لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تله ی مرد از فاطمه لطفی
داستان جنایی مافیایی راجب زن قاتلی که به تله ی مرد معروفه و قربانیهاش فقط مرد ها هستن!
مقداری از متن رمان تله ی مرد :
همسو با ضرب تند آهنگ بدنم را میلرزانم.
پولک دوزی های فت و فراوانم لباسم تکان میخورند و موجی تند و چشمگیر از تنم را بهنمایش میگذارند.
نگاهم را به مردی که مقابلم ایستاده و دکمه های پیراهنش باز است، میدوزم.
جز شهوت هیچ چیز دیگری در چشم های خمارش نمییابم.
با وجود تمام احتیاط ها و مراقبت هایی که داشت، خیلی زودتر از بقیه وا داده بود.
هرچند…
همهی آنها هرچقدر هم که زیرک و حواس جمع ، باز هم بندهی بیچون و چرای هوسشان بودند.
هوسی که هیچ جوره اجازه نمیداد از من بگذرند.
لبخند دل فریبی میزنم و با چند چرخش تا نزدیکیاش تاب میخورم.
چشم هایش برق میزند و من اجازه میدهم دستش را دور کمرم انداخته و لمسم کند.
_ انزعی قناعک یا عینی الغزالیه!
(نقابت رو بردار چشم آهویی من)
صدایش کشیده و خمار است.
تا خرخره نوشیده و جام آخر را من قرار است به دستش بدهم.
نیشخندی زده و سرم را عقب میکشم.
بعد به جبران این عقب کشیدن، دست هایم را دور گردن عرق کرده اش حلقه میکنم و انزجارم را از چشمش میپوشانم.
دست های داغ و زمختش پهلوهایم را چنگ میزند و من با صدایی که میدانم برایش جذاب است، آخ آرامی میگویم.
مردک بیچاره!
به همین نالهی کوچک خودش را میبازد و میغرد:
_ کفى رقصاً، الآن أریده أن یعالجنی فی السریر!
(رقص دیگه بسه، حالا میخوام که توی تخت ازم پذیرایی کنی!)
با لوندی لبم را زیر دندان میکشم و به لیزی یک ماهی از آغوشش بیرون سر میخورم.
خرامان خرامان دوباره به سمت میز گرد و کوچک کنار دیوار راه افتاده و زیر نگاه خیرهی او جام بلوری را دست برمیدارم!
گیلاس پایه بلند را از مایع الکلی آن پر کرده و بعد حینی که نوک انگشت کوچکم را کوتاه توی آن فرو میبرم، همانطور آهسته به سمتش میخرامم.
لبخند فریبندهام صبرش را تمام میکند و خود پا تنده کرده و با گرفتن جام از دستم به خرف میآید:
_هذه آخر مره یا حبیبتی، بعد ذلک أرید أن أشرب خمر شفتیک!!!
(این آخریشه عزیزم بعدش میخوام شراب لب های تو رو بنوشم!!!)
نوک زبانم را روی لبم میکشم و لاجرعه سرکشیدن او را با لذت تماشا میکنم.
لبخندی پهن روی صورت مینشانم و وقتی خیالم راحت میشود که تا تهش را نوشیده نوک پا به سمت تخت میروم.
او نیز تلوتلو خوران با شهوتی که تمام صورتش را پر کرده بود به دنبالم می آید.
مرا روی تخت هل داده و خودش را روی زانو بالای تخت میکشد .
رویم که خیمه میزند گشاد شدن مردمک چشمانش را میبینم.
با لبخندی رضایت بخش خیره اش می مانم و وقتی او با همان حالش سعی میکند دهانش را نزدیک لبهایم بیاورد، توی دلم شروع میکنم به شمردن.
یک!
نفس هایش بوی الکل میدهد.
دو!
سنگینی تنش که رویم سقوط میکند و من با لبخند بلند تر زمزمه میکنم:
_سه!
درست طبق برنامه!
لبهایش به لبخندم نرسیده، نفسش قطع شده است!
با لبخندی که به یک خندهی بیصدا تبدیل شده ، تن سنگینش را از روی خودم کنار میزنم.
پنجه میان موهای پریشان شدهام لغزانده و صافشان میکنم.
عبای بلندم را از روی لباس دوتکهی پر زرق و برقم میپوشم و کیف سامسونت مشکی رنگ را از داخل کمد بیرون میکشم.
رمز دارد…
اما بازکردنش برای صابر اصلا کار سختی نیست.
نگاه آخر را به جنازهای که با چشم های باز و گشاد روی تخت افتاده است، میاندازم و بعد از اتاق بیرون میزنم!
ماشین پایین برج منتظرم است.
دکمهای آسانسور را میفشارم و داخل میشوم.
نگاهم را به تصویر نقاب پوش خود در آیینه میدوزم.
چشم هایی که به زیبایی توسط آسیه آرایش شدهاند.
آسانسور که میایستد، برای رسیدن به ماشین تنها سه دقیقه وقت دارم.
سامسونت را در آسانسور جا مبگذارو و دکمهی پارکینگ را میفشارم.
آدمی که آن پایین مامور کردهام سامسونت را برداشته و به صابر میرساند.
از میان نگهبانان و بادیگاردهایی که در لابی حضور دارند، عبور میکنم اما یکی از آنها جلویم را میگیرد.
پیش از اینکه او چیزی بگوید من پیشدستی میکنم:
_ لقد کان مخمورًا جدًا وطردنی بسلوک سیء. ماذا سیحدث للراتب الذی کان من المفترض أن أتقاضاه؟
( اون خیلی مسته و با بدرفتاری من رو بیرون کرد، حالا تکلیف دستمزدی که قرار بود بگیرم چی میشه؟)
مرد بلند قامت روبه رویم اخم کرده و با پرخاش میگوید:
_عندما یطردک، فهذا یعنی أنک لم تقم بعملک بشکل صحیح، لذلک لا تحتاج إلى أی راتب!
(وقتی تو رو بیرون کرده یعنی کارت رو درست انجام ندادی پس هیچ دستمزدی درکار نیست!)
صدایم کمی عصبی شده و اوج میگیرد:
_اذهب إلى دیریک، لقد أضعت وقتی للتو!
( برید به درک، فقط وقتمو تلف کردید!)
خشن نگاهم میکند و من با قدم های شتاب گرفته از کنارش میگذرم.
یک دقیقه دیگر!
سوار ماشینی که طبق قرار قبلی منتظرم است میشوم و به محض بستن در راننده پر گاز حرکت میکند.
شیشه ها دودی است و عملا هیچ دیدی به داخل وجود ندارد.
نقاب را از روی صورتم برمیدارم.
کلاه گیس را با خشونت از سرم جدا میکنم و با برداشتن کلاه توری آن اجازه میدهم موهای حبس شدهام در این چند ساعت نفس بکشند.
بعد به سرعت از کیسه ای که روی صندلی قرار دارد لباس هایی را که از قبل آماده کردهاند را بیرون میآورم.
عبا و تاپ و دامن پولک دوزی شدهی زیرش را با مهارت از تن میکنم.
حواسم هست که راننده حتی یک لحظه هم از آیینه نگاهم نمیکند.
تیشرت و شلواری که از کیسه بیرون کشیدهام را اتوماتیک وار تن میزنم .
لباس های قبلی را توی کیسه فرو برده و با پایین دادن شیشه بیرون میاندازم.
تلفنم که زنگ میخورد، آن را وصل کرده و بین سر و شانهام میگذارم و فرد پشت خط یک کلمه میگوید:
_ موقعیت زرد!
تماس را قطع میکنم و روبه راننده میتوپم:
_ پای لعنتیو بیشتر روی گاز فشار بده!
کاری که خواستهام را انجام میدهد.
موقعیت زرد یعنی آن نگهبانان و بادیگاردهای بیعرضه متوجه مرگ رئیسشان شدهاند.
پوزخند میزنم.
با صدای جیغِ کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت خیابان، ماشین متوقف میشود.
پایین پریدن و نشستن ترک موتوری که همان بغل متتظرم است چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد.
دستانم را به دور کمر موتورسوار حلقه میکنم و او به سرعت به حرکت درآمده و از میان ماشین ها لایی میکشد.
لبخندی که روی صورتم نشسته هیچ جوره پاک نمیشود.
یک ماموریت دیگر با موفقیت تمام شده بود و من از کارم لذت میبرم.
موتور سیکلت را وارد پارکینگ میکند و با ایستادنش روی جفت پا پایین میپرم.
دستی به شانهی راننده میکوبم و به سردی میگویم:
_ کارت خوب بود!
چشم هایش را از پشت کلاه کاست مشکی رنگش به من میدوزد و من با نیشخند باز میگویم:
_ حتما برای رئیس تعریف میکنم.
نگاهش غرورآمیز میشود و صدای مردانهاش از پشت کلاه خفه به گوشم میرسد:
_ رئیس میدونه چه رانندهی قابلی براش کار میکنه.
میخندم.
بلند طوری که صدایم در فضای پارکینگ اکو میشود و او گازی به موتورش میدهد و کنایه آمیز میگوید:
_ توهم مثل من فقط برای رئیس کار میکنی! پس طوری وانمود نکن که انگار سمت بالاتری نسبت به من داری…
لبخند مرموزم را نمیبیند چون به او پشت کرده و به سمت آسانسور میروم و همانطور دست بالا برده و برایش بای بای میکنم.
هیچ کس نمیداند که من برای خودم کار میکنم نه هیچ کس دیگری…
وارد آپارتمان مجللام که میشوم با ریموت چراغ هارا روشن میکنم و دمای کولر را بالا میبرم.
اول از همه به یک دوش آب گرم نیاز دارم، بعد میتوانم به برنامههای باقی مانده از امشب رسیدگی کنم.
داغی قهوه کامم را میسوزاند.
با چهرهای درهم کاپ را پایین میآورم و باز به ایمیل پیش رویم خیره میشوم.
این اصرار بیش از حد مرا به شک میاندازد.
قبول این پروژه هیچ جوره در مخیلهام نمیگنجد.
مخصوصا که لوکیشن سرزمینی است که سالها پیش از آن گریختهام.
هیچ دوست ندارم دوباره قدم به آن گذاشته و خدای نکرده اسیر شوم!
اما این مرد ناشناس زیادی برای انجام آن اصرار دارد.
علاوهبر آن!
او چیزی را از من میخواهد که خط قرمز کار من است!
در این تشکیلات هیچ کس نمیداند رئیس کیست!
هیچ کس رئیس را ملاقات نمیکند!
و حالا او اصرار دارد که شخصا رئیس را ملاقات کند.
پوزخندی میزنم و لبتاپ را خاموش میکنم.
قبول این پروژه هیچ جوره منطقی به نظر نمیرسد.
تی وی را روشن میکنم.
اینروزها تمامی اخبار حول قتل شاهزادهی عرب شیخ مصطفی میچرخد.
مردی که یکی از کلهگنده های امارات بود و به دست یک زن به قتل رسیده!
زنی که آوازهاش در تمام دبی و شهرهای اطراف زبانزد است و جام زهر به خورد آقازاده های سیاسی میدهد.
شیخ های منفوری که مال و منال تیلیاردیشان را از کصافط به دست آوردهاند.
کصافطی که بوی زن ، مواد و خون میدهد!
بیحوصله تی وی را خاموش میکنم، هیچ حوصله ندارم که بدانم راجبم چه میگویند و پلیس به خاطر کشتن آن حرام زاده چه برنامههایی برای دستگیری ام دارد.
بی حوصله و کلافه از جای بلند میشوم.
این بیقراری های بعد از هر پروژه را دوست ندارم.
بیقراری هایی که هربار دورهام میکنند و پایم را به جایی که نمیخواهم میکشانند.
اما برای مبارزه با آنها هیچ چارهای جز آن ندارم.
پس از جا بلند شده و به اتاق میروم.
لباس هایی مناسب تن زده و با خبرکردن تاکسی از خانه بیرون میزنم.
رفتن به دیسکوی های غیرمجاز و متفاوت تبدیل به روتین ثابتی در برنامههایم شده است.
روتینی که اصلا از آن راضی نیستم اما تا خرخره مست کردن و رقصیدن باعث میشود حال بد بعد از هر پروژه را از خود دور کنم.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حریق از فاطمه لطفی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان در خلوت یک گرگ از فاطمه لطفی