رمان خاکستری در باد
رمان خاکستری در باد روایت دختری فقیر است که راه زندگیاش با شخصی متمول عوض میشود. نویسنده، داستان را با مضمون کمبود عاطفه و وجود فقر و در ادامه عقدههای روانی که برای شخصیت دختر داستان پدید آمده را به قلم کشیده. کمبود عاطفه به همراه وجود فقر، میتواند دو عامل بسیار مهم برای فروپاشی شخصیت باشد. فضای داستان تیره و تا حدی رازآلود است و نویسنده ماجرای رمان را در ساختار رمانهای حادثهای پایهریزی کرده است.
ماجرا برمحور حوادث گسسته و ناپیوسته میگردد و پیرنگ و شخصیتها تابع حوادث داستان هستند. حادثه پشت حادثه میآید و هول و ولایی خاص را برای مخاطب ایجاد میکند تا از پس تعلیقهای ایجاد شده، برای رسیدن به جواب سوالهای ذهنی خود، داستان را تا آخر ادامه دهد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 653 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
دختری فقیر که با درست کردن و دوختن عروسکهای پولیشی، امرارمعاش میکند تا مخارج زندگی خویش و مادرش را تامین کند، شخصیت اصلی داستان است. با ورود زن جوانی به زندگی آنها و دادن سفارش دوخت تعداد زیادی عروسک پولیشی برای ایجاد رابطه با او، ماجرای اصلی آغاز میشود. این زن متمول و مشکوک، برای رسیدن به هدفی خاص، این سفارش را به دختر داده و میخواهد او را وارد زندگی خود کند تا…
«ماشین را دورتر از خانه شان کنار خیابانی پارک میکنم و خودم پیاده میشوم. تماما مشکی پوشیده ام، سویی شرت مشکی که کلاهش را روی سرم کشیده ام با شلوار ستش. نمیتوانم از دروازه بروم چون نگهبانش همیشه هوشیار است و هیچ وقت خدا نمیشود که از خستگی خوابش ببرد! می چرخم و نزدیکترین دیوار به در ورودی خانه را پیدا میکنم. به ارتفاعش نگاه میکنم. میتوانم؟ نه خیلی بلند است! به شانسم لعنت میفرستم. تا چند دقیقه دیگر هوا روشن میشود. با دو، به کنار ماشین بر می گردم و باد سرد توی صورتم کوبیده می شود.
سعی میکنم خیلی گاز ندهم و خلاص کنم و ماشین را تا نزدیکی آنجا ببرم. باید بروم روی سقف شاسی بلند مامانی اش و بعد بپرم توی حیاط. حالا از آن سو چطور باید پایین بروم الله و اعلم! دزدگیر ماشین را قطع میکنم و به هر جان کندنی است میروم روی سقف. نزدیک است پایم سربخورد که خودم را کنترل میکنم. وقتی روی دیوارم و پایین را نگاه میکنم، یک ثانیه شک میکنم، اما زود آن را از دلم خط میزنم. حالا که تا اینجا آمده ام، جا زدن نداریم.
چشمانم را میبندم و میپرم پایین. به پهلو روی زمین می افتم و به قدری دردم میگیرد که دلم میخواهد جیغ بکشم، اما تنها میتوانم دستم را گاز بگیرم و خفه شوم. از شدت درد، اشک از چشمانم بیرون میزند. کمی که دردم آرام میگیرد، از جایم بلند میشوم. کاجهای همیشه سبز و لباس رنگ شبم کمکم میکنند تا مخفیانه به سوی ورودی بروم. دستانم یخ زده و به سختی کلید را از جیب بیرون می آورم. وقتی در باز میشود، از این که به این سادگی توانسته ام وارد خانه بشوم، متعجب میشوم. در را آرام میبندم و به خانهی نحسی نگاه میکنم که در تاریکی فرو رفته/ یک آن خاطرات برایم زنده می شوند، روزهای خوب… روزهای بد… من چند ماه از عمرم را این جا گذرانده ام و چرا حالا این جا این قدر برایم غریبه است؟
وقت را تلف نمیکنم. نگاهی به اطراف میکنم تا کسی یک دفعه مچم را نگیرد. روی نوک پا قدم بر میدارم و به طبقهی بالا میروم. تازه میترسم و تمام تنم نبض میشود. دوباره داغ میشوم و حس میکنم سرم میخواهد از شدت اجتماع خون، منفجر شود. وقتی جلوی در اتاقش میرسم… یک حالی میشوم. یک حال مزخرف… یک آن به این فکر میکنم که شاید…
دستم را روی دستگیره میگذارم و به آرامی پایین می آورمش. جلو و جلوتر می روم… بالشی زیر سرش است و بالشی دیگر هم کنارش. بالش کناری را بر می دارم و تخت را دور میزنم. هر چه نزدیکتر میشوم، ضربانم تندتر میشود و کم مانده نبضی که توی گلویم است، خفه ام کند. با دو دست دو طرف بالش را میگیرم و به سمت صورتش میبرم…»
***
در حالی که مهره های رنگی را داخل نخ نامرئی می اندازم، میگویم:
ـ نه اینم برای من کار نمیشه صدف!
نخ جدید بر میدارد:
ـ کار بهتری سراغ داری تو این وضعیت؟
دو سوی نخ را به هم گره میزنم و دستبند را میگذارم کنار دستبندهای دیگر.
ـ اگه داشتم اینجا پیش توی توله چیکار میکردم؟
با اخم ساختگی میگوید:
ـ خوبه دیگه! منو خر گیر آوردی داری سواری میگیری، بایدم این جوری بگی.
با سرخوشی میخندم و لپش را محکم میکشم که دادش در می آید:
ـ ماهی به خدا. دمت جیز.
گردن میکشم و پشتش را نگاه میکنم:
– عروسکا کوشن؟ بده از اونام عکس بگیرم بذارم توی کانال. اونا نسبت به این زر و زیورا طرفدار بیشتری دارن.
عروسکهای نمدی و روسی را از کارتن پشت سرش بیرون می آورد و به دستم میدهد:
ـ چه قدر خوب شدن این جدیدا! واقعا تو این کارا با استعدادیا!
رمان خاکستری در باد از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فرناز رمضاننیا، متولد اردیبهشت ماه سال 1376، دارای مدرک کارشناسی معماری، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان تقدیر بی تقصیر نیست – انتشارات آرینا (علی)
رمان گل سنگم – انتشارات شقایق
رمان خاکستری در باد- انتشارات شقایق
رمان پاسوز – انتشارات شقایق
رمان سودا زده – مجازی