لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان نیش عقرب از نسترن رضوانی (نلیا)
سرگذشت دختریه که دلسپرده به برادرِ نامزدشه و چند روز مونده به عقدش اعتراف به این عشق میکنه.
مقداری از متن رمان نیش عقرب :
با کلافگی پایین پای مادرم نشست.
_ مامان توروخدا بابا رو راضی کن دیگه، آخه چرا انقدر اصرار می کنید؟
_ من کی رو حرف بابات حرف زدم عزیزم؟ بعدش هم دو تا برادرن صحبت هاشون هم کردند ما که نمی تونیم باهاشون مخالفت کنیم و ساز ناکوک بزنیم.
_ ولی مامان این زندگی منه، حالا چون خان عمو و بابا از بچگی منه نگون بخت حرف باهم زدن من باید لال شم ؟ من نمی خوام پسرعمو رو .
مامان اروم زد تو دهنم.
_ دیگه نشنوما، یعنی چی اینو می خوام اونو نمی خوام؟ مگه اصلا تویی که باید بخوایی ؟
_ پس کی باید بخواد؟ ها ؟ مگه خان عمو و بابا قراره یه عمر زندگی کنندد؟
_ این حرف ها به تو نیومده. پاشو موهاتم بافتم، برو سراغ درس و مشقت تا ببینیم قسمت چیه.
با حرص از جا بلند شدم .
_ کدوم درس و مشق ؟ همون که از چند وقت دیگه تعطیلش می کنید؟ بابا به چه زبونی بهتون بگم، من پسرعمو رو نمی خوام.
_ به درک که نمی خوای، من رو حرف بابات حرف نمیزنم. جربزه داری شب اومد خودت بگو، کتکت هم زد پای خودت.
_ بابا کی منو زده آخه؟
_ نزده چون تا حالا انقدر چشم سفیدی نکردی. الان هم صدات رو انداختی پس سرت، داداشت بیاد پوست از کله ات می کنه. زن داداشتم باز میفته به تیکه پرونی گفته باشم.
_ شمام که فقط از مردا بترس اه.
_ توام بترس! توام بترس، که خبر نداری بعضی هاشون چقدر عجوبه ان.
_ دقیقا سر همین چیزا نمی خوام شوهر کنم. یه جور حرف می زنید انگار برای همه واجبه ازدواج .خب یکی هم مثه من از مردا اصلا فراریه، باید چیکار کنم ؟
_ سرتو بذار زمین بمیر. خیلی پررو شدیا زهرا، پامیشم یجور می زنمت ندونی از کجا داری می خوری. بیا برو انقدر رو اعصاب من نباش، هزار و یک کار سرم ریخته دختر.
با حرص چشم غره ای رفتم و مثل همیشه چپیدم تو اتاق کوچیکی که سهم من از کل خونه بود. باز خوب بود اینجا رو، با این پنجره خوشگلش داشتم، وگرنه حتما دق می کردم.
دستم سمت پیچک هامو و گل های دیگه ام رفت و مثل همیشه، شروع کردم به درد و دل باهاشون، همیشه احساس می کردم گل ها بیشتر از آدما می فهمند من چی میگم و چی می خوام.
با هر بار نوازشی که می کردم و حرفی که می زدم برگ شون انگار عوض می شد و یا سر به زیر می شد و یا سر بلند ، شایدهم باز من توهم زده بودم.
از ناراحتی نمی دونستم باید چیکار کنم. آخه من و چه به محسن؟ پسر خشک و جدی که هیچ کس از دست اخماش آسایش نداشت، بر عکس اون داداشش بود که همیشه با شوخی هاش آدم رو به وجد می آورد و هرچی هم بهش تذکر می دادن با ماها شوخی نکنه گوشش بدهکار نبود.
اعصابم مثل همیشه با فکر کردند به محسن بهم ریخته بود. روبروی آیینه نشستم و چشم دوختم به چهره خودم.
به قول بعضیا شیر برنج بودم؛ اما بعضی ها هم می گفتند سفید برفی. چشم های درشتی داشتم که تو کل صورتم مثل چراغ بود.
هروقت خوشحال می شدم دو دو می زد و هر وقت غم داشتم مثل الان خیس آب بود . گاهی داداشم اذیتم می کرد و می گفت تو اگر یه روز بری خونه شوهر، دو سوته برت می گردونه از بس زشتی. وقتی هم می دید من گریه ام گرفته بغلم می کرد می گفت فقط می خواستم چشمای اشکیت رو ببینم ،انقدر خوشگل میشه چشمات.
آخرهم من نفهمیدم زشتم یا خوشگل؟ شاید هم یه دختر معمولی که گیر خانواده خودش و عموش افتاده. موهای بلندم رو شونه زدم تا یکم وقت بگذره؛ اما هرچی می گذشت کمتر به نتیجه می رسیدم.
باورم نمی شد شوخی های بزرگا بخواد جدی بشه و من و بدن به محسن. اگر زن اون می شدم باید هر روز التماس خدا میک ردم تا شب دیر بیاد خونه ، آخه کی می تونست با یه مرد جدی و خشک زندگی کنه؟
اخلاقی هاتش بیشتر شبیه نظامی ها بود. قانونمند و مستبد!
مطمین بودم اگر باهاش ازدواج کنم، طول نمی کشه که دق می کنم؛ اما فکری هم به سرم نمی رسید برای بهم زدن این شیرینی خورون و نشون بچگی.
با صدای داد مامانم از جا بلند شدم و لباس زردم رو تکوندم. بی حال به آیینه چشم دوختم و برای خودم دل سوزی کردم؛ اما با داد دوباره اش مجبوری بیرون رفتم.
_ بله؟ چرا داد میزنی؟
_ حنجره مو از سر راه نیاوردما، بیا این میوه ها رو ببر بشور .
_ الان ؟
_ نه پس فردا، می خواهی بگو بقال بیاد بشوره. بدو ببینم هرچی میگم یه حرف میزنه به من.
کیسه های میوه رو که سنگین هم بود، برداشتم و لنگون لنگون بیرون بردم .نزدیک شیر آبی که گذاشته بودند برای همین کارا نشستم و یک به یک میوه ها رو شستم.
از زور تنهایی، مثل دیوونه ها با هر میوه ای که دستم می اومد حرف می زدم و التماسش میک ردم اگر به دست محسن رسید بپره تو گلوش .
_ به حول قوه الهی دیوونه شدی رفت ها؟ با خودت حرف می زنی؟
_ سلام داداش، زن داداش کو؟
_ سلام چشم درشت، چرا این شکلی؟
_ چطوریم؟ زن داداش کو؟
_نیستش راحت باش، چرا سگرمه هات تو همه؟
_ مشخص نیست ؟ چی همیشه میره رو اعصاب من؟
_ اهان داداش محسن میاد؟
_ حیف اسم داداش.
نشست کنارم و دستش رو دور شونه هام انداخ.
_ محسن پسر بدی نیست.
_ داداش خوب و بدش به کنار، من حسی بهش ندارم. عین سگ هم ازش می ترسم. برم با این غول بی شاخ و دم ازدواج کنم، که چی بشه؟ تن و بدنم هر روز بلرزه؟
_ میدونی که حاج عمو و بابا قول و قرارشون رو گذاشتند.
_ پس همون حاج عمو و بابا بشینندد سر سفره عقد، چرا من؟ مگه من قول دادم؟ داداش توروخدا تو یه کاری بکن.
_ چیکار کنم خواهر خوشگلم؟ کی می تونه از پس حاج عمو بربیاد؟ گفته عروسشی، به نظرت می ذاره کسی دیگه در این خونه رو بزنه؟
_ خب نزنه، مگه واجبه حتما شوهر کنم؟
_ واجب نیست؟ می خواهی تا اخر عمرت بمونی اینجا؟
شیر آب رو بستم و به سمتش برگشتم. نگاهم به چشماش که می افتاد انگار خودم رو تو آیینه می دیدم، خیلی شبیه هم بودیم. چهره هامون باهم مو نمی زد، فقط اون مردونه بود و من ظریف تر.
_ داداش من حاضرم هیچ وقت ازدواج نکنم، اما زن اونم نشم.
ناراحت به چشمای غصه دارم نگاه کرد واز جا بلند شد.
_ من تلاشم رو می کنم؛ اما فکر نمی کنم بتونم از پس شون بربیام.
_ به زنداداش چیزی نگو، باشه؟
کلافه سری تکون داد و باز کنارم نشست .
_ باور کن اگر یکم فقط یکم از لج با زن داداشت دست برداری، اون اصلا اون طوری که تو فکر می کنی نیست.
پوزخندی بهش زدم.
_ اون طوری نیست، هروقت میاد تیکه بارم می کنه؟
_ بخدا قسم به جون خودت قسم ،دوستت داره هرچی میگه از خیر و صلاحته ؛ فکر کردی اولین کسی که مخالف ازدواج تو و محسنه کی بود، ها؟ همینی که میگی خبر دار نشه.
با ابرویی بالا رفته نگاهش کردم .
_ چی میگی؟ اون از خداشه من برم و انقدر زندگیم سخت باشه که سال تا سال منو نبینه.
_ جدا؟ برای همین تو خونه بابت مظلومیت تو گریه کرد و به من گفت کمکت کنم حاج عمو دست از سرت برداره؟ داری اشتباه می کنی زهرا، اون تورو دوست داره. فقط از روی حرصی که می خوره حرف میزنه و حرف هاش ناراحتت می کنه .
_ فقط برای این نیست، تورو ازم گرفت .
با خجالت سرمو پایین انداختم ؛ حقیقت رو گفته بودم ؛ من به داداشم وابسته بودم و با ازدواجشون ناخودآگاه ازم دور شده بود چیزی که اصلا تحملش رو نداشتم و دلم نمیخواست اتفاق بیفته.
با صدای بلند مامان که صدام میزد دستمو گرفت و بوسید :
_ ببین همه کار می کنم چشمات اشکی نشه فقط خودم حق دارم چشماتو اشکی کنم چشم درشت.
زدم رو بازوش و نم اشکم رو پاک کردم :
_ همون تو انقدر جلوی اینا گریه امو دراوردی فکر می کنندد حق دارن ناراحتم کنند
_ کی ؟ محسن ؟ اون اصلا کاری داره خدایی ؟
_ کاری نداره آقای برج زهرمار ؟ تو خبر نداری دیگه هر بار میاد من و اذیت میکنه میره
_ اگر بابت منه از این به بعد فقط قربون صدقه ات میرم خوبه؟ توام خوب فکراتو بکن اگر دیدیم هیچ جوره از پس حاج عمو برنمیاییم نمی تونی جز ازدواج کاری کنی.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آغوش خیالی از نسترن رضوانی (نلیا)
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شمع بی فروغ از نسترن رضوانی (نلیا)