رمان دشنه
رمان دشنه به قلم ریحانه نیاکام، داستان یک طایفهی تعصبی و بیرحم است که انتقام و مرد سالاری، نسل به نسل گشته و در وجود مردان آن طایفه نهادینه شده.
در رمان دشنه به قلم ریحانه نیاکام، رئیس طایفه، گیو ملک شاهی، دختر برادرش توسط نامدار دزدیده میشود و گیو ب خاطر انتقام، دست روی خواهر نامدار میگذارد.
نازلی نمیداند که گیو مردی غول پیکر و ناموس پرست است و به هیچکس رحم نمیکند.
نمیداند که گیو میخواهد همانند گرگ، روح و تنش را از هم جدا کند تا انتقام ناموسش را بگیرد و مجبور به ازدواج با او میشود.
با مردی که چشمانش به سیاهی شب هستن و…
رمان روایتی فوقالعاده و نثری زیبا دارد و خواندش به شما توصیه میشود.
رمان دشنه به قلم ریحانه نیاکام، داستان یک طایفهی مرد پرست است.
داستان گیو، رئیس طایفه که دختر برادرش توسط نامدار دزدیده میشود.
او برای انتقام، دست روی خواهر نامدار نازلی میگذارد و…
شوکه و اخمو خودش را عقب کشید که با دیدن موجودی ظریف با چشم هایی عسلی توجهش جلب شد…!
ان موجود ظریف دستش را به دماغش گرفته و از درد نالید و چشم باز کرد که از تعجب مردمک های عسلی اش درشت تر از حد معمولش شدند….
-یا خدا تو دیگه کی هستی رستم دستانی یا هرکول..؟!
لحظه ای حتی محو صدایش شد و طنین آهنگش توی گوشش خوش نشست…
ناز ترین و خاص ترین صدایی که تا به حال به گوشش خورده بود…!
دخترک هنوز با چشمانی گشاد شده و موهایی افشان بهش خیره بود که ناگهان فکری به ذهنش رسید…
ابرو در هم کشید.
-صنم تو با میرزا چیه…؟!
دخترک هم ابرو بالا داد و علاوه بر صدایش، صورتش هم ناز و زیبا بود…
-مفتشی یا داروغه…؟!
گیو خوشش نیامد از این لحن جواب دادنش که بدتر صورتش درهم شد و چشمانش رنگ خون گرفت…
-یه کلام دخترجون چیکاره میرزایی…؟!
دخترک بی توجه به عصبانیت مرد چشم باریک کرد و دست زیر چانه گذاشت…
-قیافه طلبکارت که به خواستگارم نمی خوره…!!!
گیو سخت خودش را کنترل کرد و نفسش را بیرون داد…
قدمی عقب برداشت و در خانه را باز کرد…
داخل خانه شد که دخترک هم مردها را کنار زد و پشت گیو امد که لحظه ای میرزا با دیدن نازدارش چشم بست….
این طایفه رحم نداشتند…!
اصلا نازدارش چرا آمده بود…؟!
دخترک به محض دیدن میرزا انگار بال درآورده سمتش پرواز کرد و در آغوشش فرو رفت…
-آقاجون… قربونت برم، فدات بشم که دیگه طاقت دوریتو نداشتم…!
ناز و قربان رفتن با لحن نازدارش زیادی گوش نواز بود و دلنشین یا دخترک به عمد اینگونه داشت دلبری می کرد…؟!
آمیرزا با بهت و ترس به گیو خیره شده و زبانش به سقف دهانش چسبیده بود…
گیو با جدیت رو به میرزا که مبهوت نگاهش می کرد، با صدای بم و خشدارش تیر خلاص را زد…
-به نامدارت بسپر ناموسم رو نیاره، ناموسش رو میبرم…!!!
به محض رفتنشان آمیرزا لب گزید و برای اولین بار به روی نازدازش تشر زد.
-برای چی اومدی اینجا…؟!
دخترک جا خورد…
آمیرزا چرا اینقدر پریشان بود که این گونه رفتار می کرد…؟!
-نباید میومدم…؟!
آمیرزا دلش برای سادگی و مهربانی دخترکش رفت…
چشم بست و ذکری زیر لب زمزمه کرد.
-نباید میومدی نازدارخانوم…!
دخترک لبخندی به پهنای صورتش زد…
-ولی دل نازان دیگه طاقت دوری از تو و نامدارش رو نداشت…!
میرزا با آمدن اسم نامدار زیر پایش خالی شد و همانجا روی تخت گوشه حیاط وا رفت….
نازان ترسیده هینی کشید…
-درد و بلات به جونم… چی شدی آقاجون…؟!
میرزا نگاه بارانی اش را به دخترکش دوخت ولی مهر سکوت روی لب هایش گذاشت…
نازان اما قلق آقاجانش را بلد بود تا حرف از زیر زبانش بکشد…
-ناراحتیت مربوط به اون آقا غوله می شد که با یه من عسل هم نمی شد خوردش…؟!
آمیرزا چشم بست و دخترک به هدف زده بود که ابروهایش را در هم گره زد…
-حالا حرف حسابش چیه…؟!
آمیرزا نفسش را بریده بیرون داد…
-نامدار…!!!
-نامدار چی آقاجون…؟!
آمیرزا نفس عمیق دیگری کشید…
-میگن نامدارم ناموسشون رو دزدیده…!!!
نازان ماتش برد.
نامدار هیچ وقت همچین کاری نمی کرد چون خودش ناموس داشت اما او عاشق یک دختر به اسم گیسو بود ان هم از طایفه ملکشاهی که نامدار خودش را هم می کشت جنازه اش را روی دوش او نمی گذاشتند…
دخترک متوجه نمی شود…
-قربونت برم یه جوری حرف بزن منم متوجه بشم…! اصلا مگه نامدار عاشق دختر ملکشاهیا نبود…!
آمیرزا سر پایین انداخت…
-ندیدی عموش رو که داشت برام خط و نشون می کشید…؟!
ناران بهش برخورد.
-غلط کرده…! مگه شهر هرته که هرکاری دلش خواست بکنه و هیچ کی هم هیچی نگه….! خودم جوابش رو میدم…!
نازدارش را می شناخت برخلاف ظاهر زیبا و صدای دلنشینش سر نترسی داشت…!
بلند شد و از کنار دخترک گذشت…
-خودت رو قاطی این ماجرا نکن دخترجون همین امشب برمی گردی خوابگاه…!!!
نازان اخم کرد.
-می دونی که نمیرم آقاجون… تازه مطمئنم اینا دارن برای نامدار پاپوش درست می کنن…!
دقیقا همین قدر کله شق بود…
آمیرزا رو به رویش ایستاد.
-پاپوش یا هر چیز دیگه ای هم باشه تو امشب از اینجا میری چون نمی خوام پای تو با این ماجرا باز بشه…!
نازان متعجب گفت:
-به من چه ربطی داره…؟!
آمیرزا با چشمانی که بدجور رنگ غم گرفته بود، لب زد: ندیدی گفت نامدار ناموسش رو نیاره، ناموس نامدارو می بره…!
-ولی من…
آمیرزا وسط حرفش پرید…
-تو ناموس نامداری دخترجون…!!!
رمان دشنه به قلم ریحانه نیاکام، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+HwVSVnNUpp85OGNk
خانوم ریحانه نیاکام، بیست و سه ساله ساکن شهر تهران هستن.
در رشتهی حسابداری فعالیت دارن و نویسندگی رو از چهار سال پیش شروع کردن.
اکثرا سبک رمانهای عاشقانه، مافیایی مینویسن و قلم دلنشینی دارن.
رمان بگذار اندکی برایت بمیرم – درحال تایپ
رمان ماهرخ – درحال تایپ
رمان شیطان یاغی – درحال تایپ
رمان گل گیس – درحال تایپ
رمان دشنه – درحال تایپ