رمان دنیای بیمار
رمان دنیای بیمار روایت مردی میباشد که برای خانوادهاش ایثار میکند. داستان، روان و شیوا نگارش شده و جزو رمانهای پرفروش انتشارات شقایق میباشد. سوژه رمان تازگی جذابی دارد. عاشقانههای معقول و پرداخت مناسب به محتوا، تبحر قلم نویسنده را به چالش میکشد. از حدود سیصد صفحهی ابتدایی رمان مخاطب متوجه میشود که اصل داستان در چه راستایی پیش میرود. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان 896 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
مردی جوان که آرزوهای خود را برای ترقی خواهر و برادرش دفن کرده، داستان را شکل میدهد. بازماندههای خانواده پناهی از حادثهای که در آن هیچ تقصیری نداشته و قربانی شدهاند، فرار میکنند. زندگی بعد از هجده سال فرار، آنها را به شکل خنده داری معکوس کرده است. هرچه انکار کردهاند، گردش زندگی سیلی کرده و به صورتشان میکوبد. علیرضا جوانی که از سن کم زیر بار اتهام ننگین اعدام پدرش مجبور به فرار با مادر، خواهر و برادرش میشود. زیر بار فشار زندگی سختی که سالها میگذراند، بزرگ میشود.
مینوی بیمار هنوز هم مادر است، مادری که بارش روی دوش فرزندانش افتاده و انگار مادر بودن را از یاد برده.
هوا تاریک بود که کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. همان دم روی خانه ای که تنها شبیه به خانه بود و ویرانه هایش را کسی جز خودش نمیدید، چشم بست و بوی گس خون مشامش را پر کرد. دستش هنوز بند دسته کلید و قفل در بود. سینه اش سنگین شد و دستش از قفل جدا. قدم پیش گذاشت و حتی نفهمید در را پشت سرش بست یا همان طور باز ماند به محض ورودش به خانه چراغی روشن شد و تاریکی که سالن را محصور کرده بود به یغما رفت. نگاه سرد و خسته اش روی صورت میلاد نشست. چشمان پر از سؤال میلاد آخرین چیزی بود که میخواست!
میلاد سلام نکرد، آشفته بود و منتظر! در انتظار دلیلی قانع کننده، اما امشب رمقی برای شخم زدن گذشته نداشت. سخت نفس گرفت و صورتش از انزجار جمع شد. خانه بوی خون میداد. بوی مرگ. بوی ناامیدی و یاس! زیر نگاه سنگین میلاد رد خون را دنبال کرد و به اتاق مهتاب رسید. سینه اش سنگین شد و قلبش انگار لای دستگاه پرس قرار گرفت و چنان فشرده شد که درد رعشه کشید در رگ و پی و خونش! دستش روی دستگیره نشست و در را باز کرد. خبری از سرخی کف اتاق و تکه های شیشه نبود. زن عمو توران اتاق را تمیز کرده و به طرز ناشیانه ای سعی کرده بود با پاک کردن خون این اتفاق را محو کند، ولی نمیشد. اتاق تمیز بود اما بوی خون هنوز گریبانش را گرفته بود و سعی داشت به قهقرایش بکشاند.
گوشه ای از اتاق، نزدیک به در نشست و خیره ماند به ماهی که از پنجره ی روبه رو در تیررس نگاهش بود. نفس میکشید اما انگار در گور. هوایش تنگ بود و قلبش تهی! زندگی اش، دنیایش، آرزوهایش خیلی وقت بود که مرده بودند. درست از ده سالگی اش، فقط باور نکرده بود، به سوگ ننشسته بود و عزا نگرفته بود. جسد دنیای ویرانش روی شانه هایش سنگینی می کرد. بوی متعفن لاشه ی آمالش زیر بینی اش بود و ریه هایش پر میشد از رایحهی مرگ، اما هنوز مصر بود که باور نکند. خود را نبازد و باز دستش را به زانو بگیرد و برخیزد، اما انگار این بار نمی شد. بوی خون مهتاب یادآوری میکرد که زندگی در این خانه مرده است!
میلاد میان چارچوب در قرار گرفت و از بالا نگاهش کرد و سرد، همراه با ترسی که سعی در مخفی کردنش داشت، پرسید:
ـ مهتاب چرا خودکشی کرد؟
نفس گرفت و به جای رایحه ی مطبوع مهتاب، عطر نامطبوع مرگ را به جان خرید.
میلاد مصمم سؤالش را تکرار کرد و او چشم بست. برای جواب این چرا باید گذشته را مرور میکرد و به دنبال دلیل میگشت. دلیلی که شک نداشت گره خورده بود به اعدام مرد نامرد این خانه!
***
کنار حاج رضا و شانه به شانه اش ایستاده بود و از تبریک مهمانها با لبی خندان تشکر میکرد. صدای موزیک آرام و ملایم میان همهمه و آوای خنده ی مهمانها گم میشد. نگاهش باز معطوف صورت ماه مهتاب شد. نگاه گرفتن از آن لبخند ملیح و دلنشین کار او نبود. سالها بود که آرزوی دیدن این لبخند را به دل داشت و امشب حلقه نامزدی احسان این لبخند را به وصال لبهای خواهرش رسانده بود. مهتابش، همان دختر بچهای که شبهای تاریک زیادی را در آغوشش گریسته بود، حالا تاجی از گل به سر و لباسی نباتی رنگ که نام لباس نامزدی را یدک میکشید، به تن داشت. جنس نازک حریر روی تنش نشسته بود و آن تاج با گلهای ریز سفید میان خرمن خرمایی رنگش دل می برد. آرایش کمی به چهره داشت، اما همان آرایش کم هم کافی بود تا او را که تا دیروز نه رژی به لب نشانده بود و نه سرمه ای به چشم کشیده بود، تغییر دهد و زیبایی اش را افزون کند.
نگاهش همچنان صورت خندان مهتاب را رج میزد و فکرش گریز میزد به گذشته.
پلک زد و در سیاهی چشمش دختری شش ساله را دید که با یک دنیا ترس در آغوشش مچاله شده بود. پلک باز کرد و فرار کرد از یادآوری. حالا و این لحظه وقت مرور نبود! با اینکه سخت گذشته بود، اما انگار زود گذشته بود که مهتاب شش سالهی روزهای دیروز حالا با بیست و چهار سال سن مقابل چشمانش برای این پیوند مبارک محجوبانه میخندید و گلهای سرخ میان دستش را بو میکشید.
برق حلقه مهتاب در چشمش انعکاس انداخت. چشمان حسرت زده اش حریص بودند برای تماشای زندگی خواهرش. هجده سال نفس کشیده بودند، اما زندگی نکرده بودند. یاد روزهای گذشته دلش را به آشوب میکشید، روزهایی که میتوانست به قشنگی گل یاس و عطر شیرین ارکیده بگذرد، اما به تلخی گلایولهایی گذشته بود که هر پنج شنبه روی قبر دخترک پنج ساله مینشست. کنار حاج رضا و شانه به شانه اش ایستاده بود و از تبریک مهمانها با لبی خندان تشکر میکرد. صدای موزیک آرام و ملایم میان همهمه و آوای خنده ی مهمانها گم میشد. نگاهش باز معطوف صورت ماه مهتاب شد. نگاه گرفتن از آن لبخند ملیح و دلنشین کار او نبود. سالها بود که آرزوی دیدن این لبخند را به دل داشت و امشب حلقه نامزدی احسان این لبخند را به وصال لبهای خواهرش رسانده بود. مهتابش، همان دختر بچهای که شبهای تاریک زیادی را در آغوشش گریسته بود، حالا تاجی از گل به سر و لباسی نباتی رنگ که نام لباس نامزدی را یدک میکشید، به تن داشت. جنس نازک حریر روی تنش نشسته بود و آن تاج با گلهای ریز سفید میان خرمن خرمایی رنگش دل می برد. آرایش کمی به چهره داشت، اما همان آرایش کم هم کافی بود تا او را که تا دیروز نه رژی به لب نشانده بود و نه سرمه ای به چشم کشیده بود، تغییر دهد و زیبایی اش را افزون کند.
نگاهش همچنان صورت خندان مهتاب را رج میزد و فکرش گریز میزد به گذشته.
پلک زد و در سیاهی چشمش دختری شش ساله را دید که با یک دنیا ترس در آغوشش مچاله شده بود. پلک باز کرد و فرار کرد از یادآوری. حالا و این لحظه وقت مرور نبود! با اینکه سخت گذشته بود، اما انگار زود گذشته بود که مهتاب شش سالهی روزهای دیروز حالا با بیست و چهار سال سن مقابل چشمانش برای این پیوند مبارک محجوبانه میخندید و گلهای سرخ میان دستش را بو میکشید.
برق حلقه مهتاب در چشمش انعکاس انداخت. چشمان حسرت زده اش حریص بودند برای تماشای زندگی خواهرش. هجده سال نفس کشیده بودند، اما زندگی نکرده بودند. یاد روزهای گذشته دلش را به آشوب میکشید، روزهایی که میتوانست به قشنگی گل یاس و عطر شیرین ارکیده بگذرد، اما به تلخی گلایولهایی گذشته بود که هر پنج شنبه روی قبر دخترک پنج ساله مینشست.
رمان دنیای بیمار از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم ریحانه رسولی متولد اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۹، مجرد و ساکن مشهد هستند. ایشان طرفدار رمان های با سبک عاشقانه اجتماعی و خانوادگی هستند که بتواند حرفهای مفیدی برای اجتماع داشته باشد.
رمان نه سیاه بود نه سفید_مجازی
رمان کافه راندو_مجازی
رمان دنیای بیمار_ انتشارات شقایق
رمان ماه دل (دو جلدی)_انتشارات علی
رمان گلایول های سیاه _قرداد چاپ با انتشارات شقایق
رمان یک عمر و پنج دقیقه_مجازی
رمان اینجا نبض زندگی میکند_ انتشارات شقایق
رمان شاید در گذشته مرده بودیم_ مجازی
رمان بنبست اقاقیا_مجازی