لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دختر دایی سیاوش از ز.بیگدلی
روایت پای عشق ایستادن است.
مقداری از متن رمان دختر دایی سیاوش :
-ریحان نمیای اینور؟
-اوم! چرا میام. وایسا اف اف و بزنم به مامانم خبر بدم.
به سمت خونشون رفت. ریحان بهترین یا بهتره بگم تنها دوستم بود. خونشون روبروی خونه ما بود، ولی بیشتر اوقات خونه ی ما بود.
کنار خونه ی ما یه باغ انار بزرگ بود که از حیاط ما توسط یه در کوچیک به هم راه داشتند. علتش هم این بود که خونمون قبلا برای صاحب باغ بوده که پدر بزرگم ازشون خریده بود.
یه خونه نسبتاً بزرگ با سه سالن مجزا که بعدها به صورت سه سوئیت تغییر شکل داد، به این صورت که از داخل هر سالن یه آشپزخانه و دو اتاق کوچیک ساخته شد، بعدها هم که بزرگتر شدیم پسرها تصمیم گرفتند طبقه بالا تعدادی اتاق بسازند که هرکس یه اتاق داشته باشه.
این پسرها که میگم سامان و سعید پسر های دایی محمدم و حامد و نیما پسرهای خاله طیبه ام اند که همگی تو همون خونه ی کنار باغ زندگی می کردیم.
دایی محمد همراه زندایی سمیرا و سامان و سعید و سمانه دخترشون در سالن سمت چپ، خاله طیبه به همراه همسرش علی آقا و حامد و نیما و هورا دخترشون در سالن سمت راست.
و من همراه مامان ناهیدم و شش خواهرم به ترتیب با نامهای نسرین، نرگس، نیره ،نازگل، نیوشا ونوشا در سالن روبهرویی که قبلاً متعلق به عزیزجون و آقاجون بود زندگی می کردیم.
بعد از مرگ آقا جون، عزیز جون هم زیاد دوام نیاورد واین دنیا روترک کرد، البته من هیچ کدوم رو ندیدم. مامانم میگه بعد از دنیا اومدن من به این خونه اومدیم . ولی نمیدونم قبلا کجا زندگی می کردیم.
یه حیاط نسبتاً بزرگ هم بین سالن ها بود .سامان با بیست و هشت سال سن بزرگترین پسر خانواده و من با هفده سال سن کوچک ترین عضو بودم. تقریباً همه بچه ها با یکی دو سال اختلاف به دنیا اومده بودند و به خاطر همین جمعمون همیشه خیلی صمیمی بود.
همراه ریحانه داخل حیاط شدیم. در بین باغ و حیاط باز بود. بی دلیل تعجب کردم و گفتم: در چرا بازه؟
ریحانه نگاهی بی تفاوت به جهت نگاه من انداخت و گفت: حتماً از بچه ها کسی اونوره.
با بچه ها زیاد تو باغ جمع می شدیم.
به سمت باغ حرکت کردیم. با دیدن نیما و هورا و نرگس داخل باغ، به سمتشون رفتیم . روی زمین نشته بودند و زانوی غم بغل کرده بودند.
-سلام.
سرهاشون به سمت ما چرخید و آروم سلام کردند.
از وضعیتشون تای ابروم بالا پریده بود گفتم: چرا پنچرین؟
هورا شانه ای بالا انداخت و گرفته گفت:
-بازم واسه ی نرگس داره خواستگار میاد. این بیستمین خواستگارشه که تو این دو ماه بی دلیل داره رد می کنه.
– خب رد نکنه .
نیما چشم غره ای بهم رفت.
گفتم: مگه دروغ میگم بیست و پنج سالته بجنب خب. خواهر من تا کی بشینه به پات؟! اگه میخوای پا پیش بذار .
اخم هاش تو هم شد.
– جوجه آخه تو چی سر در میاری که نظر میدی؟
اخمی کردم و دلم خواست تلافی کنم.
-جوجه تویی بیعرضه.
نیما به سمتم خیز برداشت که با خنده پریدم بغل نرگس و جیغ زدم.
– به این شوهر آینده ات بگو دستش بهم بخوره نخورد ها!
نرگس با حرص از خودش جدام کرد.
– آروم باشید دیگه تو این وضعیت!
– چه وضعیتی خواهر من؟! نیما بیاد خواستگاری بله رو بده قال قضیه رو بکن دیگه!
نیما پوفی کشید و دو مرتبه سر جای قبلیش نشست و بی خیال زدن من شد.
-با کدوم پول!؟ فقط یه سال نرگس خاله و خواستگار هاش رو دست به سر کنه برام کافیه. کارام دارن می افتن رو غلطک.
حرصم می گرفت از افکارش.
-آخه از اون بوتیک مسخره چی میخوای در بیاری؟ نیما چرا درست رو ول کردی !؟
توجهی به لحن شماتت گرم نکرد.
-کار خودته باران. تو یه فکری بکن. خاله این دفعه به نرگس تشر زده که پسره هیچ عیب و ایرادی نداره ،حق نداری بدون دلیل ردش کنی.
نرگس نالید:
آخه من چه عیبی روش بزارم بهترین پسر دانشگاهمونه. چه از نظر درسی و ادب، چه از نظر پول و ثروت.
گفتم: قیافش چی؟
– خوبه.خانوادشون رو هم میگن از اشرافن. چه میدونم از این بازمانده های قاجار و اینا.
هورا چشمکی زد و گفت: بابا ولش کن این نیما بیکار ما رو بله رو بده بذار ما هم بریم قاطی آدم حسابیا.
با ریحان پقی زدیم زیر خنده. گفتم: خاک بر سرت هورا.یعنی الان اعتراف کردی که آدم حسابی نیستی !؟
قیافه ی جدی و با مزه ای به خودش گرفت.
-تو رو هم گفتم. کلهم خانوادگی!
نیما گفت :
یعنی خاک بر سرت. پاشو برو سر درس و مشقت، از تو یکی نظر نخواستیم.
رفته بودم تو فکر قاجارگفتم : میگم بچه ها بریم تو سایت ثبت احوال شجره نامه مون رو در بیاریم ببینیم واقعا به کجا میرسیم؟! یهودی دیدی آدم حسابی ایم و خبر نداریم.
نرگس پوف عصبی ای کشید و گفت: وای باران تو رو خدا!
تازه متوجه شدم که باز موضوع اصلی رو فراموش کردم و رفتم تو حواشی! عادت به مسخرگی داشتم که گفتم:
-باشه بابا نمیریم دنبالش.والا یهو گندش در میاد که از نوادگان آفتابه لگن گیر فتحعلی شاه ایم آبرومون جلو خاستگارها میره.همین تو بی خبری ادم ناحسابی باشیم بهتره.
هورا و ریحان از ترس نرگس ریز ریز میخندیدن.
جدی شدم و گفتم: خب چه کاریه به مامان بگید که به همدیگه علاقه دارید. مامان آدم غیر منطقی ای نیست قبول میکنه. یه مدت نامزد میمونید تا کارهای نیما جور بشه.
نیما گفت:
خاله خیلی سخت گیره فقط کافیه بفهمه که ما به هم علاقه داریم دیگه سلامم نمی تونیم به همدیگه بدیم چه برسه به بگو بخند. من تحملشو ندارم .مطمئنا میگه عقد کنید که چه فرقی میکنه من تا دست و بالم باز نشه و یه خونه جور نکنم پا پیش نمی ذارم نرگس اخلاق گندم رو میدونه.
هورا گفت: شما دیگه خیلی اعجوبه این. من رفتم سر درس و مشقم. هرکاری میخواید بکنید.
دست من و ریحانه رو گرفت و کشید. دستم رو تکون دادم تا آزادش کنه و گفتم: یه دقیقه وایسا بیشعور. از بازماندگان خوارجیا!
رفتم سمت نیما.
-فقط این یه بارو می پرونم بعدی ب من چه.
نیما لپم رو با خوشحالی کشید و گفت: به خدا نوکرتم.
– باش تا اموراتت بگذره .
آخه من متخصص خرابکاری بودم و نیما توقع داشت که یه گندی بزنم که خواستگارها خود به خود بپرن و اصلا نیازی به جواب نرگس نباشه!
مثل هفته ی قبل که تو کوچه، خودم رو همسایه ی نرگس جا زدم و تو جواب پرس و جوی خواستگار هاش کلی حرف برای نرگس در آوردم و جوری با آب و تاب براشون باز گو کردم که دو پا داشتن حدود ده دوازده پای دیگه هم قرض کردن و از کوچهمون در رفتن.
این روش برای همکلاسیش جواب نمی داد چرا که با شناخت به نرگس علاقه مند و پیش قدم شده بود. دلم هم کمی شیطنت می خواست که با حورا نقشه کشیدیم و منتظر روز موعود موندیم و بالاخره رسید اون روز
اون روز قرار بود خاستگار ها بیان. همراه هورا پشت درختی که کنار درب باغ بود کمین گرفته بودیم.تفنگ ساچمه ای دستم بود.اماده ی شلیکش کردم و منتظر موندم. صدای زنگ که اومد هر دو ساکت شدیم در باز شد و یک زن همراه دو مرد وارد حیاط شدند .هورا گفت: حالا کدومشونه؟
موشکافانه هر دو مرد رو از نظر گذروندم.
– به اون کت قهوه ایه که نمیاد از نوادگان فتحعلی شاه باشه! باز اون کت مشکیه یه خورده شبیهشه.
هورا به شوخی بی موقعم خندید .زدم تو سرش و گفتم: خفه شو الان جامون رو لو می دی.
طبق نقشه ی قبلیمون، نشونه گرفتمش و با هورا شمردیم: یک. دو. سه.تق…
ساچمه مستقیم خورد تو هدف یعنی ران پاش. از صورت جمع شده ش معلوم شد که حسابی دردش اومده. دستی به رون پاش کشید و به سمت من نگاه کرد. هورا سریع پشت درخت مخفی شد ،ولی من با پررویی بهش اشاره زدم: بیا اینجا.
حاضرم قسم بخورم، چشم هایش از تعجب دو برابر شد. داشت خرابکاری می کرد چون مامان و خاله برای استقبال اومده بودند .فوری اشاره دادم که تابلو نکن بیا .
سریع کنار هورا ایستادم تا مامان متوجهم نشه. صداشون و می شنیدم بعد ازسلام و احوالپرسی و خوش آمد گویی همون آقا خوشگله گفت: ببخشید شما بفرمایید من گوشیم داخل ماشین جا مونده باید بیارمش.
بعد از رفتن مامان اینا شاه دوماد که مثلا داشت می رفت سمت در حیاط گوشیش رو بیاره، به سمت ما راه کج کرد. با پررویی جلوش ایستادم و به در باغ اشاره کردم. نمی دونم چرا خنده اش گرفته بود. تو دلم گفتم بخند گریه تو هم در میارم .
-شما اول بفرمایید خانم ها مقدم ترن.
پشت چشمی نازک کردم و داخل باغ رفتم. دنبالم اومد. هورا دم در باغ وایساد تا حواسش به لو نرفتن نقشمون باشه. اگه حامد میفهمید پوستمون رو میکند.
چند متری که از در باغ دور شدیم ایستادم و به سمتش چرخیدم. متوجه شدم که داشت موهام رو نگاه می کرد. لبم رو به دندون گرفتم و تو دلم گفتم: اوه خداجونم ببخشید اصلا حواسم نبود باید روسری میپوشیدم.
نگاه از موهای بلندم که دم اسبی بسته بودم گرفت و به صورتم نگاه کرد. دست هاش رو داخل جیب شلوارش فرو کرد و با یه ژست قشنگ ایستاد و گفت :خوب من در خدمتم.
طلبکارانه گفتم: برا چی اومدی خاستگاری نرگس؟
چشماشو گرد کرد و گفت :من ؟!
-نه پس من! نرگس قصد ازدواج نداره برو تو خونه بگو نمیخوامش پشیمون شدم.چه میدونم تفاهم نداریم و از اینجور حرفا.
با زبون لبشو تر کرد و گفت: که اینطور.اون وقت شما از کجا میدونی که جواب نرگس نه ست؟
– من آبجیشم .میدونم نرگس کس دیگه ای رو دوست داره.
باحرص ادامه دادم: تو واسه چی اومدی خاستگاریش؟! اصلا میدونی چیه ما خانوادگی از قاجار بدمون میاد مخصوصاً فتحعلیشاه! ببینم تو که مثل اون نیستی؟!
لب هاش رو به هم فشرد تا نخنده .بی توجه بهش ادامه دادم: مرتیکه عیاش زن باره ی خوش گذرون… میدونی جدت چه بلایی سر مملکت ما آورد؟! نصف کشور رو به خاطر بی عرضگیش از دست دادیم. چطور اینقدر با افتخار توی مملکت می چرخید و هوار میزنید که از نوادگان قاجارید؟! یه نگاه به کار باباجونت بنداز.
از صدای خنده ی بلند و یهوییش چشمام گرد شد.
گفتم: آروم تر! به چی میخندی؟الان سه میشه اینجاایم.اومدیم دوتا کلام حرف حساب بزنیم میان نمیزارن!!! جدی گفتم ما از شماها خوشمون نمیاد خودت با پای خودت برو خواستگاری رو به هم بزن، تا هرچی از دهنم در نیومده بار اون مرتیکه عیاش نکردم.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان بی گناه از ز.بیگدلی