لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان 49 کبوتر از زینب ایلخانی
سرگذشت بازگشت جوانی به قصد انتقام جویی به خاطر اتفاقات شومی که در گذشته علیه پدرش صورت گرفته و تبعات آن تا هنوز هم ادامه دارد.
مقداری از متن رمان 49 کبوتر :
-گیلاسی…آهای دختر! گیس بریده! کجا موندی تو…
به سمت لبهی تراس میدوم. دستهام رو قفل لبهی هره کرده و به سمت پایین خم میشم. دندونهام رو با غیظ روی هم فشار میدم و کمی عصبانی میگم:
-وااااااای….عزیز عالم، اووووووووف! از دست شما! تو رو قرآن! آخه چند بار بهتون بگم انقدر وسط حیاط واینسین هی همینطور یه بند منو صدا بزنین. گفتم که کارم تموم بشه خودم میام…
همینطور که سرش رو به سمت آسمان بلند کرده، یک دستش رو سایبان چشمهاش میکنه و در حالی که چشمهاش رو کمی مچاله کرده میگه:
-دِ پس آخه دیگه کِی پدر سوخته؟ یه ساعت پیش هم که همینها رو گفتی. بدو تا این یه لقمه زهرماری جزغاله نشده از دهن نیفتاده.
-من هم بهتون گفتم که منتظرم نمونین شما ناهارتون رو بخورین. فعلا گرسنه نیستم. گرسنه که شدم، به وقتش میام پایین عزیز…به وقتش!
-تون به تون شدهی خیره! پَ آخه وقتش کِیِه؟ پیرمرد بیچاره ضعف کرد، نفله شد از گشنگی! نصف بیشتر برنج ته دیگ بست و ذغال شد! ول کن اون زبون بستهها رو. جَلدی بپر پایین تا سفره بازه.
-خیلی خوب بابا…اومدم. ول کن هم که نیستین…
هزار ماشالله چه جونی داری عزیز!
البته این قسمت رو طوری میگم که احتمال میدم جز خودم کس دیگهای نشنیده باشه.
-چی گفتی؟؟ یه کم بلندتر بگو ببینم چی گفتی، نشنیدم.
-هیچی بابا! گفتم شما غذات رو بکش من هم دارم میام. اَهههه…
-اومدیا! آخرین بارت هم باشه اونطور لک و لوچهات رو واسهی من کج و کوله میکنی. پاچه ورمالیده.
بدون توجه به حرفهاش برمیگردم به سمت دیوار سیمانی. به دیوار تکیه میزنم، یک دستم رو سایهبون چشمهام میکنم و زل میزنم وسط آسمونی که توی ظهر داغ تابستونیش خالی خالیه.
نگاهم رو از آسمون پس میگیرم، بغضم رو تلخ قورت میدم و چشمهام میسوزه از اشک. هر بار که جای خالیش رو میبینم انگار دلم میخواد بترکه!
همونطور که زل زدم به نی وسط گنجه، جایی که همیشه شاه نشین شازده سرور نازنینم بود، با ناامیدی یه بار دیگه آه میکشم.
“شازده سرورم…الهی که من قربون اون خال خالیهای قشنگت بشم! فدای اون طوق بنفش دور گردنت! آخه تو کجا موندی؟
نمیگی الان دو روز سیاهه که دل گیلاسی بیچاره داره مثل سیر و سرکه میجوشه؟
اگه خدایی نکرده بلایی سرت اومده باشه من چه خاکی سر کنم؟! اگه بی وفا شده باشی؟ ولم کرده و رفته باشی؟
آخه تو که اصلا اهل هرز پریدن نبودی دختر! آخه من اینجوری تربیتت کردم؟!
نکنه یه جای هرز پیدا کردی! جایی که بومش بلندتر از بوم اینجا و دونههاش چربتره؟ ای الهی که لال بشی گیلاسی! نکنه کَت گرفته شده باشی؟
وای خدایا کور شم نبینم اون روزی رو که حریف نامرد طورت زده باشه! به خدا دلم داره میترکه! تو رو خدا امروز دیگه برگرد. آخه تو کجا موندی قشنگم؟! برگرد دیگه…برگرد.”
صدای زنگ حیاط که توی خلوت خونه میپیچه بیاختیار من رو از جا میکنه و یه بار دیگه به سمت لبهی تراس میکشونه.
میدونم هرکسی که هست احتمالاً غریبهاست چون این رو نمیدونه زنگی که داره میزنه مربوط به قسمت حیاطه نه داخل ساختمون.
این رو هم نمیدونه عزیز عالم این روزها انقدر گوشهاش سنگین شده که اگه توی ساختمون باشه و احیاناً داخل آشپزخونه و مشغول کار، محاله که صدای زنگ حیاط رو بشنوه. واسه خاطر همین از پشت هره یه کم به سمت پایین خم میشم و با صدای بلند چند بار پشت سر هم صدا میزنم:
-عزیز عالم…عزیز عالم…دارن زنگ میزنن…نشنیدین؟ میگم یکی داره زنگ میزنه.
عزیز عالم لِک لِک کنان و با عجله خودش رو به حیاط میرسونه و کمی عصبانی میگه:
-خودم شنیدم دختر، کر که نیستم!
هنوز به در نرسیده، از وسط حیاط میپرسه:
-کیه؟
یه بار دیگه صدای زنگ بلند میشه. عزیزعالم قبل از باز کردن در میایسته و همونطور که مشغول محکم کردن گرهی وارفتهی روسریشه یه بار دیگه تکرار میکنه:
-میگم کیه؟
صدایی مردانه و ناآشنا از پشت در بلند میشه.
-غریبه نیستم. لطفا در رو باز کنین.
-غریبه نیستم یعنی چی؟ یقین مامور آبی!
-حاج خانم اگه لطف کنین در رو باز کنین میگم کی هستم .
از بالا میگم:
-عزیز جون خب چرا بندهی خدا رو پشت در معطل نگه داشتی؟ نشنیدی؟ خودش داره میگه که غریبه نیست، اون وقت شما ازش میپرسین مامور آبی یا مامور برق؟
نگاهی به سمت بالا مینداره و در حالی که با عصبانیت دستهاش رو توی هوا تکون میده میگه:
-آخه به تو چه ورپریده؟! مگه تو داروغهی محلی؟ تو اول بپر اون یه وجب لچکت رو پیدا کن و بنداز روی سرت. خوبه که صداش رو شنیدی میدونی نامحرمه که پشت دره.
بی حوصله و کلافه پوفی میکشم و چند قدم عقب میرم تا خیالش راحت شه که قرار نیست چشم هیچ نامحرمی به من بیفته و باورش بشه درسی که سالها توی گوشم خونده رو از بَرَم.
میدونم سجاد تا چه اندازه متعصب و به قول خودش ناموسپرسته؛ این رو نه تنها از عزیز عالم، که تا حالا هزار بار دیگه هم از دهن دیگرون شنیدم، بیشتر از همه از خود دایی علی. چون عمریه مدام توی گوشم از غیرتی بودن تاج سرش خونده.
بدون اینکه تمایلی به دیدن غریبهای که هنوز پشت در حیاط ایستاده داشته باشم سمت گنجهی کبوترها برمیگردم. چیزی که الان از همهی دنیا برام مهمتره فقط برگشتن شازده سرور نازنینمه.
جای خالی اونه که داره اینطور آتیشم میزنه! تلخ خندی میزنم و نفسم رو بریده بریده بیرون میدم. چه خوش خیال بودم وقتی دیروز از سر استیصال پاشدم و تا خونهی دایی علی رفتم،
اون هم فقط به این بهونه که زن دایی پری برام فال قهوه بگیره چون مامان فیروزه بدجور معتقده که فال قهوهی پری شک نداره! زن دایی زل زده بود کف فنجون قهوه و من هم غرق نگاه متفکرانه و پیچ ابروهای پهن و سیاهش که یه مرتبه سرش رو بلند کرد،
نگاهش رو از روی فنجون برداشت و با یه خندهی نه چندان دلچسب بهم گفت:
-ببینم ورپریده! کیه این شاهزاده که رفتنش غم عالم رو توی دلت ریخته؟ نکنه جز شازده پسر من یکی دیگه هم هست که اینطور خیالت رو بهم ریخته و توی دلت آشوب به پا کرده؟!
به خیال خودش میخواست با شوخیهاش یهکم حال دلم رو خوب کنه. خجالت کشیدم، سرخ شدم و بهش گفتم:
-چه حرفیه زن دایی! کبوترمه، شازده سرورم!
انگشت اشارهاش رو به سمتم نشونه گرفت، موذیانه خندید و گفت:
-شوخی کردم زن دایی. غیر این بود که خودم با همین ناخنها الان جفت چشمهات رو درآورده بودم!
بعد ته فنجون رو جلوی چشمهام گرفت و گفت:
-الله اکبر…ایناها! تو هم میبینیش؟ یه مرد بلند بالا و جوون که یه تاج روی سرشه. خودشه دیگه! به نظر تو اینطوری نمیاد؟
تلخ خندی زدم و ناباور بهش گفتم:
-یعنی الان این شازده سرور منه که تاج روی سرشه؟
متوقعانه و کمی هم دلخور ابرو در هم کشید و گفت:
-ببین زن دایی جون، توقع نداشتی که توی فالت کبوتر تاج به سر بیفته؟ شاهزاده، شاهزادهاست دیگه. آدم یا کبوتر حالا چه فرقی میکنه؟ مهم اون تاجیه که نماد شاهیه!
داشتم فکر میکردم این واقعا دلیل قانع کنندهایه؟! که اون بدون اینکه منتظر بمونه تا بخواد واقعا نظرم رو بدونه فنجان رو روی میز گذاشت، این بار بشقاب زیر فنجان رو برداشت، سمتم گرفت و گفت:
-یه بسم الله بگو انگشتت رو بکش وسطش.
توی دلم گفتم خدایا به امید تو و انگشتم رو محکم وسط انبوه تفالهی قهوه کشیدم. یه حفرهی بزرگ، روشن و شفاف جلوی چشمهام ظاهر شد که لبهای باریک زن دایی رو به خندهی غلیظی از دو طرف کش آورد.
چشم به دهنش دوختم. میدونستم قراره که خبرهای خوبی ازش بشنوم. از طرفی هم یه جور حس بیاعتمادی آزارم میداد. چون زن دایی که علم غیب نداشت!
همهی اون چیزایی هم که بهم گفت حرفهایی بود که خودم بهش گفته بودم. اون خوب می دونست دردم از کجاست؛ که یه شب تا صبح پلک روی هم نگذاشته.
هر کبوتری که از لب بوم پر میزد بند دلم به شنیدن صدای بالهاش پاره میشد و چنان از جا میپریدم به خیال اینکه شازدمه که برگشته و قلبم هزار بار چاک چاک میشد ولی نبود…نیومد…
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مرگنواز از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 2 از زینب ایلخانی