رمان جنوب از شمال
رمان جنوب از شمال روایت زنان یک خانواده است. زنانی که متفاوتند ولی مطمئن پای خواستههایش مانده و برایش میجنگند. داستان از قلم پخته و روانی برخوردار است و اتفاقها با مهارت خاصی در کنار هم قرار چیده شدهاند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 538 صفحه، در سال 1399 از نشر شقایق منتشر شده است.
جنوب از شمال، داستان زنان یک خانواده است. زنانی که شاید غریب و متفاوت هستند، ولی محکم و سرپا در کنار هم می مانند. داستان مردانی که از عشق میترسند و آن را انکار میکنند. جنوب از شمال رسیدن به جنوب از شمال است. دو نقطهی متفاوت و دور، اما رسیدن به یک نقطه، هرگز ناممکن و دور از ذهن نیست، حتی اگر از شمال به جنوب باشد.
یاسمن یلدا، دختری حساس، خوشرو و با ذهنی سرشار از فانتزیهای ناب زندگی است. او همه چیز را در عشق میبیند. او در میان محبتهای عمیق و زنانهی محیط اطرافش بزرگ شده و از زنان خانوادهی متفاوتی وام گرفته است، اما پر از عشق. او تبدیل به دختری با طرز فکری متفاوت شده است، اما آشنایی با مردی که با عشق و عاشقی میانه خوبی ندارد، سرآغازی نو در زندگی او خواهد بود. سرآغازی که او را مجبور به انتخاب میان عقل و احساس میکند…
«دریغا، سرزمین نگون بخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است. کجا می توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آن جا که جز از همه جا بی خبران را خنده بر لب نمیتوان دید؛ آن جا که آه و ناله و فریادهای آسمان شکاف را گوش شنوایی نیست. آن جا که اندوه جانکاه چیزیست همه جایاب! و چون ناقوس عزا به نوا در آید، کمتر میپرسند از برای کیست و عمر نیک مردان کوتاه تر از عمر گلیست که بر کلاه میزنند و میمیرند پیش از آن که بیماری گریبان گیرشان شود.»
«مکبث، پرده چهار مجلس سه»
کتاب را بستم و کنار گذاشتم. مکبث باب میلم نبود. باید به همان رومئو و ژولیت بر می گشتم.
کسی خندید… صدای خندهی شاد مامان شمسی بود که با صدای خنده شیهه مانند توران خانم، مخلوط شده و به سختی قابل تشخیص بود. خندهی بلند دیگری… کمی گوشهایم را تیز کردم. احتمالا هاسمیک بود. مامان شمسی چیزهایی راجع به پل، راه و سفر میگفت. دوباره بساط فال و فالگیری شان راه افتاده بود.
برخاستم و کتاب را روی تخت انداختم و از اتاق بیرون رفتم. آدیک هم به جمعشان اضافه شده بود. با دیدن من با خنده گفت بیایم و فنجانی قهوه بخورم تا فالم را بگیرد. سرم را تکان دادم و لبخند زنان به آشپزخانه رفتم. از همان جا صدای مامان شمسی آمد که: «اخلاق نحسش عین خاله شه!» بلند بلند خندیدم. طوری که آدیک و توران خانم هم به خنده افتادند.
قهوه ای ریختم و به هال برگشتم و روبه رویشان نشستم. نمیدانم اگر این فال و بازی کردنهای دوره ای آنها نبود، مامان شمسی چه طور میخواست وقتش را بگذراند!
آدیک دوباره نگاهم کرد و با خندهی نخودی بامزه ای گفت؛ «مطمئن هستم که نمی خواهم فالم را ببیند؟»
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و چهار زانو روی کاناپه چنبره زدم و با علاقه به حرفهای خاله زنکی آنها گوش سپردم. نیم ساعت بعد با زنگ سارا از جا پریدم. یادآوری کرد عجله کنم تا به مصاحبه ام دیر نرسم. فنجان را همان جا روی میز گذاشتم و به طرف اتاق دویدم. باید حتما قرارها و کارهایم را جایی یادداشت میکردم. تازگیها به طور گیج کننده ای کم حواس شده بودم و نزدیک بود مصاحبه ای را که آن همه برایش برنامه ریزی کرده بودم از دست بدهم. اگر به مصاحبه نمیرسیدم سیما مرا میکشت!
هیچ ایده خاصی نداشتم که مردم در یک مصاحبه کاری چه لباسی می پوشند! اگر سارا بود کمک میکرد تا چیز مناسبی بپوشم. سارا همیشه می دانست که چه لباسی برای چه زمانی مناسب است. دقیقا برعکس من! وسایلم را برداشتم و از خانه بیرون زدم و دعا کردم درگیر ترافیک نشوم. با تأخیر زمانی پانزده دقیقه ای رسیدم، ولی ظاهرا هنوز چیزی شروع نشده بود. گوش تا گوش دختر و پسر جوان نشسته بود. خودم را میان پسر و دختری جا کردم و وسایلم را روی زانوانم گذاشتم.
نگاهی به اطرافم انداختم. بیشتر مصاحبه شوندگان لباسهای رسمی پوشیده بودند. مانتوهای کتی شیک با کفش پاشنه بلند و مقنعه و… سعی کردم ناامیدی ام را مخفی کنم. کاملا مشخص بود لباسهایم مناسب
مصاحبه کاری نیست.
منشی شیک و خوش بر و رویی که مانتوی کتی فرم و مقنعه مهمانداری پوشیده بود و کمی از موهای بلوندش را کج از مقنعه بیرون گذاشته بود، گفت که مصاحبه را طبق حروف الفبا تنظیم میکند تا در حق کسی اجحاف نشود.
پوفی کردم و محکم سر جایم نشستم. با این حساب احتمالا من آخرین نفری میشدم که برای مصاحبه میرفتم. اسم اولین مصاحبه شونده خوانده شد و داخل رفت. نگاهی به اطراف کردم. برای شرکتی مهندسی کمی ساده بود، اما نور پردازیها و کنافهایی که در سقف کار شده بود، بسیار نو و آوانگارد بود.
رمان جنوب از شمال از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
بهاره حسنی متولد خرداد ماه هزار و سیصد وشصت است. از سال 1392 فعالیت خود را به صورت مجازی در سایت نودوهشتیا آغاز کرد. بعد از نوشتن چند رمان به صورت مجازی که همگی مورد استقبال مخاطبین قرار گرفتند، اولین رمان چاپی خود را در سال 1397 به چاپ رساند. رمانهای خانم بهاره حسنی مضمونی اجتماعی، عاشقانه دارند.
رمان یادداشت های یک گمشده – انتشارات صدای معاصر
رمان توطئه های خانوادگی – انتشارات سخن
رمان درد شیرین– انتشارات سخن
رمان جنوب از شمال – انتشارات شقایق
رمان ناگفته ها – انتشارات شقایق
رمان سعادت آباد – در دست چاپ
رمان جمعه سی ام اسفند – در دست چاپ
رمان بی تا – در دست چاپ
رمان ساعت پنج عصر کافه نادری – در دست چاپ
رمان فانوس دریایی – در دست چاپ
رمان جان و شوکران – در دست چاپ
رمان خشت و آینه – در دست چاپ
رمان شیطان سیاه فرشتگان سفید آدم های خاکستری – در دست چاپ
رمان تقاطع – در دست چاپ
رمان ستاره قطبی – در حال تایپ
رمان پل – در حال تایپ
رمان شب زدگان – در حال تایپ
رمان هفت خبیث – در حال تایپ