رمان ماه محتشم
رمان ماه محتشم معرفی رمان ماه محتشم : رمان ماه محتشم به قلم شادی موسوی، رمانی از دل جامعه و بر اساس واقعیت است. یک طایفه‌ی بزرگ! روایت دختری که همراه با خواهرش، ناف بریده‌ی پسرعموهایشان هستند؛ اما او نمی‌ماند و هرطوری که شده از آن روستا فرار می‌کند. تا به جایی می‌رسد که می‌خواهند خواهرش را به زور به عقد در بیاورند. به روستا می‌رود ولی ...

رمان ماه محتشم

معرفی رمان ماه محتشم :

رمان ماه محتشم به قلم شادی موسوی، رمانی از دل جامعه و بر اساس واقعیت است.
یک طایفه‌ی بزرگ!
روایت دختری که همراه با خواهرش، ناف بریده‌ی پسرعموهایشان هستند؛
اما او نمی‌ماند و هرطوری که شده از آن روستا فرار می‌کند.
تا به جایی می‌رسد که می‌خواهند خواهرش را به زور به عقد در بیاورند.
به روستا می‌رود ولی سر و کله‌ی مردی که ناف بریده‌اش بود پیدا می‌شود.
پسر عمویش امیر محتشم خان سالار.
مردی زورگو و پرصلابت که هیچ رحمی ندارد و چیزی به اسم قلب در وجودش نیست.
هرچقدر که از سرنوشت فرار می‌کند؛ باز این دو به اجبار به عقد هم در می‌آیند و…

 

مقدمه رمان ماه محتشم :

با چه میتوان
عشق را به بند کشید؟
با کدام بوسه؟باکدام لب؟
در کدام لحظه؟در کدام شب؟
با کدام بال میتوان
از زوال روزها و سوزها گریخت؟
با کدام دست میتوان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟

 

خلاصه رمان ماه محتشم :

رمان ماه محتشم به قلم شادی موسوی، داستان زندگی یک طایفه‌ی بزرگ است.
روایت دو دختر که ناف بریده‌ی پسرعموهایشان هستند و اجباری که این وسط شکل می‌گیرد….

 

مقداری از متن رمان ماه محتشم :

-تو اینطوری فکر کن! من اون چیزی که باید بهت می‌گفتمو گفتم
سر بالا می‌اندازم.
-فکر نمی‌کنم. مطمئنم چون موقعی که بابا خان اسمشو روی من گذاشته یه بچه بوده. چه می‌دونسته چی به چیه… الانم حتما ذهنش درگیره. من باهاش صحبت می‌کنم. شاید باباخان اونم داره مجبور می‌کنه!
الهام ریز می‌خندد و من چشم غره‌ای نثارش می‌کنم. با حالت تسلیم دستانش را بالا می‌گیرد.
-آخه خیلی بامزه‌ای… فکر کن یه در صد امیر با باباخان مخالفت کنه!
لعیا روپوش سفیدی که دستش بود را به طرف من می‌گیرد و زیر لب رو به الهام می‌گوید:
-فکر کن یه درصد بابا خان چیزی از امیر بخواد که برخلاف میلش باشه!
به حرف‌های ناامید کننده‌شان دیگر فکر نمی‌کنم. ربدو شامبر را از دستش می‌گیرم و لباس هایم را پشت پارتیشن از تن خارج می‌کنم و روپوش را می‌پوشم.
موهایم را به اصرار الهام از دو طرف دور سرم به حالت سبد می‌بافد. بعد با لعیا به جان صورتم می‌افتند و با ذکر اینکه رنگ به صورت ندارم، خط چشم درشتی برایم می‌کشند و با کلی وسواس آرایشم می‌کنند!
گویا قرار بود چند تن از زنان فامیل همراه مهین خانوم سر برسند و در دورهمی زنانه شرکت کنند و به عقیده‌شان من باید به ظاهرم اهمیت بیشتری می‌دادم.
برای من چیز مهم‌تری وجود داشت و من لحظه شماری می‌کردم تا دوباره امیر محتشم را ببینم. بنابراین بی‌حرف و اعتراض منتظر مهین خانوم می‌مانم.
مهین خانوم به همراه جمعی از خانوم‌ها از راه می‌رسند و اندازه هایم را می‌گیرد. زنعمو به جای من درباره‌ی رنگ و پارچه‌ها تعداد لباس‌هایی که لازم است با وسواس زیاد نظر می‌دهد و با آب و تاب جلوی همه می‌گوید که می‌خواهد بهترین و گرانترین پارچه‌ها برای عروسش استفاده شود!
هرچه زمان می‌گذرد خبری از امیر محتشم نیست. از لعیا که پرس و جو می‌کنم می‌فهمم که امروز سر زمین هاست. بیشتر از این نمی‌توانستم صبر کنم و ممکن بود دیگر این فرصت را نداشته باشم.
از لعیا می‌خواهم تا مرا به اتاقش ببرد تا کمی استراحت کنم.
وقتی می‌رود سریع لباس هایم را با لباس‌های او عوض می‌کنم و یک شال سیاه دور سرم می‌کشم و صورتم را به جز چشمانم با آن می‌پوشانم.
می دانستم که در مهمان خانه هستند و من می‌توانستم از حیاط پشتی که چندی پیش با الهام آنجا بودیم، بیرون بزنم.
از عمارت که بیرون می‌زنم، مطمئن می‌شوم که نگهبان‌ها دنبالم نیستند و بعد می‌دوم.
وقتی از عمارت دور می‌شوم، پرسان پرسان جلو می‌روم. چیزی بیشتر از یک ساعت می‌گذرد.
گاهی می‌دوم و گاهی می‌ایستم تا نفس بگیرم. کاش کمی آب با خودم داشتم… داشتم از تشنگی هلاک می‌شدم. گیره را شل می‌کنم و شال را از جلوی صورتم کنار می‌زنم و خودم را با آن باد می‌زنم!
وقتی به زمین‌ها می‌رسم تک و توک مردانی را در حال کار روی زمین‌های زراعی می‌بینم و سعی می‌کنم بدون اینکه خودم را نشان بدهم از پشت انباشته‌های کوچک گندم از دیدشان مخفی شوم.
ترس به دلم می‌افتد. تا چشم کار می‌کرد زمین‌های کشاورزی بودند و مردانی که داشتند بی‌وقفه کار می‌کردند. هیچ اثری از امیر محتشم نبود!

از بس به حالت خمیده بودم کمرم داشت از وسط می‌شکست. در حالی که آخرهای تابستان بود اما هوا روزها شبیه به جهنم بود و شب‌ها سرد می‌شد!
سر بالایی را بالا می‌روم و جایی دورتر چند درخت گردو پشت سر بودند و یک قسمتی از آنجا یه کلبه مانند ساخته شده بود. شاید امیر محتشم آنجا باشد. باید هرچه زودتر قبل از اینکه متوجه نبودم شوند پیدایش می‌کردم.
تا می‌خواهم حرکت کنم صدای مردانه‌ای تمام اعضای بدنم را خشک می‌کند!
-تکون نخور خاتون!
به فاصله یک پلک زدن اطرافم پر از مردانی می‌شود که اسلحه‌های بزرگش و شکاری‌شان را به سمتم نشانه رفته‌اند.
سردی لوله‌ی تفنگ مردی که مقابلم بود را روی پیشانی‌ام حس می‌کنم و خون در رگ هایم خشک می‌کند! دستانم را بالا می‌برم. قلبم در دهانم می‌کوبد.
-من… من هیچ کاری نکردم! اسلحه هاتونو بیارین پایین لطفا…
-دهنتو ببند و زانو بزن!
عرق از تیره‌ی کمرم راه می‌گیرد. همه‌شان مثل نگهبانان جهنم دورم را گرفته و من تنم از این همه ظلم به لرز نشسته بودند. پاهایم داشتند می‌لرزیدند. دستانشان روی ماشه بود و هر آن ممکن بود هر کدام از آن‌ها با کوچکترین فشاری جانم را بگیرد!
گناهم چه بود؟
-دا…رم میگم من کاری نکردم! من فقط اومدم…
-بهت میگم زانو بزن بی‌آبرو!
چهار ستون بدنم از شدت نعره‌ای که کشید به لرز افتاد! بغضی که مثل سنگ در گلویم نشسته بود از گوشه‌ی چشمانم راه گرفت. ممکن بود این آخر راهم باشد؟ سینه‌ام با چنان شتابی بالا و پایین می‌شود که انگار ساعت هاست دویده‌ام!
-زانو بزن!
تمام شد… عضله هایم جان بریدند. پاهایم را شل کردم تا زانو بزنم که بازویم اسیر پنجه‌های قوی شد و مانع لمس زانویم با زمین شد!
سر که بالا گرفتم صدای خشمگین و پر غضبش مثل تیری از چله رها شد!
-چه خبره اینجا؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان ماه محتشم :

رمان ماه محتشم به قلم شادی موسوی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+Yl3FLr_E6wU2NTQ0

 

بیوگرافی شادی موسوی :

شادی موسوی هستم متولد 31 تیرماه 1373، متاهل و مادر یه پسر هشت ساله که وقت زیادی از روزمو به خانواده و بعد از اون به نوشتن اختصاص می دم، ورزش رو به صورت جدی دنبال می کنم و با انجامش انرژی می گیرم.
به شدت عاشق کتاب خوندن هستم و تقریبا هر روز مشغول خواندن هستم، نوشتن رو به تشویق خانواده با رمان رویای قاصدک شروع کردم و
با این هدف که همیشه سوژه هام دغدغه مند باشند قلم به دست گرفتم.،امیدوارم که هر کدوم از داستان هام حتی اگر شده چراغ راه یک نفر بشه و بهشون انگیزه بده، نوشتن رو به عشق مخاطبایی که الان مثل خانواده برام عزیزن ادامه می دم و خودم رو راوی شخصیت های توی ذهنم می دونم و هنوز تا نویسنده بودن راه درازی دارم.

 

آثار شادی موسوی :

رمان غبار الماس – فروش مجازی در کانال تلگرام نویسنده
رمان رویای قاصدک – در دست چاپ
رمان تاج بلورین – درحال تایپ
رمان ویکار – در دست چاپ
رمان دل‌ کش – در حال تایپ
رمان ماه محتشم – درحال تایپ

رمان ماه محتشم در اپلیکیشن رمان کلوب منتشر شده است برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید.

رمان ماه محتشم

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=245
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!