دانلود رمان ماموریت سرنوشت ساز از ساحل نژاد فروغی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماموریت سرنوشت ساز از ساحل نژاد فروغی چکیده خلاصه رمان ماموریت سرنوشت ساز : رمان ماموریت سرنوشت ساز روایت تلاش های پسری برای رسیدن به آرزوش است.   مقداری از متن رمان ماموریت سرنوشت ساز : خب، پس شما می خواین داستان من و بشنوین؟ البته، برای همینه که جمع شدین. خیلیم مشتاق به نظر می رسین. مطمئن نیستم چطور ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماموریت سرنوشت ساز از ساحل نژاد فروغی

چکیده خلاصه رمان ماموریت سرنوشت ساز :

رمان ماموریت سرنوشت ساز روایت تلاش های پسری برای رسیدن به آرزوش است.

 

مقداری از متن رمان ماموریت سرنوشت ساز :

خب، پس شما می خواین داستان من و بشنوین؟

البته، برای همینه که جمع شدین. خیلیم مشتاق به نظر می رسین. مطمئن نیستم چطور باید شروع کنم. به نظرم بهتره صاف برم سر اون روز سرنوشت ساز. روزی که زندگی من برای همیشه تغییر کرد.

اون روز یه آخر هفته ی مصیبت بار بود.

من تنها تو کارگاه آهنگریمون مشغول کار بودم. این شغل آبا اجدادی ماست، شامل وایسادن کنار کوره هایی با دمای نزدیک به جهنم، ساعت ها چکش کوبیدن روی فلزات و فشردن دمنده، خیس شدن از عرق از سر تا پا و به طور کل راضی شدن به مرگ خودت.

هر روز این شکنجه ی خسته کننده رو تحمل می کنم، فقط به امید آخر هفته که تنها روز تعطیلی این کارگاه عذاب الهیه. ولی این هفته محکوم شده بودم به جای استراحت پنج تا شمشیر دو لبه ی عالی درست کنم، اونم فقط چون دیروز از کار جیم زده بودم و با مایکل رفته بودم تمرین شمشیرزنی.

هاه. حتما می پرسین چرا برای همچین کاری که تو وُریِرین انقدر عادیه جیم زده بودم؟ خب، خیلی مسخره س، ولی خانواده ی من با جنگجو شدن مخالفن.

حرفم و اشتباه نگیرین. اونام مثل همه ی وُریِرا طرفدار جنگن و به جنگجوها احترام می ذارن. ولی تنها کاری که از نظرشون برای خانواده ی ما مناسبه همین آهنگریه. برای اونا افتخاره که آهنگر سلطنتی باشن. مخالفت منم اصلا براشون قابل قبول نیست، یا آرزوم برای جنگجو شدن.

مایکل تنها کسی بود که درکم می کرد، حتی با وجود اینکه یه وریر نبود. اون یه مِتالیستِ احتمالا اشراف زاده س. سال پیش، شاهدخت کایرا شخصا اون و برای دیدن شیوه ی ساخت سلاحا و تکنیک های آهنگریمون به کارگاه آورد.

اون درست عین همه ی مِتالی های دیگه ای که دیده بودم بود؛ خشک، سرد و ساکت. فکر کردم اومده از کیفیت کارمون مطمئن شه و بعد سفارش سلاح بده و بره. اما سرزدنای اون تازه شروع شده بود.

اون هر چند روز یه بار می اومد، بدون توجه به نگاهای پرتحقیر کارگرا بی سر و صدا تو کارگاه گشت می زد و بی حرف کارشون و نگاه می کرد. گاهی سرسری از کنارمون رد می شد و گاهی روی صندلی می نشست و تماشا می کرد.

بعضی وقتا سلاحا رو تو دستش می گرفت، روی چهارپایه ای می نشست و ساعت ها متفکر بهشون خیره می شد.

دیگه همه به این سرزدنا عادت کرده بودیم و نادیده ش می گرفتیم. تا اینکه یه روز من با بابام دعوام شد. نمی دونم سر چی بود، ما خیلی با هم دعوا می کنیم. فقط یادمه وقتی داشتم زیرلب درموردش غرغر می کردم و عصبی پتک می کوبیدم برای اولین بار صدای مایکل و شنیدم.

انقدر آروم حرف زده بود که مجبور شدم ازش بپرسم چیزی گفته، و اون یکم، فقط یکم بلندتر با اون لهجه ی پرتاکید و رسمی شمالیش تکرار کرد: آروم تر، ممکنه رو انگشتات پتک بزنی

من غریدم: برام مهم نیست

جوابش شوکه م کرد: اگه می خوای جنگجو بشی نیازشون داری

می دونین، مایکل خیلی حواس جمعه، آدم فکر می کنه تو فکرای خودشه ولی درواقع متوجه ی همه چیز هست. همینطوری بود که از رو بحثای من و خانواده م تو کارگاه و صحبتای مشتاقانه م درمورد جنگجوهای معروف با کارگرا خواسته ی من و فهمیده بود.

خلاصه، اون روز بعد یه بحث کوتاه، مایکل بهم گفت می تونه تو وقتای خالیم باهام تمرین شمشیرزنی کنه.

منم با یکم اکراه قبول کردم. خب می دونین، فکر نمی کردم یه متالیست بتونه به یه وریر چیز یاد بده. ولی اشتباه می کردم. مایکل یه شمشیرزن فوق العاده ست. مثل وریرا قوی نیست، اما تکنیکی و حساب شده می جنگه.

هیچکس نمی دونه چند بار مفتضحانه ازش شکست خوردم. و این و مدیون رازداری و آبروداری این پسرم. این فقط یکی از اخلاقاییه که باعث شده با هم دوستای خوبی بشیم.

دیروزم مثل خیلی روزای دیگه وسطای عصر کار و پیچونده بودم و رفته بودم با مایکل تمرین. بعدش با هم رفته بودیم کافه و کلی غذا و نوشیدنی خورده بودیم.

مست و خسته آخر شب برگشته بودم خونه. بابا عصبانی منتظرم بود. معمولا اون موقع خواب بود، ولی جِما، خواهر بزرگ حواس جمعم متوجه ی نبودم تو کارگاه شده بود و به جوئِل، برادر بزرگتر عوضیم گفته بود. اونم به مامان لوم داده بود و در نهایت بابام بیدار مونده بود تا مچم و بگیره.

خلاصه ش کنم، داد و بیداد، غرغر، سرزنش و در نهایت خراب کردن تنها روز تعطیل هفته م برای ساختن سهم دیروزم چیزی بود که نصیبم شد.

حالا از کله ی صبح اومده بودم کارگاه و تنهایی مشغول کار شده بودم. باید تا غروب پنج تا شمشیر و خودم می ساختم و هیچکس هم حق نداشت کمکم کنه. البته هیچکی انقدر بیکار نبود که روز تعطیل بیاد کارگاه و اگرم می اومد جرات نداشت از بابا سرپیچی کنه. حتی جما و جوئل -مخصوصا اونا!

من انقد از این تنبیه ها داشتم که دیگه بهش عادت کرده بودم. چیزی که اذیتم می کرد، شنیدن نعره ی هیولاهای پشت دیوار که حریف می طلبیدن و ناله های دردناکشون موقع سلاخی شدن، لا به لای صدای سوختن ذغال سنگای کوره و پتک کوبیدنم رو فلز گداخته بود.

صداشون چیزی و تو سینه م به ولوله می انداخت. میل به اینکه یه شمشیر بردارم، از یه دروازه ی فولادی رد شم و هوارکشون بهشون حمله کنم و تو وجودم روشن می کرد. میلی که تو ذات همه ی وریرا وجود داشت، ولی من بدبخت مجبور به سرکوبش بودم.

درسته که وریرا برای نابود کردن هیولاها آفریده شدن و همه شون جنگیدن بلدن، ولی دنبال کردن این غریزه بدون تمرین می تونه آدم و به کشتن بده.

هیولاهای اون بیرون خیلی زیاد و خطرناکن. برای همین اگه یه وریر بخواد از دروازه ها بگذره و پا به بیابون بیرون شهر بذاره، باید تاییدیه ی جنگاوری داشته باشه.

تاییدیه ی جنگاوری درواقع اثبات اینه که تو می تونی تو مقابله با موجودای شر و هیولاها از پس خودت بربیای. بعضیا نیازی به برگه ش ندارن.

مثل سربازای تمام وقت که شبانه روز پشت دیوارا مشغول مبارزه ن، خانواده های اصیلی مثل میلُرد که نسل اندرنسل تبرزن های حرفه ای بودن، جنگجوهای مشهوری مثل خواهر و برادر پندلتون که همه ی سرزمین می شناسنشون یا سابقه دارایی مثل گیلدا بِنِت و آرتور سلاخ که ماجراهاشون قصه ی شب بچه هاست.

همینطور برنده های مسابقات جنگ سالانه که حریفای قدر زیادی و از سراسر سرزمین شکست می دادن.

من هیچ کدوم از این گزینه ها رو نداشتم. سرباز که نبودم، تا حالا هیچ موجود شر یا هیولاییم نکشته بودم چون همش تو این کارگاه کوفتی چپیده بودم. با این وضع فیزیکی و بی تجربگیم نه روم می شد تو مسابقات جنگ شرکت کنم نه راهم می دادن. پس شهرت و سابقه م هیچ بود. اصالتمونم که.. پوف، نسل اندر نسل آهنگری. چقدر افتخارآمیز!

نزدیکای غروب دیگه به هلاکت کامل رسیده بودم. تنهایی هر پنج تا شمشیر و در حد کار سفارشی درست کرده بودم و داشتم تیزشون می کردم. از امراض من اینه که یا یه کاری نمی کنم، یا اگه می کنم باید به بهترین نحو تا ته انجامش بدم.

وقتی آخرین شمشیر لعنتی به اندازه ای تیز شد که می تونست با یه چرخش یه آدم و از وسط نصف کنه، پرتش کردم کنار بقیه. خسته خودم و رو چهارپایه ی چوبی انداختم و پوف بلندی بیرون دادم.

یادمه داشتم با خودم فکر می کردم، فقط همین کار ازم برمیاد. باید به شغل مزخرف خانوادگیم بچسبم و آرزوی یه جنگجوی معروف شدن، لقب خفن داشتن، ماموریتای اختصاصی گرفتن و احترام و تشویق مردم و به گور ببرم که اون صدا رو شنیدم.

: روز سختی داشتی هوم؟

از جا پریدم. دختری قدبلند با اندامی باریک ولی عضلانی، پوست برنزه و موهای دسته دسته ی دارچینی بلند که دم اسبی بسته بود تو قاب در ایستاده بود. یه لباس کوتاه چرمی، دامن فلزی آب طلاکاری شده و چکمه های مبارزه پوشیده بود و روی رون سفتش جای زخم قدیمی پهنی خودنمایی می کرد.

تو کمربندش یه شمشیر دو لبه بود و یه خنجر فولادی نیم هلال که بابام سفارشی براش ساخته بود و من تیزش کرده بودم. اون ولیعهد وریرین بود، شاهدخت کایرا.

سریع خم شدم: شاهدخت

شاهدخت جلو اومد و خیلی راحت، انگار که کارگاه یکی از اتاقای قصرشه روی چهارپایه ای نشست: اوضاع چطوره جُردَن؟

: مثل همیشه

هومی کرد و بعد گفت: بشین

چهارپایه ی دیگه رو که دورتر بود جلو کشیدم و مقابلش نشستم. شاهدخت همونطور که خنجرش و از کمربندش بیرون می کشید پرسید: پدرت اینا کجان؟

: خونه. اگه کاری هست من می تونم…

حرفم و قطع کرد: خوبه

مشغول لمس کردن تیغه ی خنجرش شد و شروع به صحبت کرد: بگو ببینم جردن، درباره ی جواهر پادشاهی چی می دونی؟

ابروهام بالا پرید. شاهدخت کایرا از اون سلطنتی های مغرور و خودگیری نبود که تو اتاقش بشینه و با کسی جز شاهزاده های دیگه و اشراف زاده ها همکلام نشه.

اون زیاد به کارگاه سر می زد. برای تیز کردن و تعمیر سلاحاش، یا سفارش سلاحای جدید. و معمولا چند کلمه ای با ماها حرف می زد. اما نه از این حرفا. اونم انقدر بی مقدمه.

تعجبم و برای خودم نگه داشتم و سعی کردم جوابش و بدم: سنگ گردنبند پادشاهای متال؟

کایرا اوهومی کرد. با چشمای نافذش به من خیره شد و منتظر ادامه ی حرفم موند. معذب لبام و بهم فشار دادم. متاسفانه هیچوقت حفظیاتم خوب نبود و درنتیجه تو تاریخ و سرزمین شناسی افتضاح بودم.

تنها چیزی که می دونستم و گفتم: خیلی مهمه. چون قدرت زیادی داره

: درسته. و می دونی اگه اون دزدیده بشه چه اتفاقی ممکنه بیفته؟

: آ… پادشاه دیگه قدرتی نداره؟

: نه دقیقا. بدون جواهر، اون فقط یه متالیست معمولیه. و یه متالیست معمولی قدرت گسترده ای نداره. نمی تونه اژدهای محافظ متال و صدا کنه. می دونی این چه معنی میده؟

با اینکه دقیقا نمی دونستم ولی سرم و تکون دادم و امیدوار شدم ازم توضیح نخواد.

خوشبختانه شاهدخت خودش ادامه داد: احتمالا یه فاجعه تو راهه، بلایی که برای رفعش نیاز به قدرت گردنبند یا اژدهای محافظ هست.

نه فقط ما، خود پادشاه وادیم هم همین حدس و می زنه. چون یک ماه دیگه، عروسی سلطنتی قلمرو نور برگزار میشه و فرمانرواهای اکثر سرزمینا دعوتن. یه موقعیت مناسب برای نابودی همه شون با هم وقتی مشغول جشنن و سلاح ندارن.

می دونی که، اگه اون همه فرمانروا با ولیعهدها و شاهدخت و شاهزاده هاشون بمیرن، سرزمین ها دچار هرج و مرج میشن. شورش های متوالی برای به دست گرفتن حکومت اتفاق میفته و سرزمین ها به شهرای کوچیک و غیرمتحد تجزیه میشن. پس پادشاه وادیم نباید بدون جواهر به عروسی بره…

انقد تعجبم زیاد شد که به ادبم غلبه کرد و بین حرفش پریدم: یه لحظه، مگه جواهر پیش پادشاه نیست؟

چشماش و چرخوند: البته که نه. از اون وقته چی دارم میگم؟

گوشام از شرم داغ شد. همین مونده بود که جلوی شاهدخت یه احمق خنگ جلوه کنم. چه افتضاحی.

خدا رو شکر کایرا چیز بیشتری به روم نیاورد: داشتم می گفتم. اگه بقیه جریان و بفهمن برای پادشاه وادیم خیلی بد میشه. اگه بخواد وانمود کنه خودشم تازه متوجه شده که بدجوری زیر سوال میره.

اگه بخواد اعتراف کنه که چند وقته جواهر دزدیده شده به خاطر پیدا نشدنش و اینکه به بقیه اطلاع نداده مواخذه میشه. و تازه، همه دچار وحشت میشن، چون اونا هم فکرای ما رو می کنن و می فهمن که یه اتفاق بد تو راهه. و احتمالا عروسی بهم می خوره، البته اگه تا اون موقع اصلا مهمونی زنده مونده باشه!

فکر کنم متوجه ی عمق فاجعه شده باشی

هیچ ایده ای نداشتم چرا داره همچین چیزی و به من میگه، ولی سرم و به تایید تکون دادم و پرسیدم: باید چی کار کرد؟

: یه گروه باید جواهر و پیدا کنه و تا قبل از عروسی به پادشاه وادیم برسونه. یه گروه پنج نفره از قوی ترین، باتجربه ترین و معروف ترین جنگجوهای وریرین. به علاوه ی مایکل و اگه بخوای، تو

چشمام گرد شد: من؟

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به دنبال ریشه ها از ساحل نژاد فروغی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان در پی پاسخ از ساحل نژاد فروغی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=78
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!