دانلود رمان اسب سیاه پادشاه از پردیس نیک کام
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اسب سیاه پادشاه از پردیس نیک کام چکیده خلاصه رمان اسب سیاه پادشاه : رمان اسب سیاه پادشاه به ازدواج اجباری و تربیت غلط فرزندان و جبر و پافشاری در مسائل دینی و مذهبی میپردازد.   مقداری از متن رمان اسب سیاه پادشاه : نفس زدم… نفسم پشت چسب خورده روی لب هایم خاموش شد. از ترس تمام تنم ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اسب سیاه پادشاه از پردیس نیک کام

چکیده خلاصه رمان اسب سیاه پادشاه :

رمان اسب سیاه پادشاه به ازدواج اجباری و تربیت غلط فرزندان و جبر و پافشاری در مسائل دینی و مذهبی میپردازد.

 

مقداری از متن رمان اسب سیاه پادشاه :

نفس زدم… نفسم پشت چسب خورده روی لب هایم خاموش شد. از ترس تمام تنم لمس شده بود. پاهایم از شدت اضطراب لمس بود و هرچه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم تکانشان بدهم.

کف پوش نمور و چوبی که زیر تنم بود سرمای تنم را تشدید می کرد. برای بار هزارم نفس حبس شده از ترسم را بیرون دادم. اصوات نامفهومی که از شدت حرص بیرون میدادم پشت چسب لعنتی خاموش میشد.

چه بلایی داشت بر سرم می آمد؟ همه جا تاریک بود! حداقل من اینطور پشت آن چشم بند مسخره حس می کردم.

سعی کردم تمرکز کنم. در دل به خودم تشر زدم:

« آروم باش دختر! تمرکز کن مثل همون موقع ها…»

و خدا فقط می‌دانست که چقدر حالم از مرور آن دوران به هم می خورد. مگر کسی از مرور دوره خاموشی خود لذت می‌برد؟! معلوم است که نه…

تکان های شدید قایق تعادلم را برهم زد. دست و پای بهم گره زده ام کج شد و از سمت راست تنم روی کف پوش سقوط کردم. شالم کج شد و از روی موهایم افتاد. مغزم سوت کشید از بوی نامطبوع چوب نمور و ماهی!

چشم های خاموش از چشم بندم را متوقف کردم گوش هایم را به جایش تیز کردم.

صدای مکالمه دو مرد می آمد.

روی کلمات دقیق شدم. این زبان… زیر لب کلمات فریاد زده مابین خنده های هیستریک مرد دیوانه را مرور کردم.

_kiz nerede

(دختره کجاست؟)

_bay kabininde

(تو کابین آقا)

_Tamam işinizi burada bitirebilirsiniz

( کارتو تمومه میتونی بری اینم دست مزدت)

_Teşekkür bayim

(متشکرم آقا)

ذهنم را به سرعت زیر و رو کردم. دست و پا شکسته متوجه حرف هایشان شده بودم فهمیدن چند کلمه ابتدایی مکالمه میانشان برای خراب شدن دنیا بر سرم کافی بود.

آه از نهادم بلند شد. از چیزی که ترسیده بودم سرم آمده بود. آخرین قوای مانده در تنم هم نیست و نابود شد. پلک هایم را با درد بستم. چشم هایم می‌سوخت. از درد،ترس شاید هم وحشت از افتادن به چاهی که خودم کنده بودم!

صدای قدم های محکمی که نزدیکم میشد هم مرا از اغمای این باور رعب بر انگیز بیرون نیاورد.

دست های داغی روی بازویم نشست. بی حال و سست خودم را به دست های محکم و قدرتمند سپردم. شاید که کمی از سرمای تنم کم کند.

منتظر ماندم چاره دیگری هم نداشتم. طناب ها از دور دست ها و مچ پایم باز شدند اما هنوز رد باقی مانده از آن ها روی تنم می‌سوخت.

با کنار رفتن ناگهانی چسب روی دهانم پلک هایم را پشت چشم بند محکم بهم فشردم.

مردک احمق آتشم زد!

بدون اینکه به روی مبارک بیاورد زیر بازویم را گرفت و چون پر کاه از زمین بلندم کرد و به دنبال خود کشید.

پشت لب هایم می‌سوخت اما مگر مهم بود؟ تا چند دقیقه دیگر میمردم‌! تقلا کردم. بی اراده ترسم دوبرابر شد با این که دلم می خواست بمیرم. باز جسمم از مرگ فرار می کرد و به تقلا افتاده بود.

جیغ زدم:

_ولم کن بذار برم عوضی!

مردک غول پیکر محکم تر به دنبال خود کشیدم.

بلند تر جیغ کشیدم:

_ولم کن خدا لعنتت کنه آخه از جون من چی میخوای؟!

انگار نه انگار… بدون کوچک ترین عکس العملی فقط مرا می‌کشید. مردک لال بود انگار!

چنگی به موهایم زد. گردنم به عقب کشیده شد. صورتش را به لطف چشم بند نمی‌دیدم اما سایه و گرمای نفس هایش که پر از خشم بود را حس میکردم.

_benimle arayacak misin
benimle mialacaksin?

(صداتو میبری یا خودم ببرمش؟)

از ترس قالب تهی کردم. خیلی خوب متوجه منظورش شده بودم. ای کاش نمی‌فهمیدم چه می گوید تا به جیغ زدن ادامه بدم. لعنت به این ترس که ضعیفم کرده بود.
سکوتم را که دید دومرتبه دستم را کشید و حرکت کرد.

فشار دستش آن قدر زیاد بود که دستم را فلج کرده بود. چند مرتبه حین حرکت سکندری خوردم و چیزی نمانده بود پخش زمین بشم که کنترلم کرد و به راهش داد.

پاهای بی جانم را حرکت می دادم. راه گاهی باریک و گاه پهن میشد. به خوبی می‌توانستم از صدای کف پوش و تق تق زیر پاهایم حس کنم که در حال خارج شدن از قایق هستیم.

وارد فضای باز که شدم باد سردی شال نصفه و نیمه بلند شده روی سرم را به عقب کشید و روی شونه هایم انداخت. موهای پخش و شلخته ام با موج باد پخش شد و تعادلم را بهم ریخت.

بوی ماهی شدید تر شده بود!

با توقف مرد ایستادم. نزدیک شدن کسی را حس می کردم. صدای قدم های محکم و مصمم! آن مرد هنوز کنارم بود. پس کسی که نزدیکم میشد کی بود؟!

صدای قدم ها متوقف شد. حضور کسی را رخ به رخم حس میکردم.

دستی جلو آمد و موهایم را پشت گوشم زد. دلم می‌خواست دستش را پس بزنم اما تنها کاری که توانستم بکنم کشیدن گردنم به عقب بود.

دست باز نزدیک اومد و چشم بندم رو پایین کشید. چند مرتبه پلک زدم تا تاری دیدم از بین رفت.

توی تاریکی شب به لطف تیر چراغ برق که نیمی از صورت شخص مقابلم را روشن کرده بود.

مرگی در کار نبود. من به جهنم آمده بودم!

لبخند محوی زد و خیره در چشم هایم گفت:

_به خونه خوش اومدی عزیزم!

مبهوت لب زدم:

_تو!

با احتساب مطالعه ای که تا اینجای رمان اسب سیاه پادشاه داشتی، فکر می کنی که قراره این رمان رو بخری؟

چادرم را همراه خود نیاورده ام. اما هیچ به رویم نیاورده بود یعنی برایش مهم نبود که چادر سر کنم؟!

در همین افکار بودم که با تکان واگن برای توقف ایستگاه بعدی و ورود افراد جدید و کمتر شدن فضا به خودم آمدم. با قرار گرفتن زوج جوان دیگری کنارمان محمد کمی به سمت من خم شد تا با خانم تماسی نداشته باشد.

دو دستش را روی دیواره شیشه ای پشت سرم گذاشت و حالا با فاصله خیلی کمی مقابل هم ایستاده بودیم. بی اراده دستم بالا رفت و دسته موی نم دار بیرون آمده از مقنعه ام را داخل دادم‌‌‌.

اصلا این مقنعه چه زمانی عقب رفته بود؟! موهای لختم باز بیرون آمد و این بار دستم برای بالا آمدن در آن فضای کم یاری نکرد.

محمد با لبخندی عجیب دست هایش را از روی دیواره برداشت و بدون اینکه کمی عقب برود دست هایش را نزدیک صورتم آورد و موهایم را با دقت داخل مقنعه ام زد مقنعه هنوز عقب رفته بود اما او فقط موهایم را داخل داده بود و به مقنعه ام دست نزده بود‌. شوکه از این رفتارش پلک زدم.

_حالا بهتر شد.

* * *

با تکان شدید ناشی از ترمز مترو تکانی خوردم و برای حفظ تعادلم دستم را به دو طرف کت محمد بند کردم. با توقف مترو باز به دیواره شیشه ای چسپیدم. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و خجالت زده نگاهش کردم.

همچنان خیره نگاهم میکرد‌!

_دوست داشتی همسر آینده ات چیکاره باشه؟

متعجب پلک زدم و دستم را از لبه کتش پایین آوردم. داشت از رویا های نوجوانی ام می پرسید؟ ذهنم را زیر و رو کردم.

جوابی برای سوالش نداشتم تنگنای جواد و اصرار به ازدواج مرا از هرچه زندگی مشترک و شوهر بود متنفر کرده بود. تنها رویای من فرار از آن قفس و موفقیت بود چنان موفقیتی که روی جواد را کم کند!

_نمیدونم. تا حالا بهش فکر نکرده بودم

حس کردم کمی تعجب کرد. اما لبخندش را حفظ کرد.

_چه جالب!

_خوب حالا شغل شما چیه آقای خواستگار؟

لب هایش را بهم فشرد و با لبخندی خاموش گفت:

_آتیش خاموش میکنم

با تردید گفتم:

_آتش نشان؟!

برق لبخند در چشم هایش تعجبم را دوبرابر کرد.

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان زگزوانگ از پردیس نیک کام

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=252
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!