دانلود رمان عروس شرطی ترجمه ی شینف
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عروس شرطی ترجمه ی شینف چکیده خلاصه رمان عروس شرطی : سرگذشت یه دوشیزه جوان که مجبوری عروس قراردادی می شه.   مقداری از متن رمان عروس شرطی : شارلوت درحالی که پیاده به سمت محل کارش می رفت اعتراف کرد که طبق معمول به شدت درباره ی پتروشیمی سانفورد عصبانی است. توی یکی از شیشه ی یک مغازه به ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان عروس شرطی ترجمه ی شینف

چکیده خلاصه رمان عروس شرطی :

سرگذشت یه دوشیزه جوان که مجبوری عروس قراردادی می شه.

 

مقداری از متن رمان عروس شرطی :

شارلوت درحالی که پیاده به سمت محل کارش می رفت اعتراف کرد که طبق معمول به شدت درباره ی پتروشیمی سانفورد عصبانی است.

توی یکی از شیشه ی یک مغازه به خودش اخم کرد.

اگه همین طور پیش بره، قبل از اینکه پیر بشه پوستش چروک میشه.

اخیرا مدتیه که جو، عموش، بیشتر از همیشه نگران وضعیت مالیشون بوده.

بایدم نگران وضع مالیشون باشه و احساس گناه می کنه که جدیدا با اینکه پیر نیست ولی توی خونه می مونه درحالی که شارلوت کار میکنه. با این حال میدونه شرایط چطوره.جو سر کارش آسیب دیده بود و حالا باوجود مهارتهاش توی تجارت نفت، قادر به انجام هیچ حرکتی نبود. اون خیلی خوش شانس بود که وقتی چاه نفت آتش گرفت، تونست جونش رو برداره و از اونجا فرار کنه.

متاسفانه باید بگم که این کار از نظر مسافت نزدیک ترین کاری بود که شارلوت میتونست انتخاب کنه.

دفتر پتروشیمی سانفورد به جای شهر اینجا تو حومه ی شهر تازه تاسیس شده بود و شارلوت تصور می کرد که کار کردن اون اینجا براشون مقرون به صرفه تره، درواقع قیمت زمین ساختمان ارزان تر بود و اون از این بابت خداروشکر میکرد چون هیچ شغل دیگه ای اون حوالی وجود نداشت و در غیر این صورت برای کار کردن باید یه جای دور می رفت.

دفتر جدید درست همزمان با فارغ التحصیل شدن شارلوت، تکمیل شد و اون از خداش بود که بتونه اونجا مشغول به کار بشه، تا اینکه عمو جو با یه پای به شدت زخمی مجبور به کناره گیری و استراحت زود هنگام شد که حالا اونو کاملاً لنگ و بدون هیچ حقوقی بازنشسته کرده بود.

شارلوت این ننگ کاملاً غیرقابل تصور رو فهمیده بود، اما اون، اون ننگ رو از بین برد.

به نظر می رسید پتروشیمی سانفورد یه شرکت سخاوتمند و بخشنده نبوده و عموجو رو به خاطر سهل انگاریش سرزنش کردن.

شارلوت به شدت از کارفرما هاش عصبانی بود. عمو جو تنها خویشاوندش بود. شارلوت وقتی 5 سالش بود پدرش فوت کرد و بعد از اون همیشه با مادرش و عمو جو زندگی می کرد تا همین 4 سال پیش که مادرش هم فوت شد. شارلوت همیشه توی این خانه بود، و اینجا رو خانه ی خودش می دونست، در واقع این تنها خانه ای بود که اون می توانست به خاطر بیاره.

اینکه عموجو دیگه قادر به کار کردن نبود، اهمیت چندانی نداشت. شارلوت به خوبی هزینه ها رو پرداخت میکرد و عمو جو مالک منزل بود.

چیزی که اهمیت داشت این بود که هر حرفی از پول زده می شد عمو جو رو خیلی ناراحت می کرد، و از اونجا که باید جبران خسارت کنه، حق بازنشستگی رو هم بیخیال شد. اونا هیچ کاری برای بهترکردن نظر شخصی شارلوت در مورد شرکتشون انجام ندادن.

مشکلات! چالش ها و مسائل !

عمو جو امروز صبح هم کمکی نکرده بود. اون با زبردستی پست صبح رو قاپیده بود و وقتی که شارلوت ازش سؤال کرد که توی اون نامه ی پست چی نوشته شده با گفتن “هیچی” فرار کرده بود و شارلوت می دونست که قطعا صورتحساب های جدیدی برای پرداخت وجود خواهد داشت، چیزی که جو قصد داشت وقتی که شارلوت سر کاره، اون خودش پرداختش کنه.

-صبح بخیر شارلوت!

یکی از پلیس های محلی درحال رد شدن از عابر پیاده این رو گفت و براش سرتکون داد، لبخندی تحسین برانگیز و پدرانه بهش تحویل داد.

اون زیبا بود هرچند امروز صبح اینطور حس نمی کرد. آفتاب روی موهای پر و قهوه ایش می تابید. چشمان خاکستریش معمولاً خوشحال بود، اما حالا کمی بیش از حد گرفته بود. اون خیلی رسمی، کت و شلوار آبی روشن و بلوز سفید پوشیده بود.دقیقا همون تیپی که مورد قبول خانم آتکینسون، مدیر دفتر بود.

لبخندزنان گفت:

_صبح بخیر آقای رینولدز  !

صورت زیبایش مسحور کننده و روشن و انرژی بخش بود به حدی که روز پلیس محلی رینولدز رو بسازه اما این لبخند زیاد دوام نیاورد. اون بیش از حد نگران بود؛ یک احساس عمیق درونی اونو ترغیب کرد که برگرده و با عموش جدی حرف بزنه. حتی اگر این کار، باعث شوکه شدن خانم اتکینسون بشه چون شارلوت هرگز با تاخیر سرکار نرفته بود. خانم اتکینسون بدون حضور شارلوت بیش از حد کارش سخت می شد. اون به شارلوت اعتماد داشت، درواقع از زمانی که در سن هجده سالگی کار را با شرکت شروع کرده بود، بهش اعتماد کرده بود.

شارلوت با سرعت خلاصه نویسی و تایپ میکرد و سرش تو کار خودش بود. تا اینکه تو بیست و دو سالگی به عنوان مقام زن دست راست مدیر در نظر گرفته شد. نه، اون نمی تونست دیرکنه پس امشب حتما وقتی برسه خونه با عمو جو حرف می زنه.

همچنان با این افکار که هنوز تو سرش درحال چرخش بود به تقاطع خیابان نزدیک شد. باید صورت حساب هایی که به سرعت درحال جمع شدن بودند رو پرداخت میکرد. ناگهان چیزی رو احساس کرد، به اندازه کافی هوشیار بود تا اونجا رو ببینه. قرار بود به یه حادثه تبدیل بشه و هیچ کاری که اون بتونه در موردش انجام بده، وجود نداشت.

یه مرسدس سیاه بزرگ در امتداد خیابان اصلی به سمت اون می اومد، راننده قادر به دیدن آنچه شارلوت می تونست به وضوح ببینه نبود. راننده ماشین دیگه ای در حال دور زدن بود، راننده ماشین دوم هیچ تلاشی برای ترمز گرفتن و توجه به علامت “راه دادن” نکرد. این اتفاق اجتناب ناپذیر مثل یه رویا تو حرکت آهسته اتفاق افتاد و اگرچه هیچ ماشین تند نمی رفت، اما صدای گوش خراش فلز روی فلز به اون گفت که شخص طرف جلویی هیچی حالیش نیست. مرسدس!

 

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=175
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!