لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مستاصل از یگانه اولادی
رمان مستاصل سرگذشت زنیه که برای امرار معاش مجبور به صیغه شدن میشه…
مقداری از متن رمان مستاصل :
دی هزار و سیصد و نود و پنج
سرمای هوا به صورتش سیلی میزد. چادرش را زیر گلو سفت تر گرفت و به سوزش گونه و بینیش توجهی نکرد. دیگر روی پا ایستادن برایش مقدور نبود… پنگوئن وار کمی قدم رو کرد و برای تک و توک ماشین های گذرا دست تکان داد…
هیچکس حاضر نبود در چهار و نیم غروب زمستانی او را سوار کند… بغض داشت؛ نه از درد! نه از ورم پاهایش! نه از گودی کمرش که انگار یکی از مهره هایش با بقیه فاصله داشت!
و نه از نبضی که در دلش پر شتاب میزد… بغضش از این همه غریبیش بود… ازینکه انگار خدا هم او را فراموش کرده بود…
در همین فکر ها بود که ماشینی جلوی پایش ترمز کرد. سوادش به اینکه این مدل را تشخیص دهد نمیرسد ولی عقلش میگفت ماشین گرانیست! یک قدم به عقب بر میدارد و حجم حبس شده ی نفسش را بیرون میدهد و رویش را برمیگرداند…
شیشه ی سمت راننده پایین میاید: حاج خانوم؟ من مسیرم مستقیمه… اگه شمام مستقیم میرین سوار شین تا ایستگاه اتوبوس میرسونمتون…
صدای مرد تشویش درونش را آرام میکند… کلمه ی ایستگاه اتوبوس در ذهنش پررنگ میشود. نگاهی به سر و وضع خودش میندازد و مطمئن میشود کسی با این ریخت و قیافه و شکم برآمده، قصد تعرض بهش را پیدا نمیکند…
خم میشود و چهره ی راننده را میبیند… مردی با محاسن و موهای جوگندمی و هیکلی ورزیده… جزء پیرمرد های خوشتیپ دسته بندی اش میکند…
کمی این پا و آن پا میکند و معذب میپرسد: مزاحمتون نباشم؟
مرد لبخند نیم بندی میزند و فقط نگاهش میکند… همین حرف نزدنش دلش را بیشتر قرص میکند… سرمای هوا و وضعیت بیخودش اجازه ی وقت تلف کردن بیشتر را نمیدهد، در پشت را باز میکند و روی صندلی عقب جاگیر میشود…
حجوم گرما پوستش را به ذوق ذوق میندازد. دستان قرمزش را از زیر چادر بیرون میاورد و بهشان “ها” میکند. همین لحظه صدای بخاری پر فشار تر به گوشش میرسد و گرما را مسقیم تر حس میکند…
حواسش به او بود انگار… چه خوب که هنوز انسانیت نمرده است! نگاهش به خیابان بند میشود و برف های یخ زده ی کنار پیاده رو ها…
درد دارد… ولی سعی میکند ذهنش را به جای دیگری بدهد… الآن وقت آه و ناله نیست… آن هم در ماشین این مرد غریبه…
نگاهی به ساعت مچیش میندازد… مثل همیشه خواب است… دستی روی بند طلایی رنگ و رو رفته اش میکشد… به عنوان زینت به دستش میبندد ولی نمیداند چقدر تلفیقش درکنار پوست سفیدش بد جلوه میکند…
کیف پوست پوست شده و زهوار دررفته اش را از زیر چادر بیرون میکشد و موبایلش را در میاورد. دکمه اش را فشار میدهد و بزور از درون صفحه ی سیاه و سفیدش عدد ساعت را تشخیص میدهد. احتمالا تا الان نغمه هم از مدرسه اش برگشته…
شماره ی خانه را میگیرد و بوق ها را میشمارد تا اینکه صدای هیجان زده ی نغمه توی گوشش مینشیند: الو؟
دستش را جلوی دهانش میگیرد و آرام پچ میزند: نغمه جان؟ برگشتی خونه؟
-: مامان تویی؟ آره… تازه اومدم… تو کی میای؟
درد به جانش میفتد و نفسش میرود… دسته ی کیفش را محکم میفشارد و لب میگزد…
-: مامان؟ الو؟
برای لحظه ای آرام تر میشود… انگار این انقباض رد شده است: ببین نغمه… من دارم میرم بیمارستان معلوم نیس کی برگردم تو غذاتو از رو بخاری بردار بخور تکلیفاتم انجام بده تا من بیام باشه؟
-: مامان من میترسم…
نگران تمام شدن شارژ سیم کارت اعتباریش میشود: نترس… چیز ترسناکی نیست که اولین بارت نیست که تنها میمونی… من میام، فعلا باید قطع کنم…
به ایستگاه اتوبوس نزدیک میشوند… محال میبیند با این دردهایی که می آیند و میروند و فاصله شان تقریبا منظم شده است بتواند مابقی راه را با اتوبوس طی کند…
-: کدوم بیمارستان تشریف میبرین؟
گر میگیرد… یعنی تمام حرف هایش را شنیده؟ در یک آن درد چنبره میزند و تمام عضلات کف لگنش را منقبض میکند و او ناخواسته جیغش در فضای ماشین میپیچد و به پشتی صندلی جلویی چنگ می اندازد…
مرد وحشت زده به عقب بر میگردد و میبیند او نفس نفس زنان در خودش میپیچد: خانوم؟ حالتون خوبه؟
تصویر مرد پیش چشم هایش به رقص در می آیند… دیگر نه چیزی میشنود و نه میبیند… همه اش درد است و درد است و درد…
انگار تمام دنیا در همین لحظه و این درد خلاصه میشود… دیگر نه گذشته اش مهم است نه آینده اش… فقط خودش است و بچه ای که با تمام قوا سعی در بیرون آمدن دارد… ظاهرا نمیداند این دنیا انقدر ها هم که فکر میکند دیدنی نیست…
***
با مهر طلاقی که توی شناسنامه اش داشت شده بود گاو پیشانی سفید… دیگر برای کسی مهم نبود که زندگی با یک آدم معتاد که حتی به فرش زیر پایش هم رحم نمیکند چقدر سخت است…
چقدر سخت است شب وقتی چشم روی هم میگذاری دلت بیدار باشد و هول این را داشته باشد که ناگهان سایه ی سرت بر اثر مصرف موادهای توهم زا با چاقو به جانت بیفتد…
مردم فقط بلدند حرف بزنند، برایشان مهم نیست تو چقدر خون به جیگر شده ای تا یک قرون دوزارت را زیاد کنی و بعد بدون انکه بفهمی مردت با همه ی نامردی اش تمامش را دود کند…
قایم شدن توی انباری نمور از ترس آدم هایی که وجدانشان هم دود شده… در را باز نکردن به روی صاحبخانه ای که اجاره بهایش را میخواهد… قطع شدن گاز و برق و تلفنت از پرداخت نکردن پشت هم قبض هایشان…
مردم نه معنی کبود شدن از زور کتک را میفهمند و نه رفت و آمد هر چه آدم عیاش در خانه ات را و نه گرسنه خوابیدن و ریش شدن دلت از صدای قار و قور شکم بچه ات را… مردم فقط حرف میزنند و یاوه میگویند… فقط حرف و یاوه…
روزی که دست دخترش را میکشید و عین تف سربالا به خانه ی پدریش برمیگشت فکر نمیکرد نان خور اضافه محسوب شود ته تغاری خانه بشود تفیلی و مجبور باشد دنبال کار بگردد تا خرج خودش و نغمه اش را بدهد…
پدرش از وقتی که به یاد می آورد یک چرخ دستی چوبی داشت که با آن بار مردم را در بازار جا به جا میکرد… به عبارت دیگر پدرش حمال بود! مرد زحمت کشی بود ولی اخلاق نداشت…
خدابیامرزد مادرش را… او هم یک زن خانه دار و مطیع بود… یک جورایی غلام حلقه به گوش پدرش…
آن وقت ها که دختر خانه بود فکر میکرد با ازدواج زندگیش تغییر میکند و وقتی طلاق میگرفت فکر میکرد خانه ی پدریش حکم بهشت برایش دارد…
ولی همیشه یک جای خوشبختی او میلنگید… از آن دسته آدم هایی بود که هر چه سنگ بود برای پای لنگ او بود…
یک زن بیست و شش ساله ی بیسواد که در تمام عمرش جایی به جز چهاردیواریش را ندیده بود و هر از گاهی برای گذراندن زندگی خیاطی میکرد نمیدانست محیط بیرون خانه چه خواب های شومی که برایش ندیده…!
هیچ کجا منشی که مسلط به زبان خارجی و دارای مدرک آی سی دی ال نباشد را نمیخواستند. توی هیچ نیازمندی روزنامه ای برای کسی که دیپلم ناقص داشت کاری نبود… او از همه جا رانده و مانده بود…
درست در اوج نا امیدی بود که کورسویی سوسو زد. یک شرکت خدماتی احتیاج به نیرو داشت… نیرویی که نه مدرکش مهم بود نه سوادش و نه تیپ و قیافه اش…!
شرکتی که فقط دنبال یک کارگر بود کسی که بهتر دستمال به دست بگیرد و بهتر همه جا را بمالد…
آن موقع نغمه تازه کلاس اول رفته بود و پدر بدخلقش هم نفس های آخرش را میکشید… خواهر و برادر هایش، هر کدام سرشان به بدبختی خودشان گرم بود و اصلا حواسشان نبود که پرینازی هم وجود دارد که حال این روزهایش اصلا خوب نیست…
کار کردن در خانه ی مردم اسمش همان کلفتی بود… کاره ای نبود ولی باز هم برایش افت داشت کف زمین پهن شود و به جان سرامیک خانه های مردم بیفتد. اموراتش سخت میگذشت…
وقتی پدرش فوت کرد و سقف بالای سرشان هم بین ورثه تقسیم شد، سخت تر هم شد…
با پول سهمش جایی همان پایین مایین ها رهن کرد. ولی کاش قصه اش تا همین جا خاتمه میافت…. زن تنها و بی سرپرست و یک بچه ی یتیم…
***
پلک میزند و جسته و گریخته تصاویر اطرافش را میبیند… توده ی عظیمی که باید باشد و نیست قلبش را تهی میکند…
سراسیمه روی شکمش دست میکشد و سوزش بدی حس میکند: بچم؟!
-: الحمدالله سالمه…
با تمام وجود به سمت صدا بر میگردد. همان راننده ی ماشین با کلاس است. روی صندلی نشسته و پایش را روی آن پا انداخته…
دستش بند روسری عقب رفته اش میشود و موهایش را مخفی میکند و با خجالت میگوید: شما هنوز نرفتین؟
در اتاق با شدت باز میشود و نغمه داخل میپرد: دیدمش عمو… دیدمش…
عمو؟!! نغمه را که به بیمارستان آورده بود؟
مرد دستی روی مقنعه ی سفید دخترک میکشد و از جایش بلند میشود، رو به رویش می ایستد و به زمین خیره میشود: من میرم بیرون تو راهرو میشینم… اگه کاری داشتین صدام کنین…
زبانش نمیچرخد حرفی بزند، فقط یک سر تکان میدهد و تمام…
-: مامان؟ این تمام شد میزاری من درش بیارم؟
چشم از راه رفته ی مرد بر میدارد و به سرم توی دستش نگاهی میکند که دخترک با اسباب بازی اشتباهش گرفته است: این کار تو نیست…
نغمه سر تکان میدهد و اصرار میکند: مامان؟ میتونم… تو رو خدا…
آب دهانش را قورت داد و با دست ازادش روسری سمجی که عقب رفته را دوباره جلو کشید و متفکر پرسید: نغمه؟ تو چطوری اومدی اینجا؟
مشغول بازی با پیچ سرم شد و چشمش به قطرات تند و کند شده چسبید: این عموهه اومد دنبالم…
وحشت میکند: مگه آدرس خونه ی مارو داره؟
بیخیال به کارش ادامه میدهد: نه! زنگ زد خونمون من بهش گفتم آدرسمونو… اونم اومد دنبالم…
ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد ذوق میکند و با هیجان میگوید: مامان نی نیو دیدم… خیلی خوشگل… اینقده…
و با دستش اندازه ی یک فندق را نشان داد…
آب دهانش را قورت میدهد و گیج و منگ با پافشاری میپرسد: شماره ی خونه رو از کجا گرفت؟
شانه بالا میدهد و به بازیش ادامه میدهد و به قطره هایی که تند شده بودند خیره میشود:
تو بهم زنگ زده بودی… گفت از تو موبایلت گرفته…
پرستار که وارد شد نغمه سریع از او فاصله گرفت… پرستار با قدم های تند و شتاب زده به سمتش آمد و سرمش را چک کرد:
چطوری خانوم؟ درد که نداری؟
بیشتر از لایه های شکمش الان مغزش بود که درد میکرد… در این مدت که بیهوش بود با اجازه ی چه کسی عملش کرده بودند؟
-: اگه بهتری بگم بچتو بیارن بهش شیر بدی؟ هان؟
با سوزشی که در دستش احساس کرد متوجه بیرون آمدن سوزن سرم شد:
ببخشید؟ من سزارین شدم؟
پرستار لبخند میزند:
آره عزیزم، بچه بریچ بود… یکمم شرایط تنفسیش سخت شده بود… شوهرت فورا گفت هر کاری لازمه بکنیم…
فشارش را چک میکند و ادامه میدهد:
اولش بچه های کادر فکر کردن پدرته… ولی وقتی نسبتشو باهات گفت و فیشم واریز کرد دیگه رضایت نامه رو بهش دادن دیگه…
گیج میزند… در عین واحد به چند موضوع به طور هم زمان فکر میکند…
چرا این مرد امروز این همه کمکش کرده بود؟ او که از هیچ کدام از مرد های زندگیش خیری ندیده بود!!! این یکی از او چه میخواست دیگر؟
پرستار دوباره بر میگردد اما اینبار دست پر… جسم کوچک و ریز نقش قرمز رنگی که توی دست هایش مینشیند بغضش سر باز میکند…
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دردسرهای نگار از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خنیاگر غمگین از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پاقدم از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لانه دو پرنده از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان وداع آخر به قلم یگانه اولادی