و با هیجانی که از وحشت بود، لب باز کردم:
– ستوده اومد!
گلناز از بالای عینکِ فریم سفیدش نیم نگاهی به من انداخت و با صورتی که مشخص بود هیچ از لحنم خوشش نیامده غرید:
– آقای ستوده! کشمشم دُم داره دختر!
چیزی نمانده بود از ترس پس بیفتم! گلناز هم میتوانست درست مثلِ ستوده ترسناک باشد! زیرِ لبی زمزمه کردم:
– ببخشید…
گلناز توجهی به من نکرد. برای استقبال کردن از ستوده آنقدر عجله داشت که بلافاصله تبلتش را برداشت و رو به من گفت:
– دنبالم بیا!
طبقِ معمولِ همیشه بطریِ مخصوصِ آب را از روی میز چنگ زدم و دنبالِ قدمهای سریعِ گلناز دویدم. از سالنِ شیشهای بیرون زدیم و قدم به سالنِ کارمندها گذاشتیم.
نگاهم اطراف را میپایید، همه به تکاپو افتاده بودند! فقط اسمِ یک نفر میتوانست اینطور به تقلا بیندازدشان! ستوده! مردی که مثلِ کابوس میماند! شیطانِ مجسم! ابلیسی در لباسِ انسان!
گلناز با قدمهایی سریع جلوتر از من به راه افتاده بود. پشتِ سرش تلاش میکردم قدمهایم با او هماهنگ باشد اما در واقع داشتم میدویدم.
برایم عجیب بود که زنی به سن و سالِ او که تقریبا 50 سال را رد کرده بود، میتوانست انقدر سریع و فرز باشد! شاید به همین خاطر بود که قدیمیترین کارمندِ این شرکت محسوب میشد.
جدی بود و فوقالعاده منظم! جوری که حتی خودِ ستوده هم با روحیهی عجیب و غریبِ ایراد گیرش نمیتوانست از او ایرادی بگیرد! دستیار و همهکارهی شرکتش بود،
تقریبا کلِ کارمندها روی انگشتِ کوچکِ گلناز میچرخیدند. عادت داشت همیشه روسریهای رنگیِ کوتاه سر کند و موهای یک دست سفیدش را از آن بیرون بگذارد. امضای ظاهرش هم رژِ قرمزی بود که یک روز هم امکان نداشت روی لبهایش جا خوش نکند!
کفشهای پاشنه بلندی میپوشید که گاهی از دیدنشان کمر و پاهایم به درد میآمد اما او انگار که از قنداق با همین کفشها متولد شده بود!
نمیدانم تصورِ من از زنهای 50 ساله متفاوت بود یا واقعا تمامِ 50 سالهها همینقدر اتو کشیده و مرتب بودند! شاید به خاطرِ روناک و مریضیهای بیپایانش بود که خیال میکردم تمامِ زنهایی که از 40 سال بگذرند حتما مشکلِ جدیِ سلامتی دارند.
اما بعد از دو سال کار کردن در آن شرکت و به طورِ مستقیم زیرِ نظرِ گلناز، فهمیده بودم که حداقل او از این قاعده مستثنی است! حداقل من با 26 سال سن بیشتر از گلناز احساسِ بیماری میکردم!
برخلافِ صورتِ آرام و آرایشی که صورتش را کمی مهربان نشان میداد، کاملا جدی بود و فوقالعاده رُک! امکان نداشت از هیچ خطایی بگذرد.
شاید به همین خاطر بود که بعد از ستوده از گلناز واهمه داشتم!
شباهتِ اخلاقیاش با ستوده انقدری بود که همه تقریبا از او هم به اندازهی ستوده حساب میبردند اما هیچ کس مثلِ من بدشانس نبود که به عنوانِ دستیار برای گلناز کار کند و بعد هم مستقیم با کارهای ستوده در ارتباط باشد!
به میزِ بزرگِ پذیرش رسیدیم، نفیسه هدستش را روی سر گذاشته بود تا خودش را مشغولِ پاسخگویی به تماسها نشان بدهد اما فقط من حالش را میفهمیدم که آن هم دستِ کمی از حالِ هر روز صبحِ من نداشت!
دقیقا در تیررسِ نگاهِ ستوده بود. درست مثلِ منی که مجبور بودم هر روز صبح از او استقبال و تا اتاقش همراهیاش کنم!
با صدای آسانسور که توی طبقهی چهار توقف کرد، تقریبا سکوتی مرگبار به سالن حاکم شد! انگار که هیچ کس حتی نفس هم نمیکشید!
من و گلناز کنارِ ورودی ایستادیم و مثلِ همیشه یک قدم عقبتر از او قرار گرفتم. این صبحگاهِ هر روزه و استقبال از ستوده قطعا روزی جانم را میگرفت!
این مرد کابوسِ مسلم بود! کابوسی که در بیداری مقابلمان راه میرفت و به یادمان میآورد تا چه اندازه میتواند ترسناک باشد! دستور میداد و امر و نهی میکرد!
کم پیش میآمد صدای فریادش را بشنویم اما همان تعدادِ انگشتشمار کفایت میکرد که دلمان نخواهد مخاطبِ فریادهایش باشیم! با این اوضاع چه کسی دوست داشت با او درگیر شود؟
جواب هیچکس بود! هیچکس امکان نداشت بخواهد روزش با او شروع شود! حقیقت این بود که من هم چارهای نداشتم، اگر گلناز هر روز صبح کنارِ ورودی منتظرِ ستوده میماند پس من هم به عنوانِ دستیارِ گلناز باید هر روز صبحِ لعنتیام را با ستوده شروع میکردم!
بدونِ اینکه داوطلب شده باشم، بدونِ اینکه بخواهم! قطعا روزی به دستِ ستوده جان میدادم! البته اگر قبلش از ترس سکته نکرده باشم!
طبق معمولِ همیشه نفس در سینه حبس کردم و گوش به صدای قدمهای ستوده دادم. قدمهایی که سنگینیِ هر کدامشان برای شکستنِ سنگفرشِ راهرو کافی بود! چطور زیرِ پایش این سنگها طاقت میآوردند؟!
گلناز نگاهش به در بود و چشمهای من به پاهایم. صدای درونیام نهیب زد «مثلِ همیشه نامریی شو افرا!» و من همیشه برایشان نامرئی بودم. در این دو سال کاری که خوب از پسش برمیآمدم همین نامرئی شدن بود!
صدای گلناز از خیالات بیرونم کشید:
– سلام آقای ستوده خوش آمدید.
لفظ قلم صحبت کردنِ گلناز اوایل من را به خنده میانداخت اما حالا به او حق میدادم و تا حدی خودمم مثلِ گلناز شده بودم. البته اگر مجالِ گفتن به من داده میشد!
زیرِ لبی سلام کردم که مطمئن بودم حتی به گوشش هم نرسیده! البته که من برایش اصلا اهمیتی نداشتم! در این دو سالی که برایش کار کرده بودم به ندرت طرفِ صحبتش بودم. هیچ وقت هم اسمم را صدا نمیزد.
اما اسامیِ مستعارِ بیشماری داشتم که محدود به ستوده نمیشد. در واقع هیچ کس جز تعدادِ انگشتانِ یک دست نامِ من را نمیدانستند!
ستوده سری برای گلناز تکان داد و در حالی که دستهایش را داخلِ جیبِ شلوارِ خاکستری رنگش برده بود، با قدمهای بلند از کنارِ میزِ نفیسه گذشت.
دختر بیچاره با اولین سلامی که گفت از ترس، آب دهانش جوری به گلویش پرید که تا حدِ مرگ به سرفه افتاد، جوری که صورتش رو به کبودی میرفت اما سرعتِ قدمهای ستوده اجازه نمیداد که صبر کنم و حالش را بپرسم.
صدای سلام و صبحبخیر گفتنهای بقیه از هر طرف شنیده میشد و از طرفِ ستوده بیجواب میماند. اصولا ستوده فقط به حرفهای دو نفر در این شرکت گوش میداد.
یکی گلناز و دیگری سپهر شایگان که به نوعی دستِ راستش محسوب میشد. تقریبا مثل سایه دنبالش بود، همه جا، هر ساعت! امیدوار بودم لااقل ستوده را در دستشویی راحت بگذارد! در غیر اینصورت اوضاع خیلی پیچیده میشد!
نگاهم روی شایگان چرخید که انگار هیچ چیزی مهمتر از ستوده و کارهایش روی زمین وجود نداشت! صورتش جدی بود، درست مثلِ ستوده. چرا آدمهای اطرافش انقدر هم رنگِ خودش شده بودند؟ این ترسناک بود! امیدوار بودم حداقل به واسطهی کار با او شبیه او نشوم.
صدای گلناز که تقریبا در حال دویدن بود تا به قدمهای ستوده برسد به گوشم رسید:
– امروز دو تا قرار ملاقات دارید با آقای رستگار و آقای مجد که ساعت 12 میرسن. ساعتِ 2 هم قرارِ ناهار با خانم دارابی دارید. بعد از اون هم جلسه با مدیرا رو براتون فیکس کردم. برنامهی فردا هم آمادهست، فقط لازمه چک بفرمایید تا تایید نهایی بشه و قرارها گذاشته بشه.
از قصد قدمی عقبتر از آنها راه میرفتم. تا از هر برخوردِ احتمالی دور باشم! ستوده آدمِ غیرِ قابل پیشبینی بود، نمیدانستم هر لحظه چه از ذهنش میگذرد و چه چیزی اعصابش را به هم میریزد!
اصلا همین که ستوده من را ندید میگرفت، راضی بودم میدانستم آنهایی را که میبیند، سرنوشتِ جالبی پیدا نمیکنند! پس این نامرئی بودنِ دو ساله برای من خوب بود.
دیده نشدن مساوی بود با دوام آوردن در آن شرکت! دوام آوردن در شرکت مساوی بود با پرداختِ قبضها و اجاره خانه! پس از وضع موجود شکایتی نداشتم!
صدای ستوده به گوشم رسید:
– از فردا به مدتِ یک هفته نیستم. میتونی قرارها رو بذاری برای بعد از اون تاریخ.
طبیعی بود که از شنیدنِ این حرف و خبرِ نبودنش از خوشی بال در بیاورم؟ یک هفته بدونِ ستوده مثلِ این میماند که بهشت را به دوزخ آورده باشند!
چیزی نمانده بود صدایی ناهنجار از این خوشیِ فروخورده از دهانم بیرون بیاید که به خود نهیب زدم «الان نه، الان نخند!» فرصت برای شادی کردن زیاد بود و قطعا آن لحظه مقابلِ چشمهای ستوده نباید این اتفاق میافتاد!
نگاهم به نیم رخِ ستوده افتاد که سرش را صاف نگه داشته و مستقیم به جلو نگاه میکرد. ابروهای پهن و چشمهای درشتِ سیاه داشت.
موهایش در کوتاهترین حالتِ ممکن شاید به زحمت به سه سانت میرسید! در این دو سالی که در شرکت مشغولِ کار بودم همین استایل را حفظ کرده بود. بدونِ کوچکترین تغییری!
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان برمودا از مهسا حسینی (مهرسا)