دانلود رمان شروع دیوانگی از مریم پیروند
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شروع دیوانگی از مریم پیروند چکیده خلاصه رمان شروع دیوانگی : مردی که دوران نوجونیش رو با کولبری سپری کرده و از مرگِ مادرش خاطره‌ی بدی داره، تصمیم می‌گیره به تهران بیاد و برای جبران خلاءهای زندگیش، به کار خلاف و قاچاق رو بیاره… در این بین رو به رو شدنش با دختری جسور و شیرین زبون، ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شروع دیوانگی از مریم پیروند

چکیده خلاصه رمان شروع دیوانگی :

مردی که دوران نوجونیش رو با کولبری سپری کرده و از مرگِ مادرش خاطره‌ی بدی داره، تصمیم می‌گیره به تهران بیاد و برای جبران خلاءهای زندگیش، به کار خلاف و قاچاق رو بیاره…
در این بین رو به رو شدنش با دختری جسور و شیرین زبون، تا حدودی مسیرِ زندگیِ پرچالشش رو عوض می‌کنه…

 

مقداری از متن رمان شروع دیوانگی :

از ماشین پیاده شدم. هوای تیرماه بشدت گرم بود. نگاهم رفت به باغ بزرگی که اطرافم رو پوشیده و از لابه‌لاش صدای آهنگ و سور و سات جیغ و شادی همه جارو فرا گرفته بود.

سجاد با ادای قر و رقص ریزی که بخاطر شنیدنِ آهنگ بهش دست داده بود از ماشین پیاده شد. از همین حالا کرم‌های درونش رو شکوفا کرد.

– ببین چه جایی آوردمت دُخی‌. الان کف میکنی.

– مطمئن نیستم.

تمسخرآمیز نگاهم کرد و گفت:

– قول دادی، قولت یادت نره.

آهی کشیدم و گفتم:

– فقط خدا کنه اونقدر مسخره نباشن که از قولم پشیمون بشم.

چشمم به استخر بزرگ‌ توی باغ افتاد و هزار فکر توی سرم نشست. اولین بار بود همچین جایی میومدم ولی اونقدری به سجاد اعتماد داشتم که چشم بسته پیشنهادش رو قبول کردم.

اما چشم غره‌ای به نیشِ بازش رفتم و‌ گفتم:

– دیسکو، پول پارتی، شیطا‌ن‌پرستای عجیب غریب، دیگه چی ؟ واقعا دوستات همچین آدمایین؟

کلافه گفت :

– اَه، قرار شد بحث نکنیا. اگه پشیمون شدی بدگردیم.

سرم رو با تاسف تکون دادم :

– بابام بفهمه از وسط دو شقه‌ت میکنه.

خندید و جلو اومد و آرنج دستش رو مقابلم گرفت و گفت :

– اولا این یه بزم دوستانه‌ست، دور هم جمع شدیم خوش بگذرونیم، دوما رفتیم داخل مثل خنگا رفتار نکنی چرت و پرت بگی فکر کنن از پشت کوه اومدی یا قپونی اومده تو بساطشون.

همیشه همین بود رُک‌گو و بی‌پروا.

با حرص یه ضربه‌ی ریز زدم به سرش.

– تو حواست به خودت باشه اونجا خودتو گم نکنی تریپ دیگه‌ای برداری.

با هم رفتیم به سمت در چوبی بزرگی که قسمت ورودی بود و دو تا سر گوزن چسبیده به دیوار در هر طرف در قرار داشتن.

قبل از رسیدن به در از چند تا پله‌ی مرمر بالا رفتیم. یهو پاشنه‌ی بلند کفشم گیر کرد به پله‌ها و تعادلم رو از دست دادم و با زانو فرود اومدم روی پله‌ی بالاتر.

منو باش دلم خوشه دستم میون دست سجاده.

انقدری که هوش و حواسش داخل این مهمونیه که حواسش به من نیست.

خم شد و گفت :

– کجارو نگاه میکنی ؟ بلد نیستی راه بری ؟

– کوفت غر نزن ،دستمو بگیر.

کف دستم روی پله‌ی بالاتر بود تا تعادلم رو تقریبا نگه دارم.

دستش رو روی سینه و کمرم گذاشت و عقب کشیدم. زانوم رو مالیدم و گفتم :

– زانوم درد گرفت.

– از بس دست پاچلفتی‌ای‌.

– تو هم بیا این کفشارو بپوش ببینیم کدومون دست پا چلفتی‌تره.

دستم رو کشید و گفت :

– نمیتونستی یه جفت کفش درست بپوشی که لَنگ نزنی وسط مهمونی، کی دیگه از این سُم‌بلندها میپوشه.

دندون قروچه‌ای رفتم و نیشگون محکمی از بازوش گرفتم و گفتم‌:

– چرت نگو. کِی دیدی من پاشنه بلند بپوشم که این بار دومم باشه، خوبه کمد کتونیامو امشب دیدی، اینارم از نسیم دوستم گرفتم.

پوفی کشید.

– خیله خب حالا‌. خاک لباستو تمیز کن بریم میخوام زنگ‌و بزنم.

خاک لباسم رو تکوندم. دل تو دلم‌ نبود ببینم اون تو چه خبره و با چه افرادی قراره معاشرت کنم. ازم قول گرفنه لود له شرطی منو به این بزم میاره که هر چی دیدم همونجا چال کنم و به کسی در مورد امشب چیزی نگم.

بالا رفتیم. پشت در که ایستادیم با هیجان گفتم :

– دلم یه جوری شده سجاد.

نگاهم کرد.

– چه جوری شده ؟ قیلی ویلی میره !

– آره. انگار دلشوره‌ست. آخه من تا حالا اینجاها نیومدم.

– ببین چه سعادتی نصیبت شده با من اومدی.

اخمی همراه با لبخند کردم و ظاهرم رو مرتب کردم و گفتم :

– بابا بفهمه تیکه بزرگت میشه گوشِت.

پوزخند صدا داری زد.

– کو تا بفهمه. ما اومدیم بازار بعدم رفتیم رستوران شامو بیرون خوردیم‌. اوکی ؟

سرم رو تکون دادم و به محض اینکه گفت شام یاد گرسنگیم و غذاهای خوشمزه‌ افتادم.

– گفتی شام یادم افتاد چقدر گشنمه، کاشکی اون تو یه عالمه غذا و خوراکی خوشمزه باشه.

لبخند شروی زد و با شیطنت گفت :

– اون تو هر چی دلت بخواد هست از غذا گرفته تا…

مشتی به بازوش زدم.

– انقدر چرت نگو زنگ‌و بزن بریم تو تا تو این گرما دوش عرق نگرفتیم.

دستی به پاپیون روی پیرهنش کشید و روی سینه‌اش مرتبش کرد.

نگاهم کرد و بالاخره زنگ در رو فشرد. کمی بعد دختری تقریبا بلندقد و با یه ظاهر عجیب غریب در رو باز کرد.

تو نگاه اول موهای بنفش و قرمزشش رو دیدم. موهایی که کوتاه بودن و یک طرفشون بنفش بود و طرف دیگه‌شون قرمز.

بعد از اون نقاشی‌های روی سر و سینه و بدنش چشمم رو گرفتن.

چشمش به سجاد افتاد و با لحن لوتی‌واری بلند گفت :

– جووون بچه‌ها داش سجادم با عیالش اومد.

یک آن همهمه‌ی خنده دست جمعی بلند شد. حس خوبی از این خنده‌ها و نگاه دخترکِ خالکوبی شده که فکر کنم حتی داخل سوراخ‌های دماغش رو هم خالکوبی کرده بود، دریافت نکردم.

به سجاد نگاه کردم، دستی به شونه‌ی اون دختر زد و گفت :

– باز کن دروازه‌رو.

– خانمو معرفی نکردی.

به در تکیه داد و با تمسخر نگاهم کرد.

سجاد سعی کرد اول دخترک رو بهم معرفی کنه و من نگاهم هنوز روی ظاهر عجیب غریبش بود و پرسینگ‌هایی که روی لب و بینی و ابروش و گوشش جا خوش کرده بودن. گوشش شبیه یه آویز بود برای نصب اون‌پرسینگ‌ها.

چیزی به عنوان گوش نمیدیدی، همش پرسینگ و گوشواره‌های میخی سیاه بودن.

– این گلوریاست.

و به من اشاره کرد.

– اینم عیالم شیما.

گلوریا چه اسم زییایی. بر عکس ظاهرش.

هر چند مطمئنم اسم مستعارشه‌ اگه از من بود اسمشو میذاشتم تخته وایت‌برد.

خرناس خنده‌ای کرد و زبونش رو بیرون کشید و پرسینگ روی زبونش رو هم دیدم. در رو بیشتر باز کرد و گفت :

– عیالتو وردار بیا داخل بچه‌ها خیلی وقته منتظرتن.

با تردید قدمی داخل رفتم. حالا واضح‌تر میتونستم ببینمش‌.

یه شورتک جین پوشیده بود و پاهاشم نقاشی شده مثل بقیه‌ی بدنش بودن. دکلته‌ی مشکی هم به تن داشت‌. صندل‌های فانتزی طرح جین هم پاهاش رو در برگرفته بودن.

کلی دست بند و خنزر پنزر دیگه بهش آویزون بود. بیشتر شبیه بازار شام بود تا بدن یه انسانِ نرمال.

لبخندی به اجبار زدم و راه افتادم.

دیدم هجمه‌ای از وحشی‌گری‌هاشون با سوت و دست و رقص و جیغ به استقبالمون اومدن.

سجاد بهم گفته بود سر جمع ده نفریم، اینی که من میدیدم حداقل سی چهل نفری بودن.

از استرس و هیجانی که برای اولین بار باهاش رو به رو میشدم آب دهنم رو قورت دادم. سجاد هم با کف زدن و سوت‌های بلندش استقبال گرم دوست‌هاش رو جواب داد.

گلوریا هم که بدتر از خودش جیغ و سوت میزد و پیچ و تاب مضحکی به بدنش میداد.

منم انگار مترسک بودم اون وسط.

نزدیکمون که رسیدن دوز هیجان و شور استقبالشون کم‌ترشد. بالاخره وقت شد با تک تکشون آشنا بشم.

بینشون دوست صمیمی سجادم بود که برای اولین بار دیدمش.

همیشه اسمش رو از زبون سجاد میشنیدم ولی هیچوقت ندیده بودمش. سامی.

ظاهرِ افرادی که اونجا بودن یه عده بدتر از گلوریا و یه عده خوب و مناسب، اما سر جمع ، همشون سر و وضع‌های داغونی داشتن و یه لایه‌ی پر رنگ از دودِ سیاه، فضای داخل رو اشباع کرده بود که ماحصل سیگارهای دود کرده و شایدم چیزهای دیگه باشه.

آهنگ دوباره از سر گرفته شد. همه مشغول شور و شادیشون شدن. یه عده رفتن دنبال رقص و پایکوبیشون و یه عده هم دورو هم نشستن و مشغول حرف زدن و خنده شدن. البته به همراه صرف نوشیدنی و پک‌های سنگینِ سیگار و شایدم‌ مواد دیگه…

با گیجی به همه نگاه میکردم. سجاد با آرنجش آروم سقلمه‌ای بهم زد. نگاه ماتم رو که بهش دوختم گفت :

– راحت باش در بیار.

یکی از پسرها یهو با سرمستی بلندی خندید.

توجهم بهش جلب شد. سامی بود. یه ریز و با صدای بلندی می‌خندید و دستش رو روی زانوش میزد.

اون یکی دستشم یه لیوان زرد رنگ رو فشرده بود.

چشم غره‌ای به سجاد رفتم. شونه‌ای بالا داد.

– ها چیه ؟

– همیشه میای پیشِ این خل‌وچلا؟

– چرا نیام ؟ فاز مُلایی بر ندار شیما. اومدیم خوش بگذرونیم، تو هم قول دادی چیزی نگی.

– مرده‌شورِ خوشگذرونیتو ببرن. بیشتر به سکس‌پارتی شبیهه تا مهمونی.

شیطون خندید و چشما‌ش لرزیدن.

– جوووون اگه سکس پارتی بود که الان جفتمون سوار بودیم.

میدونستم داره شوخی میکنه، یه ضربه به بازوش زدم و با حرص گفتم :

– اونوقت که من تورو میکُشتم پسرِ شیطون. خوب جلوی بابام گارد مثبتارو میگیری، اگه بفهمه…

دستم رو کشید و گفت :

– بیا برو لباساتو در بیار زر زر نکن سرم رفت.

هلم داد به طرف یکی از اتاق‌های اونجا و خودش به جمع دوستاش رفت.

صدای خنده‌ی سامی هنوز بلند و رسا از بین بقیه خنده‌ها به گوشم میرسید. معلوم نیست چی براش تعریف میکنن که خنده‌ش رو هندل کردن.

رفتم مانتو و شالم رو از روی لباس‌های تنم درآوردم. یه شومیز سفید حریر پوشیده بودم که پایین لباس گره می‌خورد، با شلوار کوتاه مازراتی مشکی.

موهای باز و مواجم رو مرتب‌تر کردم. آرایشمم خوب بود. نه خیلی جلف‌و‌جیغ و نه خیلی کم.

در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم.

هلهله‌ی شادی بچه‌ها مثل خون توی رگ‌هام جریان پیدا کرد و شادی عمیقی هم به همراه داشت.

رفتم روی یکی از مبل‌ها کنار سجاد نشستم. دور برش حلقه‌‌ی صمیمانه‌ای از دوستاش بود.

همه حرف میزدن و میخندیدن.

دختری که اسمش رو موقع دیدارمون شیدا معرفی کرده بود نگاهش به من بود و با خنده و شوخی گفت :

– چه گوگولیه سجاد. یه نموره هم معذب میزنه.

سجاد کمی از نوشیدنی لیوانش خورد و با لبخند نگاهم کرد.

– اولین بارشه میبینتون.

دختر دیگه‌ای گفت :

– بگو اولین بارشه میاد همچین مهمونی.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آن شب از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اسارت بی پایان از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان قلب سوخته از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان راه سبز از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان یاس از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان در از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زوال از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان سیاه نمایی از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر 1 از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشوه گر 2 از مریم پیروند

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ژالین از مریم پیروند

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=530
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!