لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آتش پنهان 1 از ساناز مسبوقی
در جلد اول رمان آتش پنهان به زندگی شخصی سه کنترل کننده ی عنصر پرداخته میشه.. راز ها و معما هایی وجود داره تو زندگی هاشون که در طی داستان کم کم کشف میشوند.
مقداری از متن رمان آتش پنهان 1 :
نفسم و توی سینه حبس کردم. دست هام و آوردم بالا و با تمام قدرتم تیغه های یخی و به سمتشون پرتاب کردم. اما باز هم بی فایده بود و ازشون بدون هیچ آسیب وارد کردنی رد شد. با حرص جیغ کشیدم:
ـ ای لعنت بهت.
ماریا همون طور که نفس نفس میزد گفت:
ـ بی فایده ست. نمیتونیم مبارزه کنیم باهاشون.
متین فریاد زد: مایا بیا عقب. دارند نزدیک تر میشن.
چشم هام گرد شد: انگار نیرو گرفتند. سرعتشون داره زیاد میشه.
مایا چرخی دور خودش زد و یک گرد باد بزرگ درست کرد و به سمت اون ها فرستاد. اما دریغ از ذره ای عقب رفتن.
پوزخندی زدم: شاید از خاصیت شونه.
متین کلافه شونه م و گرفت و منو کشید عقب:
ـ تو این بل بشو نمی خواد به فکر خاصیت ارواح خبیث باشی.
مایا ترسیده گفت: سرعتشون داره خیلی بیشتر… متـین مراقب باش..
هنوز جمله ی مایا تموم نشده بود که یهو یکی از ارواح، سرعتِ دیوونه وار پیدا کرد و به متین حمله کرد. طرف یک ضربه ی خیلی محکم بهش زد. متین چند متر پرت شد عقب تر. سرش خورد به تخته سنگی و همزمان پاش هم ضربه ی بدی خورد..
انگار برعکس این که ما هر چی میزدیم ازشون رد میشد اون ها میتونستند چیزی و لمس کنند.
من و مایا دویدیم طرف متینی که چهره اش از درد جمع شده بود. با نیشخند تیکه انداختم:
ـ متین گفتیم بیایم کوهستان که شاید تو بتونی یه کاری بکنی. اما اول از همه تو نفله شدی که.
متین با خشم نگاهم کرد: تیارا می خوای بریم دریا ببینیم تو چیکار میکنی؟
ـ نه بسه هرچی تلپورت کردید منو.
مایا با جیغ گفت: ول کنید الان. این ها به متین حمله کردند چون الان اون تهدید اصلی شون هست.
متین با درد به پای ورم کرده اش نگاه کرد. مشخص بود در رفته.
ـ پس باید بریم دریا.
قاطع گفتم: نه
مایا: پس چی تیا؟ هر جا رفتیم این لعنتی ها ردمونو زدن. الان هم دارن تجدید قوا می کنند. باید زود تصمیم بگیریم.
همان طور که یک چشمم به ارواح بود که دوباره داشتند نزدیک می شدند دست انداختم زیر بازوی متین:
ـ بلند شو متین. این ارواح پلیدن. تا یک بلایی سرمون نیاورند بی خیالمون نمیشوند.
متین با نیشخند گفت: پس یکی مون باید جان فدا بشه؟
مایا همان طور که سعی می کرد خنده اش رو کنترل کنه گفت:
ـ فعلا ناقصمون تویی. نظرت چیه تورو جان فدا کنیم ؟
متین چشم غره ای بهش رفت: ببند هویجی.
دست متین رو روی شونه ام انداختم و به کمک مایا کمی عقب کشیدیم. پشت یک صخره نشستیم. هر سه تامون از این مبارزه ی ناعادلانه خسته و داغون بودیم.
واقعا مسخره بود. ما هر چی تلاش می کردیم حتی نمیتونستیم لمسشون کنیم اما اون ها تا اراده میکردند میزدند داغونمون میکردند. به قمقمه ی آب بسته شده به کمرم نگاه کردم. آب زیادی برام نمونده بود.
مایا کلافه پرسید: تیارا نقشه ات چیه؟
تمرکز کردم. دور شده بودم از تیغه های یخی که به سمتشون پرتاب کرده بودم. ذخیره آبم و به فنا داده بودم و تو این کوهستان هم هیچ خبری از ذره ای آب نبود.
شاید نشه نقشه های توی ذهنم و عملی کنم. یهو وسط درگیری های ذهنیم نگاهم به بادمجون روی پیشونی متین افتاد.
نیشخندی بهش زدم: بهت میاد.
اخم کرد اما جمع کردن ابرو هاش باعث به درد اومدن بادمجونش شد. مایا هم نیم نگاهی بهش کرد. لب هاش و بهم فشرد که یک وقت نخنده و بحث و عوض کرد:
ـ یه فکری به حال وضعیتمون بکن دیوونه.
ـ باید برم تیغه هام و بیارم.
مایا چشم هاش و گرد کرد: دیوونه ای. نمیشه رفت تو دلشون.
متین کمی فکر کرد: نمیشه. مگر این که مایا تلپورتت کنه.
اخم کردم: نه دیگه نمی خوام تلپورت کنم.
مایا: متین خان من دیگه جونی برام نمونده. نمیتونم انقدر زود ببرم و بیارم که اون ها متوجه ما نشوند.
متین: پس میگی چه شکری بخوریم؟
به مایا نگاه کردم: همین جا باشید. نذار متین تکون بخوره.
مایا تا خواست اعتراض کنه فرصتی بهش ندادم و سریع بلند شدم. ازشون دور شدم. سرعت ارواح دوباره کند شده بود. داشتند نیرو جمع می کردند. حتی این لعنتی ها هم خسته شده بودند. سعی می کردم از پشت صخره برم که یک وقت دید نداشته باشند بهم.
انقدر نزدیک شدم تا این که بالاخره تیغه ها رو حس کردم. از گوشه ی صخره ای که پشتش پناه گرفته بودم به قسمتی که تیغه ها بودند نگاه کردم. کف دستم و به اون سمت گرفتم و چند لحظه منتظر موندم.
بی فایده بود. از این فاصله نمیتونستم به سمت خودم هدایتشون کنم با این همه صخره های سنگی که بین راه بود.
بلاجبار جلو تر رفتم. نفسم توی سینه ام حبس شد. خیلی بهشون نزدیک شده بودم. تنها یه اشتباه کوچیک لازم بود تا من و ببینند. دوباره تلاش کردم. کف دستم و به سمت تیغه ها گرفتم. این بار بهتر شده بود.
اما این بین حواسم پرت شد و از پشت صخره بیرون اومدم. یهو یکی از ارواح من و دید. تا خواستم پنهان بشم اون که انگار نیرو جمع کرده بود همون تیغه های خودم رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد.
انقدر سرعتش زیاد بود که نتونستم کنترلش کنم و تیغه ی تیز و دستساز خودم توی شونه ام فرو رفت.
صدای نعره ی درد ناکم تو کوهستان پیچید. همه ی ارواح به سمتم برگشتند. حس کردم تعدادشون بیشتر از قبل شده. ترس برم داشت. با درد و به یک باره تیغه رو از شونه ام در آوردم. شونه ام خیس شد و خون پر فشار زد بیرون. لبم رو بین دندون هام فشار دادم. با حرص غریدم:
ـ یه درماری ازت در بیارم حمیدِ عوضی که نفهمی از کجا خوردی.
با قدم های بلند و تند برگشتم پیش متین و ماریا. مایا به محض دیدنم جیغ خفه ای کشید و دستش و روی دهنش گذاشت. متین هم چشم هاش گرد شد.
قبل از این که چیزی بهم بگن خودم تند گفتم:
ـ این مهم نیست ماریا.. بلند شو. باید بهم کمک کنی مه درست کنیم.
انگار یهو شونه ی من که دیوونه وار خونریزی داشت و فراموش کرد. چشم هاش گرد شد:
ـ مه؟ اما…
ـ اما نداره الان. زود باش پاشو. باید دیدشون رو مختل کنیم.
مایا بلند شد. یک ذره آب ته قمقمه رو در آوردم.. تیغه رو هم تبدیل کردم به آب و روی هوا معلق نگهش داشتم. به مایا نگاه کردم. کمی تردید توی نگاهش بود. اما دختر محکمی بود. کم نمی آورد. هر چند که مه درست کردن رو زیاد تمرین نکرده بودیم.
ـ حالا مایا.
به محض این که جملهم تموم شد هر دومون دست هامون رو بالا آوردیم. با حرکت ملایم دست هامون آرایش مخصوص به عنصر خودمون رو می رفتیم. آروم آروم مه ملایمی به وجود اومد.
متین با ذوق گفت: دارید خوب پیش میرید دخترها.
حواسم به حرکات دست هام بود اما متوجه شدم صدای متین یک جوری هست. میدونستم درد خیلی زیادی داره. هفته ی پیش تو تمرینات خوردم زمین و پام در رفت.
دردش خیلی بد بود. مخصوصا جا انداختنش. متین تا همین حالا هم خوب مخفی کرده بود دردش رو از ما. ولی این حسی که از صداش گرفتم متفاوت بود با درد. متین مضطرب بود.
اوه خدای من… ارواح نزدیک شدند.. برای لحظه ای از گوشه ی چشم دیدمشون. به سمت منو مایا حمله ور شدند که یهو صخره ی بزرگی به سمتش پرتاب شد. بهش نخورد اما حواسش رو از ما پرت کرد. نیشخندی زدم. متین با همه ی درد هاش حواسش به ما هست.
انقدر ادامه دادیم تا این که بالاخره مه غلیظ شد و هیچ چیزی دیده نمیشد. انقدر دست هام و بالا و پایین کرده بودم فلج شدند رسما. مخصوصا که شونه م خونریزی هم داشت. با صدای بی حالی بچه ها رو صدا زدم.
ـ متین.. مایا؟؟ ؟
ـ تیا؟ کجایی نمیبینمت.
متین با صدای آرومی گفت: الان با جیغ جیغ هاتون میکشونیدشون این جا.
مایا با حرص گفت: فعلا تو بیشتر جیغ جیغ می کنی ها.
نیشخندی زدم. کسی حریف زبون ماریا نمیشد. یهو یک چیزی روی پاهام لغزید. با ترس به پاهام نگاه کردم. با دیدن گِل رونده خیالم راحت شد. اما تا خواستم به متین بگم آروم یهو با سرعت زیاد روی سطح زمین به حرکت در اومدم. نفهمیدم چی شد.
فقط وقتی خوردم به مایا و افتادیم روی هم صدای ناله م بلند شد.
ـ آخ… دهنت متین.
کل بدنم از شدت درد داغ شد. مایا دقیقا به شونه ی زخمیم خورده بود.
مایا: این وسط شوخیت گرفته دیوونه؟
ـ عه عه عه.. داری جیغ جیغ می کنی مایا جون.
مایا با حرص لگد محکم به مچ در رفته ی متین زد که من از درد چهره م در هم فرو رفت. متین که سرخ شد بیچاره.
ـ بهتره زودتر بریم.
من و مایا زیر بازو های متین و گرفتیم. متین با صدایی که از درد می لرزید با غد بازی گفت:
ـ یکی طلبت هویجی.
ـ زیاد دعا نکن گربه سیاه. خشک سالیه.
با تاسف سرم و تکون دادم. باز این دوتا دیوونه رفتن رو دور کل کل.
ـ چشم هاتو ببند تیا .
با حرف مایا سریع چشم هام و بستم. متنفر بودم از تلپورت.. از سرگیجه های بعدش حالم بهم میخورد. برای همین ترجیح میدادم از وسائل نقلیه استفاده کنم.
اما وقتی امروز صبح تو سالن تمرین بودیم و یهو ارواح سر و کله اشون پیدا شد، برای فرار کردن مجبور به استفاده از تلپورت شدیم.
چشم هام و که باز کردم تو درمانگاه آکادمی بودیم. از شانس زیبامون خانم یراحی معاون آکادمی هم توی درمانگاه بود. به محض دیدن ما سه تا که بی نهایت کثیف و درب و داغون و حتی خونی بودیم چشم هاش گرد شد و صدای جیغش بلند شد:
ـ خدای من چه بلایی سرتون اومده؟؟ کجا بودین شما؟ خانم وحیدی زود بیااا. تیارا تو خونریزی داری؟؟ پـرستـار… کمک کنید بهشون. متین و بذارید روی این تخت. تیارا تو بیا این جا. خیلی خونریزی کردی.
بی توجه به جیغ جیغ های خانم یراحی روی اولین تخت خالی که گیر آوردم نشستم. درست می گفت. خیلی خونریزی کرده بودم. دیدم تار و بدنم سست شده بود. بی حال دراز کشیدم و چشم هام و بستم.
آخرین چیزی که دیدم مایا بود که از درمانگاه خارج می شد. خوب میدونستم کجا میره. فقط کاش منم جون داشتم و باهاش می رفتم.
مظالب مرتبط:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان گرگینه جانشین از ساناز مسبوقی