لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان یک زن وقتی از نیلوفر قائمی فر
رمان یک زن وقتی روایت زنی دو رگه ست که برای داروهای مادرش مجبور می شه با دکتری که پسر دوست پدرش بوده رابطه داشته باشه و همخونه اش بشه.
مقداری از متن رمان یک زن وقتی :
چشمم رو تابلوی اسمش خشک شده بود، باورم نمی شد تقدیر با من این کارو کرده باشه! باید برم یا بمونم ادامه بدم به خاطر… به خاطربچه ام! بند دلم پاره شد… بچه ی من؟!
الان داره چی کارمی کنه؟! باورم نمی شه قراره برم پیشش، حتی خاله نیکول نذاشت ببینمش و بردش، خدایا جواب دلتنگی هام و داری می دی ممنون… ممنون.
دستام چه قدر می لرزه، به دستام که از شدت سرما نوک انگشتام گزگز می کرد نگاه کردم انگشتای باریک وضعیفم سرخ بودن، دارم می رم پیشش… قلبم هری ریخت… تمومه صحنه های زندگیم اومد جلوی چشمم، اون روزی که کنار گوشم گفت:
-پول داروهای مادرت و می خوای؟! پول درمانش؟
ومن زل زده بودم توچشمش ومستاصل نگاش می کردم، قلبم می لرزید از جمله هایی که قرار بود بشنوم، با اون چشمای شیطونش بهم می فهموند که حدسم پر بی راه نمی گه… دورم چرخی زد و قد و بالام و با نگاهش اندازه گرفت و زیر لب نجوا کرد:
– نوا! نوا، آخ، آخ… آدم یه بابای پولدار داشته باشه ولی چون بچه ی معشوقه اش باشه از پول و مایه محروم باشه خیلی درد داره مگه نه؟! نوا من موندم بابات چطوری یه زن روسه بور و خوشگل و می ذاره می ره دنبال یه زن چاق و غرغروی بیل مز، البته به قول خودشون الله اکبر!
– کاوه چی می خوای؟!
– کاوه چی می خوای؟! کاوه که چیزی نمی خواد
درست پشت سرم ایستاده بود و تو گوشم حرف می زد، لبش و چسبوند به گوش چپم، دم و بازدم دهنش به گوشم می خورد، آهسته دستش و به کمرم گرفت، تمومه بدنم منقبض شد و خودم و صاف کردم وخواستم دستش و از دوطرف کمرم بکشم پایین که محکم تر دو طرف کمرم و گرفت و من و کاملا تو بغلش کشید.
بعد جفت دستاش و دور بدنم حصار کرد، شالم از سرم با این حرکت جهشی ومتهنجش افتاد، بوی تلخ وخنک ادکلنش تا ته نای و ریه هام فرو رفت، صورتش و آورد نزدیکه پیشونیم و به شقیقه ام چسبوند و زمزمه کرد:
– نوا کوچولو، دختر معشوقه ی غیابیه مهندس بشیرنعمت، بابات بیرونت کرده، از ارث و میراث و دخل و خرجم خبری نیست، مادر خوشگلتم که ام اس داره و داروهای گرون و نایاب، فکرمی کنی با منشیه من بودن، خرج آمپول هاش و درمی آری؟
با وحشت تند، تند گفتم:
– کاوه به خدا به بابات می گم…
محکم ترگرفتتم وگفت:
– چی کار می کنی؟
با استرس ومستاصل گفتم:
– کاوه، کاوه من نوام آخه این چه پیشنهادی…
پرید وسط حرفم وسریع گفت:
– چه پیشنهادی؟! هوووم؟!
– کاوه من اهلش نیستم
کاوه- اهل چی؟!
-می خوای خودم بگم که پس فردا بگی تو خودت پیشنهاد دادی؟! تو رو می شناسم.
کاوه خندید و صورتم و بوسید، صورتم و عقب کشیدم و تقلا کردم، با آرنجم به شکم سفتش فشار آوردم که عقب بره ولی زورم نمی رسید، با حرص جیغم و از میون دندونام خارج کردم، کاوه خندید و گفت:
-نهایت زورت همینه نوا کوچولو؟!
جیغ زدم:
-کاوه؟!
-آ،آ! پس نهایت صدای نازکتم این جیغه…
-ولم کن عوضی…
یهو ولم کرد، نفس زنان برگشتم و عقب رفتم و نگاش کردم، لبخندی کوتاه و سرد زد وگفت:
-پس نمی خوای که مادرت درمان بشه هان؟! نمی خوای داروهاشو؟!
نفس زنان با وحشت نگاهش کردم، هنوز جای عمل بهرام خوب نشده این چی می گه، همش شصت وهفت روزه پیشش کارمی کنم، رم کرده لعنتی! به طرف میزش رفت واز کشوش یه نایلون پر آمپول درآورد.
چشمام به آمپولا خشک شد، اینا همون داروهای حیاتیه ماما بودن، یکی از آمپولا رو برداشت و گفت:
-حقوق چند وقتت می شه یکی از اینا؟
چشم از آمپولا بر نمی داشتم، ماما باید از همین آب حیات بزنه و من پولش و ندارم، من و خاله نیکول باید حداقل سه ماه کارکنیم تا پول یکی از این آمپولا در بیاد، فقط یکی…
کاوه-یه ماه؟ دو ماه؟سه ماه نوا کوچولو؟
چشمام پر از اشک شد، لبم و زیر دندون کشیدم، قلبم تیر می کشید و می لرزید، پشتم یخ کرده بود، سرم خیس عرق سرد بود، یه قطره عرق سرد از کنار شقیقه ام سر خورد اومد پایین، آمپول و طرفم گرفت، مغزم فرمان نداد، قلبم فرمان داد که ازش بگیرم.
دستم و دراز کردم طرفش، همش دو سانتی متر نا قابل مونده بود که آمپول وبگیرم که ولش کرد، قلبم هری ریخت، آمپول شیشه ای افتاد رو سرامیک کف اتاق وهزار تیکه شد وانگار قلب من هم همراه هر تیکه ی آمپول به یک طرف اتاق رفت… وا رفته و با چشمای لبریز از اشک و تاربه کاوه نگاه کردم و گفت:
– آخخخ، ببخشید از دستم افتاد…
با چونه ی لرزون نگاش کردم و محکم پلک زدم تا تاریه چشمم بره، اشکم روی گونه ام سر خورد و کاوه اشکم و پاک کرد، رنگ نگاهش عوض شد، ترحم نه… مهربونی نه… برعکس همه ی کسایی که اشک یه زن و می بینند، کاوه چشماش رنگ شهوت گرفت و زیر لب گفت:
-عاشق وقتیم که گریه می کنی، چشمات می شن دریای سبز شورانگیز من…
از حرفاش مو به تنم راست شد، بغض چنگالش و تو گلوم فرو کرده بود و گلوم و به حصار خودش درآورده بود، با دسته چپش کمرم و گرفت، محکم وخشن، تنم کاملا باهاش مماس شد، دستم و روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و خواستم هولش بدم، حرصم گرفته بود، جفت دستام و توی دسته راستش گرفت وگفت:
-حالا تقلا کن… آهان، بیشتر، بیشتر نوا کوچولو…
جیغ زدم:
-ولم کن آشغال عوضی، تو پسرصمیمی ترین دوسته بابامی، تو پسر عمو کامیابی، من به تو اعتماد داشتم، چطوری می تونی با من این طوری کنی ولم کن، حاضرم کلیه هام و بفروشم ولی به تو تن ندم کثافت…
کاوه با هیجان گفت:
-گریه کن… برام گریه کن تا ولت کنم…
-خفه شو حروم زاده…
-حروم زاده تویی نوا کوچولو، وگرنه الان تو بغل من نبودی، وره دل بابا بشیرت بودی وننه جونتم کنج بیمارستان نبود…
کلمه ی بیمارستان هزار و بیست بار از پرده ی گوشم عبور کرد، حال مامانم بهم خورده، مامانم، مامانم، من اون همه ذلت و کشیدم که مامانم خوب بشه، کتک خوردم، زیر دستای کثیف بهرام رفتم که بتونم به پول و ارثم برسم ومامانم و نجات بدم، حال مامانم بد شده…
– ماما… ماما کجاست؟!
-ماما جونت بیمارستانه، همینطوری هم خرجش داره می زنه بالا، می خوای صدای خاله نیکولت وبشنوی که بهم زنگ زده بود؟!
کمرم و ول کرد ولی هنوز دستام تو دسته راستش بود، گوشیش و از توجیبش درآورد و مکالمه ی ضبط شده اشون و شنیدم
-الو…الو…
-بله بفرمایید؟!
-آقای دوکتر کامیاب؟!
-بله خودم هستم بفرمایید؟!
-من نیکول هستم خاله ی نوا نعمت، منشیتون.
-بله سلام حال شما خوبه؟
-راستش نه، اگه مجبور نبودم با شوما تاماس نمی گرفتم، کاتوشیا مادر نوا حالش کیلی بد شده آوردمش تهران، الان تو بیمارستان…
قطع کرد، باچشمای پراشک نگاش کردم و با هیجان نگام کرد و گفت:
-جااااان، قوربون این چشمات برم…
-چرا قطع کردی، ماما کدوم بیمارستانه؟!
کاوه گوشی رو تو جیبش گذاشت، تقلا کردم که گوشی رو از تو جیبش بگیرم ولی مانعم می شد با گریه وجیغ وحرص گفتم:
-مامانم کجاست؟!
کاوه- سیس ،سیس …
من و دوباره تو بغلش کشید و تو حصار دستش و دستش و دورم قلاب کرد و تو گوشم گفت:
-می خوای بری پیشش؟
با گریه گفتم:
-ماما مریضه…
با شور و هیجان گفت:
-جااان، ببینمت…
اومد برم گردونه با جیغ وحرص گفتم:
-آشغال عوضی، مادر من مریضه تو به فکر هوس کثیفتی…
یهو هولم داد به عقب و با ضرب، با باسن خوردم زمین، با تردید وموهای پریشون نگاش کردم، نفس نفس می زدم، صورتم خیس اشک وعرق بود، اشکه روی گونه ام و با پشت دستم پاک کردم، کمرم و باسنم ذوق ذوق می کرد از ضربه فرود اومدنم روی زمین، اومد بالا سرم، از بالا سرم نگام کرد، فخر فروشانه و قدرتمند و مغرور گفت:
-هفت روزه مادرت بیمارستانه، صورت حساب بیمارستان تا سه روز قبل هفتصد و سی و نه هزار تومن بود و تموم اون آمپول های روی میز و باید هفته ای یه بار تزریق کنه، روی اون میز شش تا آمپول هست، شش هفته زندگیه مادرت تضمین می شه، کمتر درد می کشه می تونی راحتیش و ببینی، خم شد صورتش و نزدیک کرد و گفت:
-عمرمادرت برای شش هفته تو دست منه…
با عجله وتند و با حرص گفتم:
-دست تو نیست، دست خداست
-ولی می بینی که خدا سپرده دست من…
-تو یه عوضی ای…
موهام و از پشت گرفت تو دستش، جیغ کشیدم و گردنم عقب کشیده شد، صورتش و نزدیک تر کرد و گفت:
-اگه با من باشی مادرت زنده می مونه، خرج بیمارستان و درمانش با من، ولی اگه قبول نکنی تمومه اون آمپولا جلوی چشمت یکی یکی می شکنه…
-حاضرم کلیه ام و بفروشم ولی با تو نپرم، زیر لحاف تو نرم…
-مگه قرار لباس بفروشی که سریع مشتری پیدا کنی؟ تا تو آزمایش بدی، تا مشتریه دست به نقد پیدا کنی، تا عمل کنی و برسونی به مامانت، مادرت هفتا کفن پوسونده…
با حرص وخشم جیغ زدم:
-خفه شو، خفه شو کثافت…
موهام و ول کرد و برخاست و گفت:
-باشه خودت خواستی، برو کلیه ات و بفروش…
به سمت میز رفت، یه آمپول برداشت و به آمپول نگاه کرد وگفت:
-این هفته ی اول…
آمپول و پرت کرد طرف دیوار و خرد و خاکشیر شد، تنم یخ کرد از کارش، آمپول دوم و برداشت و گفت:
-الان مامانت فقط چهارهفته دیگه زنده می مونه…
از هول قدرت تکلمم انگار افت کرده بود، با حرص با زانو خودم و کشیدم وگفتم:
-تو از بی اطلاعیه من داری سواستفاده می کنی…
-برو اطلاعات کسب کن ولی تا کسب کنی تمومه آمپولا رو می شکنم، حتی خودت و جلوی چشمم آتیش بزنی، بکشی من یه یک قرونی کمکت نمی کنم، بعد می تونی بری کلیه ات و بفروشی که فوقه فوقش با پول کلیه ات می تونی هفت هفته مادرت و داشته باشی، بعدش می تونی بری تو خیابون هر روز با یکی باشی شاید ته هفته بشه یه پول…
از جا بلند شدم، اولین چیزی که جلو دستم بود و برداشتم و پرت کردم طرفش وصاف خورد به کنار شقیقش و درجا افتاد…
چشمام و تا جایی که جا داشت باز کرده بودم، انگار سطل آب سرد رو سرم ریختن، عرق سردی از بین دو کتفم سرخورد رو کمرم، تپش قلبم تو گوشم می زد، بوم، بوم، بوم، تو کشتیش، تو کشتیش، مرد؟!کشتمش… مرده؟!مرده؟!
پشته زانوم خم شد، با زانو خوردم زمین، دستام می لرزید، قلبم داشت از تو دهنم در می اومد، چنگ های بغض گلوم و می فشرد، تازه دیدم با جا چسبی زدم تو سرش، این همه اثاث رو میز لا مصبشه، جا چسبی رو چرا برداشتم؟
فقط مونده بود قاتل بشم، با زانوهام خودم و کشوندم طرفش، رو زمین افتاده بود، پیشونیش خون خالی بود تا خون و دیدم جیغ کشیدم و با گریه رفتم طرفش و سرش و تو بغل گرفتم وضجه زنان گفتم:
-کاوه… کاوه تو رو خدا بگو زنده ای کاوه جان… خدایا غلط کردم… کاوه وای چه خاکی توسرم بریزم کاوه… دستام به شدت می لرزید و انگار فلج شده بودم، کف دستام خونی بود جیغ کشیدم و دستم و با پهلوهام پاک کردم، می خواستم نبضش و بگیرم اما هرکاری می کردم نمی فهمیدم، صدای هق هقم تو اتاق مثل زنگ ناقوس بود تو گوشم …
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رویاهای طاغی از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان وسوسه های شورانگیز از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شیطان یا فرشته از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش شبق از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دختر خوب از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان حس ممنوعه از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مکار اما دلربا از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان رابطه از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تب داغ هوس 1 از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان تب داغ هوس 2 از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اغواگر از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بازی خصوصی از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زن شرطی از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشق 52 هرتزی از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شاه و نواز از نیلوفر قائمی فر
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اوهام عاشقی از نیلوفر قائمی فر