دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی چکیده خلاصه رمان ماه طوفان : رمان ماه طوفان داستان دختری امروزی و مستقل است که درگیر عشق خلافکار بزرگ شهر می شه.   مقداری از متن رمان ماه طوفان : سال ها، از اولين روزى كه در اين اتاق نشستم و اولين سوال را پرسيدم، می گذرد. گاه موفق شده بودم و گاه تسليم، ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی

چکیده خلاصه رمان ماه طوفان :

رمان ماه طوفان داستان دختری امروزی و مستقل است که درگیر عشق خلافکار بزرگ شهر می شه.

 

مقداری از متن رمان ماه طوفان :

سال ها، از اولین روزى که در این اتاق نشستم و اولین سوال را پرسیدم، می گذرد.

گاه موفق شده بودم و گاه تسلیم، حرف های‌شان را شنیده بودم، باور کرده بودم، یا رد کرده بودم.

همه چیزِ این اتاق، برایم عادی شده است،

حتى زمانی که مادری، به قتل کودک سه ساله اش اعتراف می کند و یا دختر نوجوانی که مورد تجاوز پدرش قرار گرفته است.

چندین مرتبه با صورت های اسید پاشیده شده و کاملا سوخته، در همین اتاق، ساعاتی طولانی را به مباحثه گذرانده ام.

باید اعتراف کنم، ارمغان چهارده سال خدمتِ شرافتمندانه ام، به عنوان بازپرس این جمله بوده است:

” هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ”

جز این اتاق، همه ی آدم ها هم برایم تکراری شده اند!

مثلاً پشتِ چراغ قرمز، راننده ی اتومیبلِ کناری، شبیه همان مرد قاتلى است که صبح از او بازجویی کردم!

اخبار هم برایم تکراری است.

هیچ چیز مرا متعجب نمی کند.

جز یک چیز، چشم ها!

چشم های متهمینِ هیچ کدام از پرونده ها، شبیه هم نیست!

حتی وقتی دروغ می گویند، وقتی گریه می کنند، یا وقتی که بی گناه هستند!

چشم ها، همیشه برایم عجیب ترین قسمت زندگی است.

امروز به محض این که وارد اتاق شد، وقتی این طور با قدرت قدم برداشت و روی صندلیِ مقابلم نشست، اگر تا این حد زیبا و ظریف نبود، قطعاً باورم نمی شد یک زن مقابلم نشسته است.

چشم هایش سرشار از ابهت بود، خسته بود؛ اما تسلیم نشده بود!

اسمش را پرسیدم، بدون لحظه ای تعلل پاسخ داد:

_ فریماه مرتضوی.

قطعا سوال بعدی ام، بایستی در موردِ نسبتش با متهم می بود، اما نمی‌دانم چرا خیال داشتم وارد میدان زور آزمایی شوم. شاید ابهت کلام و حرکاتش مرا به این وامی داشت.

با خودم فکر می‌کردم، یک بادکنک، هرچه قدر هم بزرگ باشد با یک سوزن کوچک می ترکد و تو خالی بودنش رسوایش می کند.

نگاهش کردم، گریه نمی کرد؛ اما چشم هایش می لرزید.

با بی رحمی هر چه تمام تر پرسیدم:

_ اونی که کشته شده؛ برادرتونه؟

محکم جواب می‌دهد:

_ بله.

زیر چشمی نگاهش می کنم.

_ شما از نیت قاتل خبر داشتید؟

سر تکان می دهد و می گوید:

_ کار طوفان نیست!

_ مدرکی دارید که اینو ثابت کنه؟

_ نه!

***

ندیدمش…

امشب هم نداشتمش.

خدا می‌داند این ندیدنش و نداشتنش، قرار است تا کی و کجا ادامه پیدا کند!

عشق، مثل یک تکه استخوان شکسته‌ی تن است که از گوشت و پوست بیرون می‌زند

و این استخوان شکسته، قصد دارد امشب مرا از پای در بیاورد.

آخرین نگاه درمانده‌ام را به خانه‌اش می‌اندازم.

نفس عمیقی می‌کشم،

این هوا همان هوایی است که او استشمام کرده است، به امید آن‌که کمی از نفسش سهم ریه‌هایم شود.

این‌قدر ناتوان شده‌ام که حتى تحمل وزن همین کیف کوچکم را ندارم.

کیفم را بی‌رمق روی زمین می‌کشم و تلاش می‌کنم خودم را به زور، به خیابان اصلی برسانم.

دوباره یک جفت چراغ روشن، ظلام کوچه را می‌درد.

خودش است، ماشین خودش…

پشت یک وانت اوراق بدون چرخ پنهان می‌شوم.

قلبم مثل یک بمب ساعتی، تیک تاک می‌کند.

از شدت هیجان، احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است بال در بیاورم.

ماشینش مقابل درِ خانه متوقف می‌شود.

چند بار بوق می‌زند،

درهای بزرگ را برایش باز می‌کنند.

قلبم فرو می‌ریزد.

خدایا!

یعنی نمی‌بینمش؟

یعنی الان درها بسته می‌شود و او از ماشین پیاده نمی‌شود؟

این روا نیست…

چند قدم نزدیک می‌شوم.

خودم را دلدارى می‌دهم، همین‌قدر که می‌دانم حالا به هم نزدیکیم، کافی است.

یک صدای جیغ زنانه، در خلوت سیاه کوچه می‌پیچد و بعد یک زن، از صندلی کنار راننده پیاده می‌شود.

از دور فقط می‌توانم تشخیص دهم که زن درشت اندامی است.

مدام در حال جیغ زدن است.

فقط می‌شنوم که می‌گوید:

_ من زنتم! جرات داشته باش، بهشون بگو صیغه‌تم، تا کی می‌خوای بزدل باشی؟

برو بگو بهشون الهام محرمته.

سطل آب یخ را روی خودم احساس می‌کنم.

یک لحظه هم درنگ نمی‌کنم،

بر می‌گردم.

من نباید بمانم، نباید طوفان را ببینم، نباید صدایش را بشنوم.

ای کاش هرگز پیاده نشود!

ای کاش هیچ نگوید!

کِی؟ کِی این‌قدر کوچک و حقیر شده بود که این زن، این‌طور با او حرف می‌زد؟

می‌دوم…

با همه توانم می‌دوم.

الهام؟

زنش؟

محرمش؟

صیغه‌اش؟

گفت:”زنشه؟” گفت:” بزدل نباشه؟”

این همان لقمه چربی است که جان‌ننه برایش گرفته بود؟

طوفان؟

طوفان این طور بی‌صدا و بی‌شخصیت، در ماشین نشسته بود، تا این زن، مقابل خانه‌اش این طور خوار و خفیفش کند؟

به ابتدای خیابان رسیده‌ام.

ماشینی در این خیابان عبور و مرور نمی‌کند و فقط چند ماشین از اینجا گذشته‌اند که آن ها هم اصلا قصد توقف برای مسافر ندارند.

بی‌جان، کنار جدول می‌نشینم.

اشک‌هایم را می‌زدایم.

دیگر دلم نمی‌خواهد گریه کنم.

دیگر برای خودم گریه نمی‌کنم.

برای او گریه نمی‌کنم.

صدای مجید جردن در گوشم می‌پیچد؛ وقتی از زن‌های صیغه‌ای‌‌اش می‌گوید.

دلم می‌خواهد فرار کنم،

از این محله، از این خانه، از او فرسنگ‌ها دور شوم.

یک جفت چشم براق، در دل تاریکی، روزگارم را سیاه‌تر می‌کند.

تیغه چاقوی ضامن‌دارش، از چشم‌هایش براق‌تر است. جوان است، نهایت بیست ساله.

صورتش پر از جای بخیه است.

تهدیدم می‌کند.

من بدون هیچ بحثی، کیف و موبایلم را به او می‌بخشم.

نوک چاقو را وحشیانه روی گونه‌ام فرو می‌کند، می‌سوزم و داغی خون را حس می‌کنم.

وحشت‌زده التماس می‌کنم رهایم کند.

می‌غرد:

_طلا! هرچی طلا داری باز کن.

ناله می‌کنم:

_ من اهل طلا نیستم، به خدا ندارم!

شالم را از روی سرم می‌کشد.

وحشیانه، دست‌هایش را برای کاویدن گوشواره و گردنبند به سر و گردنم می‌تازاند.

گوشواره‌های صدفی‌ام که یادگار دوست دوره دبیرستانم است را با بی‌رحمی تمام از گوشم می‌کشد. پاره شدن سوراخ گوشم را حس می‌کنم؛ اما همه را تحمل می‌کنم، جز

این‌که مرا داخل کوچه می‌کشد و می‌خواهد…

نور و بعد صدای ترمز…

***

چشم که می‌بندم، گرمای نفسش را روی صورتم حس می‌کنم.

من به عطر نفس آغشته به سیگارش اعتیاد داشتم.

چشم که باز می‌کنم ندارمش.

کاش همیشه چشم‌هایم بسته می‌ماند!

کاش برای داشتنش، برای انتخابش هم چشم‌هایم را می‌بستم.

***

از تنهایی می‌ترسم.

همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها‌ بعد از این‌که “از دست دادن” را تجربه می‌کنند و طعم جدایی را می‌چشند، مدت‌ها خود را در یک اتاق تاریک و دور از جمع، حبس می‌کنند و جز تنهایی،

درمانی برای تنهایی نیست؛

اما من از تنهایی می‌ترسم.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مرگنواز از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 2 از زینب ایلخانی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=225
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!