دانلود رمان آبادیس از نگار مقیمی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آبادیس از نگار مقیمی چکیده خلاصه رمان آبادیس : داستان شیء تاریخی ای که یک قاتل و یک دختر معمولی را به هم گره می زند.   مقداری از متن رمان آبادیس : صدای نفس نفس زدن هام توی گوشم می پیچید. سوز سرما بدنم رو سر کرده بود و توان پاهام رو کم. با نهایت سرعت می دویدم و صدای ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان آبادیس از نگار مقیمی

چکیده خلاصه رمان آبادیس :

داستان شیء تاریخی ای که یک قاتل و یک دختر معمولی را به هم گره می زند.

 

مقداری از متن رمان آبادیس :

صدای نفس نفس زدن هام توی گوشم می پیچید.

سوز سرما بدنم رو سر کرده بود و توان پاهام رو کم.

با نهایت سرعت می دویدم و صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنیدم.

سر چرخوندم تا فاصله مون رو ببینم اما شاخه ای بزرگ سد راهم شد و محکم با زانو به زمین خوردم.

درد زانوهام جیغم رو به هوا برد.

قدم هاش نزدیک تر از هر وقت دیگه ای شده بود.

خودم رو روی زمین عقب کشیدم.

هوا تاریک بود اما برق چشم هاش مثل ستاره توی تاریکی شب می درخشید.

ـ گفته بودم نمی تونی از دستم فرار کنی؟

سردی تنه ی درخت رو پشتم حس کردم.

ـ به من میگن آبادیس راویار.

ترسم رو پنهان کردم و گستاخانه توی چشم هاش خیره شدم.

صدای لرزونم بلند شد:

ـ به منم میگن ارنواز آباندار.

***

ـ اسم؟

ـ ارنواز.

ـ شهرت؟

ـ آباندار.

گرد شدن چشم هاش اصلا چیز عجیبی نبود. من بیست و چهار سال این حالت رو در آدم های اطرافم دیده بودم و این همیشه کلافه م می کرد.

 

چند نفر توی دنیا فامیلی آباندار داشتند؟

انگار که گردن ماه آبان رو گرفته و دورش طناب دار انداخته باشند.

البته این چیزی بود که با شنیدن فامیلیم به ذهن خودم می رسید و بقیه بیشتر فکر می کردند من دارنده ی ماه آبانم و عجیب این بود که همه هم انتظار داشتند متولد ماه آبان باشم.

ـ متولد آبانید؟

نگفتم؟!

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و با دست ضربه ای به شناسنامه ی روی میز زدم.

ـ اینجا همه چیز نوشته شده آقای مدیر. ارنواز آباندار متولد چهارم آذر هزار و سیصد و هفتاد و چهار.

سری تکون داد.

ـ پس معلم جدیدی که اداره فرستاده شمایید؟

با حرص پلک زدم. چرا همه چیز رو انقدر زود فراموش می کرد این آقای مدیر جدید؟

ـ خیر. من دانشجوی کارشناسی علوم اجتماعی هستم و به خاطر طرح پایان نامه م قراره به عنوان کمک مربی توی یکی از کلاس های این روستا مشغول به کار و گذروندن طرح پایان نامه م بشم.

شانه ای بالا انداخت.

ـ به هر حال این روستا فقط صد و بیست نفر جمعیت داره و بچه های مقطع ابتدایی اینجا تنها بیست نفر هستند.

سری تکون دادم:

ـ آمار خوبیه.

ـ بله ولی ما برای همین بیست نفر هم معلم نداریم.

چشم هام گرد شدند:

ـ پس چرا اینجا مدرسه و مدیر داره؟

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد:

ـ چون اینجا دانش آموز داره.

شاید من ابله و خنگ بودم که متوجه نمی شدم چرا این روستا علارغم نداشتن معلم مدیر داشت.

سرم رو محکم تکون دادم تا این افکار رو از ذهنم بیرون بندازم.

ـ خوب حالا من باید چیکار کنم؟

ـ شما آموزش دیدید؟

ـ بله.

لب هاش به آنی از هم باز شدن و لبخند بسیار بزرگی زد:

ـ خوب پس فعلا شما باید به بچه ها درس بدید.

دهانم برای بار چندم باز موند.

ـ البته فقط تا زمانی که معلم جدید بیاد.

***

خنده های جیغ مانندش روی اعصابم بود.

ـ ترانه!

کمی خنده ش رو کم کرد.

ـ ببخشید ولی آخه من نمی دونم چرا بابات باید بین اون همه حرف های قشنگ و کارهای خوب و خیر توی وصیت نامه ش ازت بخواد بری به همچین روستایی؟

این سوالی بود که خودم هم جوابش رو نمی دونستم. وقتی بابا آرش قبل از مرگش اسم این روستای عجیب رو آورد و ازم خواست بیام اینجا خیلی متعجب شدم.

چیزی هم که بیشتر به تعجبم دامن زد اسم روستا بود.

اهونَوَرد!

صدای آقای مدیر باعث شد از فکر بیرون بیام و هول زده تماس رو بدون خداحافظی با ترانه قطع کنم.

ـ فکراتون رو کردین؟

نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم.

ـ بله.

ابروهاش رو بالا داد:

ـ خوب؟

ـ می مونم.

این تصمیم تنها به خاطر بابا بود و منِ نازپرورده رو چه به زندگی توی روستای کوچکی که فقط صد و بیست نفر جمعیت داشت؟

لبخند روی لب های آقای مدیر درخشید.

ـ خوب خدا رو شکر. بیاین من منزلتون رو نشونتون میدم.

ابروهام رو بالا دادم.

ـ منزلم؟

ـ بله! از قبل به خاطر قولی که برای معلم بهمون داده بودن اون ساختمون رو آماده کرده بودیم برای معلم جدید.

با دست به خونه ی بسیار کوچکی که گوشه ای از حیاط اون آلونک به ظاهر مدرسه قرار داشت اشاره کرد.

سری تکون دادم. باید عادت می کردم که یک مکان سی متری (شاید هم کمتر) رو یک ساختمون تصور کنم.

ـ شما کجا زندگی می کنین؟

بی اونکه نگاهم کنه به سمت خروجی مدرسه ی یک کلاسه رفت.

ـ خونه م.

کنجکاو قدمی پشت سرش برداشتم.

ـ خونه تون؟

ـ بله! خونه ی کدخدا.

ـ کدخدا؟

چرخید سمتم و با لبخند معنی داری گفت:

ـ من پسر کدخدا بُستانم.

دهانم باز هم عنان از کف داد و باز موند. تصور من از پسر کد خدای همچین روستایی قطعا این مرد شیک پوش کت و شلواری نبود.

شیطون نگاهم کرد و لب زد:

ـ در ضمن خانم معلم. مدرسه ای که زیر هفتاد تا دانش آموز داشته باشه مدیر نداره.

نگاهی توی چشم های مبهوتم انداخت و با گفتن “کلید بالای دره” از حیاط مدرسه خارج شد.

***

سرم رو محکم تکون دادم و بعد از چند تا ناسزای زیر لبی به سمت جایی که نشون داده بود رفتم.

کلید رو از بالای در برداشتم و همزمان باهاش گرد و خاک عظیمی بلند شد و من رو به سرفه انداخت.

“از قبل به خاطر قولی که برای معلم بهمون داده بودن اون ساختمون رو آماده کرده بودیم برای معلم جدید”

جا داشت حتما سلامی به خواهر کدخدا بستان می کردم با این برادر زاده ی محترمش!

خونه رو آماده کرده بود و من وقتی دست می کشیدم گرد و خاک ریه م رو پر می کرد؟

کلید رو توی قفل در چرخوندم و وقتی در باز شد نگاهم به کاغذ روی پادری افتاد.

خم شدم و برش داشتم.

چشم هام روی نوشته ش خیره موند:

“گفتم نیا خانم معلم… حالا که اومدی مجبوری عواقبش رو بپذیری”

***

خراب بودن سیم کشی برق مدرسه راه رو برای من هموار می کرد.

اسلحه رو توی دستم چرخوندم. مهم نبود خانم معلم جدید اهونورد شب اول اقامتش به قتل می رسید.

من قسم خورده بودم که هر گونه تهدیدی برای اون تومار رو نابود کنم و اون دختر سر تا پا تهدید بود.

سوسوی چراغ نفتی از پشت پنجره ی خونه تنها نور باقی مونده ی نیمه شب ابری ای بود که حتی ماه هم خودش رو پشت ابرها پنهان کرده بود.

آروم به سمت کلبه قدم برداشتم. عجله ای نبود. خانم معلم امشب می مرد. دیر یا زود امشب می مرد.

به خونه که رسیدم در نیمه باز رو آروم هول دادم.

عجیب بود که توی سرمای آذرماه اون هم داخل این روستای کوهستانی در رو باز گذاشته بود.

قدمی به داخل خونه برداشتم.

همونجا بود. درست رو به روم. انتهای خونه!

خم شده بود و صدای قدم هام رو شنید انگار که صاف ایستاد.

صدا خفه کن رو روی لوله ی اسلحه محکم کردم و کلت نقره ایم رو سمتش گرفتم.

ـ گفته بودم میام سراغت خانم معلم؟

چرخید.

فقط چند ثانیه طول کشید تا چشم هام قفل بشه توی چشم های زیتونیش.

چیزی توی سرم برق زد. چیزی شبیه به یک ایده. یک فکر. چیزی شبیه به دلسوزی.

چیزی که نباید توی دل شکارچی می افتاد. شکارچی یعنی قاتل. یعنی بی رحم. شکارچی یعنی آبادیس. یعنی من!

ترس توی نگاهش لذت می انداخت به دلم. من عادت داشتم به دیدن ترس شکارهام. به دیدن امید به زندگی ای که من می گرفتم ازشون.

دست هاش شل شدند و تکه چوب توی دست هاش روی زمین افتاد.

ضامن رو کشیدم. منتظر بودم صدایی از گلوش خارج شه تا کارش رو تموم کنم…

صدایی شبیه به جیغ اما در سکوت خیره ی چشم هام بود.

اسلحه هم نه!

فقط چشم هام.

لب هاش از هم فاصله گرفتن:

ـ من… من تو رو دیدم.

ابروهام بالا پریدند و من این دختر رو ندیده بودم تا به حال. تنها عکسی ازش داشتم و مطمئن بودم اون حتی عکسی هم از من ندیده.

سری تکون دادم:

ـ پس اون بالایی بدجور پارتی بازی کرده برات که چهره ی عزرائیلت رو از قبل نشونت داده.

نگاهش پایین رفت و قفل شد روی اسلحه.

پوزخند زدم.

ـ چیه؟ ترسیدی؟

تفریحانه نگاهش کردم و بالا و پایین شدن سیبک گلوش رو دیدم.

این دختر چشم زیتونی با موهای نسبتا کوتاه و پولیور زرشکی رنگ بدجور سرگرم کننده به نظر می رسید اما حیف که من قول داده بودم.

نگاهم روی سجاده ی پهن مونده روی زمین و چادر کنارش افتاد و پوزخند زدم.

من رو کشونده بود اینجا فرشته ش رو نشونم بده؟ میون اون همه شکار میخواست چی رو نشون بده به من شیطان؟

ـ چرا کمک نمیخوای ازش؟ ببین با اون قدرت بی کرانش میتونه جلوی مرگت به دست من رو بگیره؟

قدمی به سمتش برداشتم و اون همچنان مات و پر ترس خشک مونده بود.

ـ زود باش خانم معلم. ببین قدرت خدات بیشتره یا منِ شیطان؟

پاهای سفید برهنه ش لرزیدند…

مردمک چشم هاش لرزیدند.

ـ خداحافظ فرشته!

ماشه رو کشیدم و بنگ!

چشم های زیتونیش خاموش شدن و روی زمین افتاد.

از ترس صدای شلیک گلوله بیهوش شده بود!

قدم برداشتم به سمتش و بالای سرش ایستادم. پولیور زرشکی رنگِ تا رون هاش حالا کمی بالا تر رفته بود و پوست رنگ پریده ش رو بیشتر به رخم می کشید.

نگاهم دوباره به سجاده افتاد و پوزخند دوباره روی لب هام درخشید.

قدرتت رو نکش به رخم. این قدرت تو نبود… اختیار من بود! بشین و عذاب فرشته ت رو از اون بالا نگاه کن.

گوشیم رو بیرون آوردم و توی تماس های اضطراری شماره ی یک رو فشردم.

صداش توی گوشم پیچید:

ـ کار خودت رو کردی قاتل؟

ـ تا پنج دقیقه ی دیگه این خونه باید بره رو هوا.

ـ قبل از اینکه دور شی دودش رو میبینی.

***

صدای چک چک قطره های آب بدجور روی روانم راه می رفت.

نفس عمیقی کشیدم. پارچه ی روی چشم هام عذابم می داد.

به یاد آوردن همه ی اتفاق ها فقط چند ثانیه طول کشید. دیدن مردی که قبلا یک بار دیده بودمش…

توی حالتی میون رویا و واقعیت…

من چندین بار اون مرد رو دیده بودم.

صدای شلیک گلوله هنوز توی سرم می پیچید. فکر می کردم مردم. غیر از مچ دست هام که بالای سرم به جایی بسته شده بودند و بازوها و کتفم به خاطر کشیده شدن دست هام جایی از بدنم درد نمی کرد.

من صدای گلوله رو شنیده بودم!

صدای قدم هایی که از نزدیکیم بلند شد باعث شد محکم از جا بپرم.

برخورد پاهاش به زمین نزدیک و نزدیک تر می شد. قدم هاش رو محکم بر میداشت و این استحکام ترس از قدرتش رو به جونم می انداخت.

ایستاد.

بهم نزدیک بود و هرم نفس هاش رو وقتی حس کردم که روی صورتم خم شد.

ـ تو… کی هستی؟

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ارمغان بامداد از نگار مقیمی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماهور از نگار مقیمی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان فادیا از نگار مقیمی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=102
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!