لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عشق را سانسور کردند از نیلوفر لاری
رمان عشق را سانسور کردند سرگذشت دختری از یک خانواده مذهبی و متعصب است که آرزوی خوانندگی دارد.
مقداری از متن رمان عشق را سانسور کردند :
یواشکی از لای پرده سرک می کشم .تا جایی که امکانش هست با استفاده از خاموشی اتاق و استتار در پشت پرده سعی می کنم دیده نشوم. آن مرد هنوز آن پایین کمی دوراز فاز شب ایستاده و با نگاهی خیره و مرموز زل زده به ساختمان ما!
نمی دانم چرا از تماشا خسته نمی شود .آدرنالینم خود به خود بالا می زند و تپش های قلبم اوج می گیرد .با دهانی خشکیده نگاه نامریی ام را روی او تیز می کنم .
خوش قد و قامت است .یک بارانی تیره به تن دارد و کلاه پانامای مشکی اش را تا نوک دماغش پایین کشیده .چشمانش پیدا نیست اما زهری که از نگاهش می ریزد کاملا محسوس و دلهره آور است.
از این فاصله نمی توانم سن و سالش را تخمین بزنم .شاید بین سی و پنج تا چهل سال داشته باشد .بهتر نیست زنگ بزنم به اداره ی پلیس !
” الو جناب سروان ( یا سرگرد )… اینجا یک مرد غریبه ی مشکوک دومین شب است که روبه روی ساختمان ما می ایستد و بی هیچ کاری فقط زل می زند به پنجره !
به نظر آدم خطرناکی می رسد و من درخانه تنها هستم و می ترسم برای ورود به خانه نقشه ای چیزی داشته باشد! لطفا پیگیری کنید ببینید این مرد کیست و اینجا چه می خواهد ؟ ”
یاد فیلم ” تنها درخانه ” می افتم ! حالا می توانم با ” کوین ” بی چاره احساس همدردی واقعی داشته باشم . او که فقط یک پسربچه بیشتر نبود ! ذهنم دوباره می پیچد توی هم .
اما نه .نباید پای پلیس را به خانه باز کنم .آن وقت ممکن است موقعیت خودمان به خاطر فعالیت های اقتصادی غیرمجاز به خطر بیفتد. عمه ملکه بفهمد به خاطر هیچ و پوچ گند زده ام به همه چیز سرویسم می کند . به خاطر هیچ و پوچ ؟
اگر واقعا این یارو آدم خطرناکی باشد و به منظور خاصی دارد اینجا را می پاید چی ؟ آن وقت همین عمه ملکه بهم گیرنمی دهد که چرا تو که مشکوک بودی هیچ غلطی نکرده ای ؟
به نظر دزد نمی رسد ! دزدها این قدر ضایع بازی درنمی آورند .که شبانه مقابل کیس مورد نظرشان این طور علنی ظاهر شوند و ساعت ها کشیک بکشند .
از این ها گذشته توی این محله این همه ساختمان تازه ساخت و شیک و پیک هست ! چرا یک دزد باید به سرش بزند که از یک آپارتمان زهواردررفته ی کلنگی که از ریخت افتاده اش پیداست هیچ چیز به دردبخوری توش پیدا نمی شود دزدی کند .
اصلا به زحمت و دردسرش نمی ارزد . من اگر جای دزد باشم وقتم را برای دستبرد به همچه خانه ای تلف نمی کنم .
یک لحظه تیر غیب نگاهش به چشمم می خورد .حس می کنم مرا دیده .ترسان و لرزان گوشه ی پرده را از توی مشتم رها می کنم و خودم را می کشم پایین .
مثل کسی که بخواهد خود را از نقطه دید دشمن دور نگه دارد توی سنگر فرضی ام مخفی می شوم .اما سنگینی نگاه های موذیانه اش را هنوز می توانم روی خود حس کنم .یعنی واقعا متوجه نگاه های دزدکانه ام شده و فهمیده همزمان که دارد ساختمان مارا می پاید خودش هم درحال پاییده شدن است ؟
اگر عمه ملکه الان اینجا بود کناره های بینی اش را چین می انداخت ، یک توسری هوایی برایم می فرستاد و می گفت
-از بس پاییدن پاییدن کردی نمودی مارو .
هنوز جرات حرکت ندارم .می ترسم سایه ام بیفتد روی در و دیوار یا پنجره و او با چشمان تیزبینش شکارم کند .ور شجاع و جسور دلم گه خوری اش گل می کند و قلدرانه می گوید
” برفرض که دیده باشدت ! مثلا چه غلطی می خواد بکنه ؟ ”
هنوز آن قدر هیجان زده و ترسیده ام که نمی توانم توجیهش کنم از یک آدم ناشناس خطرناک که ساعت ها مقابل یک خانه می ایستد و زل می زند به پنجره هرکاری ممکن است بربیاید .
کاش عمه ملکه این جا بود .چرا باید درست همان موقع که او بعد یک قرن دوری از کس و کارانش یک هو خواب نما می شود که باید برای دیدن عزیزانش به شهرکرد برود سرو کله ی این مردبارانی پوش هم پیدا شود ؟
تحمل این همه ترس و استرس را به تنهایی ندارم .اگر او یک قاتل باشد و نقشه ی قتل مرا داشته باشد چی ؟ ظاهرا هیچ دلیلی برای کشتن من وجود ندارد .
به جز خرده خصومتی که بین من و ماهان وجود دارد کس دیگری را نمی شناسم که از من بدش بیاید آن قدر که بخواهد نقشه ی قتل مرا بکشد.
ولی شاید او یک قاتل زنجیره ای روانی باشد و قاتلان زنجیره ای که از مشکلات روحی روانی مزمنی رنج می برند برای پیدا کردن قربانی های خود لزوما اهداف شخصی را دنبال نمی کنند .
ممکن است یکی شان یک روزصبح از خواب بیدار شود و ناگهان حس کند از دختران و زنانی که چشمان سبز دارند خوشش نمی آید .همین طور بی خود و بی جهت ! و بعد یکی یکی پیدایشان می کند لیست می گیرد و به نوبت می کشدشان تا زمانی که دستگیر شود !
توی سرم اخباری که درصفحه حوادث یکی از روزنامه های صبح چندروز پیش موقع پاک کردن سبزی خوانده بودم رژه می رود .
” پیدا شدن جسد زنی درحوالی اتوبان کرج درحالی که چشمان سبزش از حدقه درآمده ” نمی دانم آن زن بخت برگشته چندمین قربانی قاتل مورد نظر بوده و تعجب می کنم از این که چرا این قدر زود نوبت من شده ؟
نوبت من ؟ به قول عمه ملکه ” حالا اگه قرار بود وام بگیریم حالا حالاها اسم وامونده مون درنمی اومد که .”
برای بار دوم افسوس می خورم از این که عمه ملکه توی خانه نیست .شاید اگر وقتی دیگر بود و من اضطراب حضور مرموز مرد بارانی پوش توی کوچه را نداشتم از تنهایی موقت دیر به دست آمده ام نهایت لذت و آسودگی را می بردم و نبود عمه ملکه را احساس نمی کردم و تنهایی ام شکل یک معضل به خود نمی گرفت.
اما حیف که این مرد غریبه ی قاتل نما گند زده به همه چیز . از حالتی که درآن قرار گرفته ام خسته می شوم . پاهایم به گزگزافتاده و حس می کنم اگر کمی دیگر درهمین حالت خموده بمانم کمرم خشک می شود .درحالی که هنوز در رکوع به سر می برم آرام آرام از پنجره فاصله می گیرم و سرانجام با موفقیت از اتاق می زنم بیرون .
اما هنوز نمی توانم یک نفس راحت بکشم . کاش می شد زنگ بزنم فاطی یا آیناز بیایند پیشم .ولی این وقت شب معلوم است که نمی شود به خانم موسوی کلک بزنند .
زنکه ی بدعنق بدقواره ی ایکبیری اولین فکری که به ذهن منحرفش می رسد این است که حتما این ورپریده ها می خواهند بروند سرقرارشان با پسرهای فلان شده !
خدا را شکر که مجبور نیستم توی خوابگاه بمانم و آن زنک دیوانه را تحمل کنم والا …وقتی دارم از عرض هال رد می شوم و مواظبم که پایم باز به بسته های روی هم تلنبار شده ی نخود و لوبیا و لپه و عدس و غیره نخورد.
( همین بعدازظهری بی هوا پایم خورد به یکی شان و بعد طی یک حرکت دومینویی بسته ها به ترتیب افتادند روی هم و دوساعت تمام دستم به چیدمانشان بند بود .) ناگهان فکری به سرم می زند .
چطور است به بهانه ای بروم طبقه ی بالا و خودم را یک جوری به خانم همسایه تحمیل کنم ؟
می توانم یک بسته نخود و لوبیا یا عدس با خود ببرم و بگویم ” تا حالا از محصولات بسته بندی خانگی ” ملکه ” که قیمتش نسبت به محصولات مشابه کارخونه ای به صرفه تره استفاده کردین آواخانم ؟ یه بار امتحان کنین مشتری می شین ! ” آوا خانم ؟
فکر می کنم این اسم اصلا به او که صدای بم و بفهمی نفهمی گوش خراشی دارد و همیشه انگار که چیزی توی گلوش گیر کرده صدایش پرخس و خش است نمی آید .
مثل این که اسم یک دختر زشت را بگذارند زیبا ! اما انصافا دوشیزه زیبا و خوش برو رویی است و هرهزارسال یک بار هم که توی کوچه آفتابی می شود همه چشم ها از مرد و زن گرفته پی اش می دود .
حتی فکر می کنم آن ماهان عوضی هم بهش نظر دارد . عصر یکی از روزها همین چند وقت پیش که کیسه خریدش توی کوچه پاره شده بود دیدم که ماهان با آن دک و پزش از ماشین لاکچری اش پیاده شد و رفته به کمکش و یکی یکی سیب زمینی ها و پیازها را از روی زمین جمع کرد و ریخت توی آن یکی کیسه اش که توش چند دانه گوجه بود .
من تازه سرکوچه از تاکسی پیاده شده بودم و داشتم از دانشگاه به خانه برمی گشتم و غصه می خوردم که چرا یادم رفت از داروخانه برای عمه ملکه پماد بتامتازون و قطره ی چشم و شیاف بخرم که صبحی آن همه سفارش کرده بود و حالا چه جوابی داشتم به او بدهم که با دیدن این صحنه توی کوچه خشکم زد .
توقع دیدن هرکسی را برای کمک به آن دوشیزه ی محترم مکرمه -که با گذشته ی مرموز و نامعلومش در طبقه ی بالای خانه ی استیجاری ما تک و تنها زندگی می کرد
-داشتم به جز ماهان که ظاهرا اخم و تخم و غرورش برای دختران محله بود و مهربانی و خوش قلبی اش برای غریبه ها !
خب البته من هم باید یک جورایی برایش غریبه به حساب بیایم .درست که لهجه چندانی ندارم وبه قول بعضی از دوستان شهرکردی ام یکی از افتخاراتم این است که توی تهران به دنیا آمده و تا شش سالگی ساکن پایتخت بوده ام اما به هرحال اصالتا مال این شهر بی دروپیکر نیستم…
و دوسه سال بیشتر نیست که از شهرکرد آمده ام پیش عمه ملکه که کنار آمدن با او با تمام بدقلق بودن و غرغرهاش هرچه باشد سگش می ارزد به تحمل اخلاق گند خانم موسوی مدیر خوابگاه .
اما لطف و غریب نوازی ماهان تابه حال که شامل حالم نشده .رفتارش با من یک جوری خصمانه است که انگار من همه هیزم های تر دنیا را یک جا بهش انداخته ام .
آخرین بار همین پریروز بود که وقتی داشتم از عرض خیابان رد می شدم تا خودم را به اتوبوس واحد برسانم عمدا گازش را گرفت تا هرچه گل و شل توی چاله چوله ها بود بپاشد به سر و روی من !
مطمئنم وقتی اتوبوس واحد بدون من به حرکت افتاد و من با آهی از نهادبرآمده داشتم گوشه ی مانتوی مشکی ام را با دستمال پاک می کردم و بهش بد و بیراه می گفتم سرعتش را کم کرده بود تا از آینه بغل پوزخندزنان حرکات توام با خشم و عصبانیتم را تماشا کند .
بی آن که ککش هم گزیده باشد .من نمی دانم دخترهای محله چطور برای همچه جانوری سرو دست می شکستند و برای به دست آوردن توجهش حاضربودند هرکاری بکنند .
بگذریم …چقدر از مرحله پرت شدم ها !
آوا خانم که حال بیرون رفتن از خانه را ندارد . تمام وقت کز می کند پشت پنجره و زل می زند به ازدحام کوچه و خیابانی که او را به درستی نمی شناسد .
انگار که همیشه ی خدا منتظر آمدن کسیست ! باید از خداش هم باشد .به قول عمه ملکه خدا یار تنبلان است .نمی دانم اگر پیش خودش فکر کند که چرا بعد این همه وقت همسایگی یکهو یادم افتاده محصولاتمان را به او پیشکش کنم آن هم این موقع شب چی ؟
به نظر عجیب و غیرعادی نمی رسد؟ پُ ف ف ! چرا نمی توانم هیچ بهانه ی دیگری جور کنم؟ از کندذهنی خودم خسته و مایوس می شوم .
.به خودم می گویم باداباد …می روم درخانه اش را تق تق می زنم و رک و بی پرده می گویم ” یه مرد بارانی پوش مشکوک اون بیرونه و من از تنها موندن تو خونه می ترسم !
می شه امشب بمونم پیش شما ؟ ” اصلا از کجا معلوم که او هم آن مرد غریبه را ندیده باشد ؟ به عادت همیشه که نگاهش پشت پنجره خشک می زند .
شاید یکهو به خودش آمد و دید نگاهش اسیر نگاه های مرموز یک مرد ناشناس است و معلوم نیست چرا زل زده به پنجره های خانه ی ما و خیلی دلش می خواهد بداند او چه نقشه ای درسر دارد ؟
گیریم که آوا خانم از من شجاع تر نباشد ولی خب این جور مواقع طبق یک قانون نانوشته تجربه مشترک یک ترس بهتر از تجربه ی آن ترس به تنهاییست .
می توانیم پشت هم باشیم .فقط امیدوارم که تنها باشد و به من نه نگوید .ظاهرا که تاحالا دوشیزه ای مجرد و بی کس و کار بوده !
همیشه تنها می رود و تنها می آید و از خانه اش هیچ سروصدایی به گوش نمی رسد .منهای وقتهایی که صدای سازی شبیه فلوت از خانهاش بلند میشود و نوای سوزناکش اشکمان را دربیاورد همیشه انگار که نیست !
با من و عمه ملکه هم خیلی نمی جوشد .سلامی و والسلام ! چندبار خواستیم به بهانه های جورواجور باب معاشرت را باز کنیم .
بیشتر عمه ملکه اصرار داشت و برایش مهم نبود که اسمال آقا وقتی داشت طبقه ی بالا را به آن زن جوان اجاره می داد چه خط و نشانی برایش کشید و با چه تهدیدی از روز اول باهاش اتمام حجت کرده بود
” نشنوم بخوای پات رو بکنی تو کفش این خانم و چپ و راست تو خونه زندگیش سرک بکشی و آمار بگیری! بفهمم جون آقا اثاث و خرت و پرتات رو می ریزم تو کوچه و می گم هری ! ”
عمه ملکه گاهی از لجش می گفت
” جون آقاش غلط نکنم زن صیغه ایشه نمی خواد کسی آمارشو بگیره خبرش برسه به گوش زنش !”
اما خودش هرچندوقت یک بار این فرضیه را که چندان با عقلش جور درنمی آمد تکذیب می کرد
” اگه زن صیغه ایشه پس چرا هیچ وقت این ورا آفتابی نمی شه و یکی مثل من نمی تونه مچش رو بگیره ؟ اینم که از خونه بیرون برو نیست . فوقش هولک هولک بره تا سرکوچه خرید کنه برگرده !
اما او تا امروز هیچ روی خوشی به ما نشان نداده .ترجیحش این است که در انزوای خودش باشد و از رفت و آمد و خوش و بش های معمول درعالم همسایگی پرهیز کند .
حتی نمی دانستیم اهل کجاست ؟ خیلی کم احتمال می دادیم که تهرانی باشد .اگر تهرانی بود که در طی این همه وقت یک نفر باید به دیدنش می آمد یا نه ؟
گاهی عمه ملکه که از گوش ایستادن هیچی عایدش نمی شود از این همه سکوت و آرامش به تنگ می آید و غرغرکنان می گوید
” شاید فقط وقتی آخرین تکه ی نونش کپک می زنه ومی ندازه دور و تو خونه اش دیگه چیزی واسه چریدن پیدا نشه مجبورمی شه که واسه خرید بزنه بیرون .می ترسم یه وقت از گشنگی سقط شه و بوگندش اینجا رو برداره .”
آوا خانم منزل تشریف ندارند .این را وقتی می فهمم که برای بار چهارم زنگ خانه اش را می زنم و در به رویم باز نمی شود .هنوز هم نمی خواهم ناامیدی ام را جدی بگیرم .شاید توی حمام است !
یا شاید هم گرفته خوابیده ! گوشم را به درمی چسبانم .از توی خانه هیچ صدایی به گوش نمی رسد و من مجبورم دست از پا دراز تر تمام چهارده پله ی باریک و تیز را غرغرکنان برگردم پایین .
” هیچ معلوم هست این وقت شب کجاست ؟ اون که هیچ وقت از خونه بیرون نمی رفت ! اگه عمه ملکه اینجا بود آمارش رو می گرفت و می فهمید کی از خونه زده بیرون که هنوز برنگشته ! ”
نکند او هم بعد عمری رفته باشد پیش کس و کارانش ! اح بگندی شانس !
خدا کند قرص آرام بخشی چیزی خورده و خوابیده باشد که صدای زنگ در را نشنیده ! فعلا می توانم به همین احتمال دل خوش کنم .
هرچه باشد از فکر کردن به این که توی این ساختمان دو طبقه ی قدیمی که دیگر رمقی به آجرهای تق و لق و رنگ باخته و تیرآهن های فرسوده اش باقی نمانده در مقابل مرد غریبه و مشکوکی که آن بیرون درحال کشیک دادن است تک و تنها مانده ام بهتر است .
در را با تق آرام و مایوسانه ای پشت سرم می بندم . جرات نمی کنم دوباره به سمت پنجره بروم و ببینم که هنوز خبرش آن بیرون هست یا نه ؟
می ترسم حضورم را پشت پنجره حس کند و همین که بفهمد به حضورش آگاهم با خیال راحت هرنقشه ای در سردارد پیاده کند .
اما نمی دانم یکهو چی شد که طی یک اقدام دیوانه وار از پیش برنامه ریزی نشده که حتی برای خودم هم غافلگیرکننده است به سمت پنجره می روم و با چنان شهامت و جسارتی پنجره را باز می کنم که انگار بخواهم آن مردک مرموز و غریبه را علنا به یک دوئل جانانه دعوت کنم.
سرما همراه با رطوبتی سوزناک به پوستم می خورد و با لرزی که به تنم می ریزد چشمانم آنا پرآب می شود . کمی طول می کشد تا بتوانم به چشمان خود اعتماد کنم و به این نتیجه برسم که نه واقعا مثل این که خبرش نیست .
سرم را به این طرف و آن طرف می چرخانم وسرک کشان به سرو ته کوچه نگاه می کنم .کوچه در بهت و سکوت شبانه اش فرو رفته و هیچ رهگذری نیست .
یعنی واقعا رفته ؟ دوباره که لرزم می گیرد پنجره را می بندم و پرده را هم می کشم .منطقا حالا باید خوشحال باشم اما هنوز ته دلم خرده نگرانی هایی دارم .
نکند به نحوی وارد ساختمان شده باشد و همین حالا که من می خواهم با توهم رفتنش دل خوش کنم او دارد نقشه ی ورود به داخل خانه را می کشد ؟
وای خدایا نه ! هیچ وقت مثل امشب برای مرگ ناآماده نبودم !
برای فرار از دست افکار مغشوش و آزاردهنده ای که درسرم می لولد می خواهم خودم را به چیزی مشغول کنم اما توی این خانه چیز سرگرم کننده ای پیدا نمی شود . تمام شبکه های تلویزیون را هم که آخوندها کنترات برداشته اند !
مگر این که بخواهم خودم را برای بار شونصدم با تماشای سریال یوسف پیامبر یا مختارنامه شکنجه کنم که در این صورت ترجیح می دهم در نقش واقعی یک مقتول از سری قتل های زنجیره ای ظاهر شوم ! حداقلش این است که تکراری و ملال انگیز نیست !
کاش به حرف عمه ملکه گوش کرده و در نبودش رفته بودم خوابگاه !چه می دانستم آوا خانم درست همین حالا باید غیبش بزند و یک مرد ناشناس هم به فکر پاییدن خانه مان بیفتد .
موبایلم را برمی دارم و می خواهم با خانه تماس بگیرم .اما بعد با این فکر که ممکن است مامان و بابا از تماس دیروقتم هول کنند از این کار منصرف می شوم .
همین بعد از ظهری با مامان داشتم یک ساعت حرف می زدم .خب معلوم است که از تماس دوباره ام آن هم این وقت از شب که به حسابشان باید وقت خاموشی خوابگاه باشد ( آن ها خیال می کنند که در نبود عمه ملکه من به خوابگاه رفته ام .)
دستپاچه می شوند و فکرشان ممکن است طبق معمول هزار راه برود .ناگهان حس می کنم چقدر دلتنگشان هستم ! کاش الان درخانه ی خودمان بودم !
مامان برای من و خودش چای و گزو پولکی می آورد توی اتاقک بالای راه پله که اتاق مخصوص من بود و توی شب های سرد منفی بیست درجه می چسبید زیر کرسی اش بنشینم و درس بخوانم و او هم به بهانه ی دردل می نشست یک دل سیر غیبت اقوام شوهرش را می کرد…
و وقتی طبق معمول از دست بوسیره و خارسوش ( پدرشوهر و مادرشوهرش ) می نالید من دلداری اش بدهم و بگویم که آن ها آن قدر هم که او فکر می کند آدم های بدی نیستند .
حداقل برای من و گیو و گودرز که سعی کردند پدربزرگ و مادربزرگ خوبی باشند .بعد ناراحت و دلخور از حرف های به زعم او جانبدارانه ام چپ چپ نگاهم کند و غرولندکنان بگوید
-تو هنوز این قوم رو نشناختی گندم ! محبت و قربون صدقه های ظاهریشون رو نبین ! اونا از اول هم چشم دیدنم رو نداشتند .هنوزم ندارن . من همیشه عروس نخواستنیشون هستم !
مامان یک عمر خودش را با همین عبارت ” عروس نخواستنی ” زجرکش کرده !
هم خودش و هم بابا را .
و تا چشمان سبزش بارانی می شوند من دست هایم را دور گردنش بیندازم و با چاپلوسی و تملق یک جوری از دلش دربیاروم .
یک جوری خودم را روی کاناپه ی قرمز و زهوادررفته ی جلوی تلویزیون می اندازم که صدای جیرجیرفنرهایش سکوت سهمگین خانه را نشانه می رود.خوب شد عمه ملکه نیست و ناله های جگرخراش کاناپه ی موردعلاقه اش را نشنید والا حتما با دمپایی ابری اش به حسابم می رسید .
نمی دانم چرا به جای تماس با فاطی یا آیدا دارم یک شماره موبایل دیگر را می گیرم که اعدادش برایم ناشناس وگنگند و معلوم نیست چطور حفظشان کرده ام ؟
چه ذهن رذل و پلیدی دارم من ! خدا به دور ! از کی تاحالا این قدر رند و بلا شده ام که خودم خبر ندارم ؟ تا صدای محکم و پرجذبه اش توی گوشی می پیچد طوری با دستپاچگی خودم را روی کاناپه جمع و جور می کنم که حس می کنم همین حالاست دل و روده اش تحت فشار بزند بیرون .
چه صدای لامصبی دارد ! باراول ” جانم ” آرامی می گوید و منتظر جواب می ماند .قلبم آمده توی دهانم و لال مانی گرفته ام .بار دوم کمی بی حوصله ترمی گوید ” الو ” سکوت که بیشتر کش می آید کلافه و غرغرکنان می گوید
– تخم کفتر بخور زبونت وا شه .
و تماس قطع می شود و من تا چند لحظه همین طور مات و مبهوت به صدای بوق ممتد اشغال گوش می دهم و به این فکر می کنم که چه حافظه تصویری خوبی دارم !
فقط یک بار شماره اش را توی کاتالوگ و راهنمای مشاغل محله در صفحه مربوط به تنها جواهری قدیمی محل دیده و به خاطر سپرده ام ! تبلیغ خفنی هم داشت .
” با جواهری ماهان تمام عیار شوید ! ”
و شماره موبایل خودش و پدرش و تلفن مغازه به ترتیب زیر آن درج شده بود .کاتالوگ را از روی میز آرایشگاه ” مریم بانو ” برداشته و تا نوبتم شود از روی بی حوصلگی ورق زده بودم .
دوهفته پیش که رفته بودم موهایم را مدل مصری کوتاه کنم .از دست موهای لختم همیشه عاصی ام و نمی توانم خیلی بلند نگهشان دارم .
تا از حد معمول بلندتر می شوند از دستشان به ستوه می آیم و به آرایشگاه می روم که یک جوری کلکشان را بکنم .این دفعه به یاد بچگی مدل مصری زده ام و با یک تل سفید رو به بالا نگهشان می دارم .
ساده ترین و بهترین راهی که برای کنترلشان به ذهنم می رسد .گوشی هنوز توی دستم است و همین طور زل زده ام به نقطه ای نامرئی در روبه رو !
تازه به عقلم می رسد که بهتر است دست از این مزاحمت تلفنی بردارم و آن شماره لعنتی را از حافظه ام پاک کنم .اما رقم هایش با سماجت بیشتری جلوی چشمانم رژه می رود و من متوجه می شوم که برای بار دوم تسلیم وسوسه های شیطانی ام شده ام و باز هم دارم شماره اش را می گیرم .
نمی دانم این چه کرمیست که امشب افتاده توی تنبانم ؟ بعد به خودم دلداری می دهم که
” عزیزم شاید واقعا امشب قراره آخرین شب زندگیت باشه و به دست اون مرتیکه ی ناشناس به قتل برسی ! پس بهتره هرچی از دهنت درمیاد به اون ماهان گوربه گور شده بگی که یک وقت عقده ای از دنیا نری !”
این بار با اعتماد به نفس کامل و دلی قرص به بوق های اول و دوم و سوم و حتی چهارم گوش می دهم و توی ذهنم حرف هایی را که باید بهش بزنم قطار می کنم .
این بار تلفنم را با غرغرجواب می دهد .نکند شماره را به عنوان مزاحم تلفنی بدهد مخابرات که ردم را بزنند ؟ ای وای ! بعدش نمی شود این افتضاح را جمع کرد که !
اما دیگر برای پشیمانی ام کمی دیر شده !
-چرا نمی نالی ؟ لالی مگه ؟
تغیرش به هراسم می اندازد اما دیگر کاریست که شده ! برای رد گم کنی صدایم را برایش کلفت و خشن می کنم و می گویم
-خیلی بی شعوری !
شاید خیلی بی مقدمه گفته باشم اما آدم برای لیچار بار کردن که حاشیه نمی رود . مکثش آن سوی خط خیلی طولانی نمی شود .
-اون وقت چرا ؟
انگار نه انگار که بهش چی گفتم .جای این که تعجب کند یا یکه بخورد هنوز خونسرد است و توی صدایش ردی از یک خنده ی فروخورده از سرتمسخر تاحدودی محسوس است.
اما من هنوز اعتماد به نفسم را از دست نداده ام ! از این که در جلد یک ناشناس ومزاحم تلفنی می توانم چند تا حرف درشت بارش کنم حس سرخوش و پیروزمندانه ای دارم .کلمات با خصم و کینه ای که دقیقا نمی دانم از کجا آب می خورد از دهانم رگبار می شود .
-چون زیادی خودشیفته ای و خودت رو تحویل می گیری ! فکر می کنی کی هستی ؟ یه عوضی گنده دماغ که به زور آمپول و پودرو مکمل واسه خودش یال و کوپال قلابی درست کرده و فکر می کنه دخترا همه تو کفشن !
من به نمایندگی از طرف دخترای محله زنگ زدم بگم که با عرض معذرت هیچ گهی نیستی .مطمئن باش اگه بابات طلافروشی نداشت یا اون ماشین لکسوس کوفتی زیرپات نبود سگ هم نگاه به ریخت نکبتت نمی کنه چه برسه به آدمیزاد !
آخیش چقدر دلم می خواست این ها را بهش می گفتم .کم کم داشت برام عقده می شد !
تا او باشد موقع رد شدن از خیابان با ماشینش مردم آزاری نکند.هرچند تا حدودی می دانم که درحقش بی انصافی کرده ام ! خودش به تنهایی حتی منهای طلافروشی پدرش و ماشین لکسوس زیرپایش هم می توانست برای یک دختر جوان جذاب و خواستنی باشد .
البته هردختری به جز من .
برایم مهم نیست از شنیدن حرفهام چقدر داغ کرده و چه خط و نشان هایی دارد برایم می کشد ! می توانستم تا مدت ها قیافه ی برافروخته و عصبانی اش را پیش خودم مجسم کنم و بهش بخندم . البته اگر امشب ازدست آن مردک قاتل قسر در بروم و زنده بمام !
تفریحی سالم تر از این سراغ نداشتم .وقتی درنهایت خشم و استیصال می گوید
-ببین اگه پیدات کنم جرت می دم !
من دستم را جلوی دهانم می گیرم که فحش کشش نکنم .هنوز درحال فحاشیست که من تماس را قطع می کنم و بعد به خودم و حرف هایی که بهش زدم موذیانه می خندم .
خدایا این خوشی های کوچک را از ما نگیر .
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان شاهکار از نیلوفر لاری
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان قراری که عاشقانه نبود از نیلوفر لاری
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان من یک ملکه ام از نیلوفر لاری