لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هرمان از آناهید اسماعیلی
رمان هرمان داستان دختریه که قربانی جبر و قانون های خانواده و علی الخصوص پدرش میشه.
مقداری از متن رمان هرمان :
همراز”
سر انگشت هام بی حس شده و رنگ ناخن هام از شدت سرما رو به کبودی می رفت…
دست هامو چپوندم تو جیب کاپشن سبزم!
نگاهی به آسمون انداختم!
دونه های ریزِ برف با سخاوت و به سرعت روی زمین فرود می اومدند!
اگه موقعیت دیگه ای بود حتما مثل سابق از دیدنشون ذوق می کردم اما حالا!؟
جونی برام نمونده بود!
زندگیم مدت زیادی بود دست خوش طوفان شده و دیگه از مسیرش لذت نمی بردم!
اصلا کدوم مسیر؟
چرا مسیری بود اما از پیش تعیین شده…
جبر و جبر و جبر…
زندگی برام خلاصه شده بود تو همین یک کلمه انگار!
زندگی که من نه اختیاری براش داشتم و نه قدرت تصمیم گیری!
لبخند بی رمق و غمگینی زدم و بازدمم رو عمیق بیرون فرستادم!
بیشتر از قبل بینی یخ زدم رو تو شال گردن پشمی و دست بافت مامان فرو بردم!
کاش زندگیم اینجوری نبود!
کاش!
درگیر حسرت هام بودم که صدای آذر رو با فاصله از خودم شنیدم:
– یکم دیگه آدم برفی میشی یه تکونی به خودت بده دختر!
از کی نشستی اینجا؟
یه لایه برف نشسته روت!
سرمو به سمت صدای گرمش چرخوندم…
دست تو دست فرهاد شوهرش به سمتم می اومد!
هنوز خیلی خوب یادم بود برای رسیدن به هم چقدر تلاش کردن و در مقابل خانواده هاشون ایستادن!
عاشق بودن خب!
عشق چیز قشنگی بود اگه اهلش رو پیدا می کردی!
اما امان از روزی که گیر نااهل بیفتی!
گذشته ی درخشانم جلوی چشم هام در صدم ثانیه رژه رفت و من مات و مبهوت همچنان خیره به نقطه ی نامعلومی نفهمیدم کی آذر و فرهاد بهم رسیدن…
از تماس دست سرد آذر با صورتم یکه خوردم و به خودم اومدم…
گیج نگاهش کردم که لبخند زد و گفت:
– کجا پرت شدی همراز؟
خوبی؟
لبخند بی رمقی تحویلش دادم و گفتم:
– خوبم!
سلام فرهاد…
فرهاد دست پیش آورد و همون طور که برف های روی کلاه کاپشنم رو می تکوند گفت:
– علیک سلام!
خیلی خوبی از ریختت پیداست!
باز چی شده؟
نگاه موشکافانه ی آذر بین اجزای صورتم با نگرانی دو دو میزد که سعی کردم لبخندم رو به هر زحمتی بزرگ تر کنم و شونه بالا انداختم و گفتم:
– خوبم واقعا!
چه خبر؟
خیلی وقت خبری ازتون نیست…
یک تای ابروی فرهاد بالا پرید و حق به جانب گفت:
– ما خبری ازمون نیست یا جنابعالی؟
شدی ستاره ی سهیل!
من که هیچی اما زنم گناه داره انقدر بهت زنگ زد و جواب ندادی…
آذر نیمکت و دور زد و کنارم نشست
دستش رو دورم حلقه کرد و برف های نشسته ی روی سر شونم رو تکوند و مهربون و آروم گفت:
– همراز!
این خنده ی زورکی و گنده روی لب هات فقط چهرت رو ترسناک می کنه!
یه چیزی شده من مطمئنم تو خیلی آشفته ای…
فرهاد مشکوک تر از آذر حرفش رو ادامه داد:
– بعد دو ماه خبرمون کردی همو ببینیم حتما کار واجب داشتی
هوم؟
حرف بزن به خدا جونمون به لبمون رسید!
می دونستم لحظه ی نحسی که ازش فرار می کردم رسیده و مجبورم حرف بزنم
اما اون قدر بی حس بودم که توانش رو تو خودم نمی دیدم از طرفی می دونستم به محض زبون باز کردنم سیل سوالات آذر و فرهاد به سمتم حمله می کنه!
ولی چاره ای نبود!
حداقل باید با اون ها در میون میذاشتم…
نگاهم به فرهاد افتاد که تو سکوت روبرومون ایستاده و مردمک چشم هاش بین من و آذر در گردش بود
سرم و پایین انداختم
انگشت های سِر و یخ زدم و تو هم تنیدم و بی مقدمه جمله ای که تلخ تا نوک زبونم می اومد و می رفت و به لب آوردم:
– صداتون کردم بیاین چون می خواستم برای امشب و جشن کوچیکی که برای نامزدی و محرمیت داریم خبرتون کنم!
دست آذر از روی شونه هام پایین افتاد و صدای نسبتا بلند و وحشت زدش باعث شد تو جام تکون بخورم:
– چی؟نامزدی؟
لبخند غمگینی نشست کنج لب هام و بدون اینکه به سمتش برگردم همچنان با اصرار به سر انگشت های کبودم خیره موندم و گفتم:
– اوهوم!
آذر هل و دسپاچه نگاه ملتمسش رو به سمت فرهاد چرخوند و عصبی گفت:
– دیوونه شدی همراز؟
چرا چیزی نمیگی فرهاد؟
این چه حرفیه میزنی؟
رفتی یهو دو ماه غیب شدی حالا نشستی جلومون و برای مراسم عقدت دعوتمون می کنی؟
فرهاد بالاخره سکوتش رو شکست و دو قدم به سمتمون نزدیک تر شد
متوجه سنگینی نگاهش بودم اما عکس العملی نشون ندادم
بعد از چند لحظه،جدی گفت:
– صبر کن آذر شاید داره اتفاق قشنگی می افته!
شاید نامزدی همراز با همونی که…
بی طاقت و عصبی پریدم وسط جمله ی نصفه و نیمش و گفتم:
– نه!
من با پسر یکی از دوستای قدیمی پدرم نامزد میشم…
فرهاد بدون اینکه لحظه ای بهم مجال بده یهو با سوالش غافلگیرم کرد:
– اسم و فامیل داماد عزیزمون چیه؟
گنگ و مات سر بالا کشیدم و به نگاه موشکافانش خیره موندم…
سکوتم طولانی شده بود که قیافش حق به جانب شد و درحالیکه نیش خند می زد گفت:
– چه ازدواج موجه و رمانتیکی که حتی اسم همسر آیندت رو هم نمی دونی…
حواست هست بحث یه عمر زندگیه!
لب هامو روی هم فشار دادم مبادا حرفی که نباید از دهنم بپره…
توضیح جز به جز اتفاقات به آذر و فرهاد که خوب از روحیه جنگندشون باخبر بودم اصلا به صلاح نبود…
می دونستم دعوا و مکافاتی راه میفته که پای خانواده ی سنتی و متعصبم رو هم وسط می کشه و من اصلا این رو نمی خواستم…
حق آذر و فرهاد نبود پا به میدون جنگی بذارن که از حالا می دونستم توش شکست می خورن و چیزی جز حقارت و طعنه نصیبشون نمیشه!
پس از جام بلند شدم
کلاه کاپشنم رو از روی سرم پایین کشیدم
گوش هام یخ زد و باعث شد یک آن لرز بیفته تو وجودم
اما تغییری تو چهره مصمم ایجاد نکرد
دست هامو تو جیب کاپشنم چپوندم و گفتم:
– برای شب منتظرتونم!
اگر اومدین خوشحالم می کنین اگرم نه…
توان ادامه ی جمله رو نداشتم
تو سکوت چند لحظه به فرهاد و فک منقبض شدش و آذر و نگاه به اشک نشستش چشم دوختم و راه کج کردم..
قدرت بیشتر موندن و تماشای نگاه های حق به جانب و شوکشون رو نداشتم!
با قدم های سنگین روی برف جسم بی حالمو با خودم کشیدم