لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دیوانه و سرگشته از محیا نگهبان
بیماری همگیر در زنان و عدم اطلاع اونا و مشکلاتی که باعث میشه توی زندگی براشون بوجود بیاد! روشنگری این داستان وراهکار های برای اطلاع از این بیماری و درمان های کوچک.
مقداری از متن رمان دیوانه و سرگشته :
من میام سمتت عوقت میگیره!
جلوتر می اید و نفسم توی سینه حبس میشود
– میخوام بوست کنم چندشت میشه؟
نزدیکتر می اید و پشت پاهایم که به دیوار سرد اتاق میخورد راه فرار را تمام شده میدانم
– من که میام پیشت بالا میاری؟
چشم هایش سرخ است و لحن صدایش پر از عجز و خستگی. یک دستش را بالا می اورد و آن را کنار گوشم به دیوار تکیه میزند و من از ترس کتک های همیشگی اش در خودم جمع میشوم
– چه جوری حالیت کنم که این دل لامصب میخوادت؟
دست دیگرش بالا می آید و انگشت اشاره اش را آرام روی صورتم میکشد
-چه جوری بفهمونمت که دلم لک میزنه برات؟ چه جورب حالیت کنم که اون چشم های سگ مصبت منو از پا درآورده! من بیشرف عوضی که از فرت پس زدن هات دست قلم شدم روت بلند میشه!
زبانم به کامم چسبیده و حتی نمیتوانم کلامی حرف بزنم
– تموم کن دیبا! تموم کن این بازی مسخره رو که راه انداختی!
نگاهم رو استخوان مستطیلی صورتش مینشیند. نوک ته ریش هایش زیر نور چراغ اتاق برق میزند و صدای پروا توی گوشم پژواک میشود “خره! بودن با آرمین آرزوی هر دختریه! میدونی چقدر توی این شهر واسش صف کشیدن؟ میدونی چقدر دختر منتظرن آرمین اشاره کنه، خودشون که هیچ، کل خاندانشون رو بریزن به پاش؟”
نفس های داغش که به صورتم میخورد ناخواسته عق میزنم و خشمش دو چندان میشود. دست هایش روی پهلو هایم مینشیند و نگاه پر از ترس من به چشم های پر از خشمش گره میخورد! این مرد امشب به من رحم نمیکند!
******
دست روی سرم میگذارم و بلند میشوم. حالت تهوع دارم و حس میکنم و اتاق دور سرم میچرخد. پهلوهایم تیر میکشد و گوشه ی لبم میسوزد. در اتاق باز میشود و خاتون داخل می آید. کل عمارت میدانند که دیشب توی این اتاق چه بلوایی بپا بود..
– خوبی؟
دردناک میپرسد و من تنها سکوت میکنم. اگر به این حال من میشود گفت خوب آری! خوبم! زیادی خوب!
جلوتر می آید
– کوتاه بیا دخترم! کوتاه بیا و اون مرد رو آروم کن!
پشت پنجره می آید و این یعنی آرمین هنوز نرفته و خاتون از آمدنش بیم دارد
– آرومش کن ببین چه آقایی میشه برات!
به زور و ارام میگویم
– چون نخواستم باهاش رابطه داشته باشم باید کتکم بزنه؟
خاتون کنارم مینشیند. نگاهش روی کبودی های بدنم چرخ میخورد
– تو هیچوقت درک نمیکنی یه مردی بیاد سمت زنش و پس زده بشه یعنی چی! پس زدن یه بار دوبار! نه یکسال دختر! خودت خسته نشدی؟
با درد میگویم
– انقدر خستم که دلم میخواد یه بار زیر دست و پاهاش بمیرم!
خاتون نچی میکند
– پاشو بر شیطون لعنت! یه دستی به سر و روت بکش بیا صبحونه.
بیخیال دراز میکشم و پتو را تو زیر چانه ام بالا می آورم
– ول کن خاتون! میخوام بخوابم.
چیزی نمیگوید و میرود. دو دقیقه بیشتر اتاق خالی نمیماند که دوباره سر و کله اش پیدا میشود.
پشتم به در است و صورتش را نمیبینم اما از بوی تند و تلخ سیگارش حس میکنم اوست. توی خودم جمع میشوم که با همین تکان خوردنم میفهمد بیدار هستم..
– پاشو بیا صبحونه!
صدای خشکش توی اتاق میپیچد و من توجهی به لحن آمرانه اش نمیکنم
– نشنیدی؟
تخت که بالا و پایین میشود سریع پلک میبندد
– با توام!
دست روی شانه ام میگذارد و مرا به سمت خودش میچرخاند.
– خودتو نزن به خواب.
ارام پلک باز میکنم. بالا تنه اش هنوز لخت است!
– پا میشی یا خودم ببرمت.
نیم خیز میشوم و پتو را کنار میزنم، کف پاهایم را که دیشب خونین و مالین کرده نشانش میدهم
– نگاه کن! با پاهایی که شده عروسک کمربندت نمیشه راه رفت!
با درد نگاه میکند و یک لحظه حس میکنم چشم هایش تر میشود! درد این مرد را نمیدانم!
– بغلت کنم ببرم یا عوقت میگیره؟
ته دلم فشرده میشود. درکش میکنم! خودش و تک تک نیازهایش را درک میکنم.
– نمیام! تو برو!
نفس عمیقی میکشد. جلو می آید و مقابل پاهایم و پایین تخت زانو میزند. میخواهم پاهایم را جمع کنم که دو دستش محکم دور مچ پاهایم حلقه میشود. مردد و با ترس به او نگاه میکنم که سر خم میکند
لب هایش که روی کف پاهایم مینشیند، هقی میزنم! صورتش را نمیبینم اما بغض توی صدایش را میتوانم بشنوم.
– ببخشید! نمیخواستم اینجوری شه! نمیخواستم…. پسم که میزنی دیونه میشم! دیونه که میشم که عقلم تر میزنه.
دست روی سرش میگذارم و سعی میکنم او را دور کنم. از شکسته شدن غرورش خوشم نمی آید
– آرمین!
سر بالا می اورد. رگه ی سرخ چشم هایش خبر از یک بغض میدهد
– جونم؟
– نکن!
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان به هر برگ سوگند خوردم از محیا نگهبان