لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دو پرنده ی بی سرزمین از یگانه اولادی
ماجرای کسیه که بعد از فوت همسر خودش و دوست صمیمیش در تصادف در تلاش هست تا با بیوه ی دوستش وارد رابطه شود.
مقداری از متن رمان دو پرنده ی بی سرزمین :
پاهای برهنهاش ماسههای داغ را لمس میکرد. به عقب برگشت. وقتی دید به او نزدیک شده است جیغ بلندی کشید و به قدمهایش سرعت بخشید.
دامن سفیدش زیر پایش گیر کرد و سکندری خورد. هنوز به زمین نیفتاده بود که بالاخره به او رسید و نفس زنان از پشت کمرش را گرفت: گیرت انداختم.
خندید و صاف ایستاد. به سمت او چرخید. از شدت هیجان و شرجی بودن هوا گونههایش قرمز شده بود و نم عرق صورتش را مرطوب کرده بود. موج بلندی به سمتشان روانه شد و ساق پایشان را خیس کرد.
به مویرگهای زیر پوستش که در مقابل آفتاب خوب به چشم میآمدند خیره شد و لبخند زد. به سمتش خم شد و بوسهای روی پیشانیش گذاشت.
دخترک از بیحواسی او سوء استفاده کرد و با یک هل کوچک او را در آب انداخت و خودش از خنده ریسه رفت.
فرزین از بالای تراس به آن دو خیره بود و با لبخندی محو سیگارش را دود میکرد. حال خوش آن دو انگار مسری بود. حتی تماشایشان هم لذت بخش بود.
نسیم از پشت سرش وارد تراس شد و همانطور که پشت شانههای کوچک آنا را ماساژ میداد مسیر نگاه فرزین را دنبال کرد: به چی نگاه میکنی؟
گردهی سیگارش را تکاند و حاضر نشد از تصویر مقابلش چشم بگیرد: خوابید؟
جلوتر رفت و کنارش ایستاد. به صبا نگاه کرد که مازیار در همان لحظه به هوای کمک گرفتن از او، دستش را کشید و در آب انداخت. صدای جیغ و هیاهویش دخترک تازه به خواب رفته را تکان داد.
نسیم دستش را روی موهای نرم او کشید و زیر لب گفت: شیش.
از گوشهی چشم به فرزین نگاه کرد که حالا چشمش به خورشید گره خورده بود: خاموشش کن. بچه اذیت میشه.
گوشهی لبش را گاز گرفت و سیگار را روی لبه ی تراس خاموش کرد و پوکهاش را در ساحل پرت کرد.
– تو اتاق سطل آشغال هست!
سر تکان داد: تجزیه میشه سخت نگیر.
نسیم به اتاق برگشت و همانطور که روی صندلی مینشست زیر لب غر زد: بیفرهنگ.
فرزین از پلهها پایین رفت و در همان حال سایت را در موبایلش چک کرد. صدای خندههای بیامان فرخ باعث شد سرش را بلند کند. مهرانه روی دوشش سوار شده بود و او را با هر دو دست میکوبید: بیشعور عوضی همهی پولامو به باد دادی.
مهدی دست دراز کرد و بازوی مهرانه را کشید: عزیزم به خودت مسلط باش. الان دو تایی پارهاش میکنیم. بیا پایین.
به بالای سرشان رسید و به صفحه ی بازی که میانشان پهن بود نگاه کرد: احوال زمین خواران بزرگ. دهنتون صاف نشد؟ سه ساعته اینجا نشستین!
مهدی هر دو تاس را بالا برد و بوسهای به دستش زد. تاسها روی زمین افتادند و مجموعشان چهار شد.
مهرانه موهای بهم ریختهاش را پشت گوشش زد و چپ چپ نگاهشان کرد: اینجوری میخواستی پارهاش کنی؟
فرخ دستش را دراز کرد: هزار و صد مونوپلی بده بیاد.
مهدی با حرص پول را جلوی او پرت کردم: ریدم تو قیافهات.
فرزین روی مبل نشست و عینک دور فریم مشکیاش را با انگشت بالا داد و دوباره به صفحه ی گوشیش چشم دوخت.
مهرانه لواشکش را برداشت و تکهای از آن را با دندان کند. صورتش از ترشی آن مچاله شد: فرزین؟ صبا و مازیار کجان؟
دستش را به ریشش زد و به او نگاه کرد. با دیدن لواشک و قیافهی او سیستم لیمبیکش فعال شد و دهانش آب افتاد: وسط آب افتادن رو هم.
فرخ خندهاش شلیکی در رفت.
مهدی تاسها را به سمت مهرانه گرفت: خوبه تازه عروس دوماد نیستن!
مهرانه تاس انداخت: چقدر مازیار حسود داره و خودش خبر نداره.
مهدی از بالای چشم نگاهش کرد: منم از زنم هفده سال بزرگتر باشم آب از همه جام چکه میکنه.
فرخ تاس را گرفت: جووون. اصلا تو میگی هم من آب از همه جام چکه میکنه.
مهرانه روی ران پایش کوبید: الان تو با اختلاف سنی ما مشکلی داری که واسه سن اینا عنان از کف دادی؟
فرخ با چشمهای ترسیده و لب های خندان به او نگاه کرد: تو از سرمم زیادی. یه چی میگیم دور هم بخندیم.
مهرانه چشم غره رفت: لوده!
مازیار دستش را دور شانهی صبا انداخت و او را به خودش چسباند: سرما نخوری؟
لبخند زد و به چشمان روشن او خیره شد: نمیخورم.
او را کنار دیوار ویلا چسباند و دستانش را دو طرف او قرار داد: ولی من تو رو میخورم.
خندید و با ترس به حیاط نگاه کرد. پچ پچ کرد: یکی میاد میبینتمون. همینجوری کم دستمون میندازن حالا بهشون آتو هم بدیم.
بی قرار به سمت لبهای او رفت: کون لق همهاشون.
صبا لب گزید و سرش را کج کرد تا مازیار نتواند او را ببوسد: بریم بالا. انرژیتو نگه دار برا شب.
بینیاش را به صورت او مالید: شب جای خودش الانم جای خودش.
خندید و به سینهی او فشار آورد: ولم کن مازیار. باز اومدیم مسافرت تو آمپر چسبوندی؟
فرزین ریموت ماشین را فشار داد و با صدای دزدگیرش، صبا شانهاش بالا پرید. خودش را از زیر دستان مازیار بیرون کشید و به طرف حیاط پا تند کرد: سلام.
فرزین با دیدن او ابروهایش بالا رفت و با تعجب نگاهش کرد: الان چه وقت سلامه؟
جوابش را نداد و با همان سر پایین به طرف پلهها رفت.
مازیار با لبخندی که از سر چموشی صبا روی لبهایش نقش بسته بود از مخفیگاهش بیرون آمد: لعنت بر هر چی خروس بیمحل.
فرزین که تازه دوزاریاش جا افتاده بود سر تکان داد: بشمار.
مازیار دستانش را در جیبش فرو برد و باد لای موهای زیتونیاش پیچید: کجا میری؟
سوار شد و قبل از اینکه در را ببندد گفت: ذغال بگیرم. میای؟
شانهای بالا انداخت و به لباسهای خیسش نگاه کرد: نه، تو لباسم پر از شنه.
فرزین ریموت در را زد و در حالیکه نور آفتاب روی پوست صیقلی سرش انعکاس میکرد در ماشین را بست: اگه دیر کردم جوجهها رو سیخ بکشین.
مازیار دمپایی انگشتیاش را درآورد و برایش دستی در هوا تکان داد.
وارد که شد مهدی، آنا به بغل دم پنجره ایستاده بود و به دریا نگاه میکرد. آنا هم با نهایت قساوت موهای بلند او را میکشید. مهرانه دست آنا را از موهای او جدا میکرد و غر میزد:
مهدی برو کوتاه کن دیگه این گیسا رو. دیگه داد بچه هم در اومد. چه وضعیه آخه؟
فرخ سیم اچ تی ام آی را وصل کرد و دسته ی پی اس فور را گرفت و خودش را روی کاناپه پرت کرد: مازیار بپر لباس عوض کن بیا. بازی نصب کردم در حد خدا.
مازیار سرکی به آشپزخانه کشید. با دیدن نسیم پشت میز به آنجا رفت: احوال خانوم خانوما.
نسیم همانطور که نبات را در فنجانش میچرخاند سرش را بلند کرد و لبخند زد: خانوم خانومای شما تو حموم منتظرته.
مازیار لبهایش را گاز گرفت: بابا من اینقدرم هَوَل نیستم. این وصله ها به من نمیچسبه.
سر تکان داد و فنجانش را به لبهایش نزدیک کرد: آره جون خودت.
قلپی از چای داغش خورد و ادامهی حرفش را گفت: صورتش عین لبو قرمز بود اومد بالا. یه کله رفت تو اتاقتون. انگار فرزین بد موقع اومده بود پایین!
– فرزین که عادتشه.
نسیم لبخندش عمق گرفت: بیحیا.
مازیار خندید:
مخلصیم.
مهرانه با انگشت به صفحهی تلویزیون اشاره کرد:
وای نسیم تو رو خدا صبا رو ببین! چقدر ورم کرده بودا!
صبا با خنده ضربهی آرامی به شانهی مهرانه زد:
حالا تو هی بگو.
نسیم با حسرت به سمت او چرخید. هیکلش را انگار تراشیده بودند: اذیتش نکن مهرانه. خیلی هم خوشگل و خوش هیکل بود. جز یه فسقل شکم اضافهی دیگهای نداشت.
صبا هر دو دستش را به لبش چسباند و بعد بوسهاش را در هوا برای او ول داد: جون منی تو. یاد بگیرن بعضیا.
مهرانه دانهای گیلاس در دهانش گذاشت و با انگشت اشارهاش باز تلویزیون را نشان داد: وای تورو خدا قیافهی مازیارو ببینین، داشت رو ابرا راه میرفت.
صبا کوسن را در آغوشش گرفت و به پشتی مبل تکیه داد. انگار دوباره برگشته بود به یکسال قبل. چه هیجانی داشتند او و مازیار. سر از پا نمیشناختند.
نسیم با چاقو تکهای از هلویش را در دهان گذاشت: صبا واقعا مازیار پسر دوست نداشت؟
صبا چانهاش را روی کوسن گذاشت و با دقت بیشتری به ادامهی فیلم نگاه کرد: نه. همش دعا میکرد دختر بشه.
صدای فیلم نظر هر سه را جلب کرد. افراد درون فیلم همه با هم بلند میخواندند: پنج، چهار، سه، دو، یک.
صبا با همان لبخند گشاد دندان نمایش به مازیار چشم دوخته بود که دل در دلش نبود و با لبخند مضطربش خیرهی بادکنک بزرگ هلیومی مشکی بود. سوزن را هر دو هم زمان عقب بردند و سریع به بادکنک زدند.
آن حجم عظیم ناگهان منفجر شد و از درونش کاغذهای صورتی به زمین ریخت.
صبا مبهوت رنگ صورتی کف سالن مانده بود. نمیتوانست درست تشخیص بدهد که چه اتفاقی رخ داده است. مازیار از خوشحالی در هوا پرید و هوار کشید.
قبل از اینکه او به خودش بیاید در یک حرکت بغلش کرد و چرخاند. ناخودآگاه جیغی کشید و هر دو دستش را پشت گردن او قلاب کرد تا مبادا از آن بالا بیافتد. در عمق چشمان صبا نگاه کرد و لب زد: با اومدنش خوشبختیمونو کامل کرد!
جمعیت دست زدند و سوت کشیدند ولی او تمام حواسش به حلقهی اشک جمع شده در چشمان همسرش بود. مازیار او را پایین گذاشت. اول لبهایش را طولانی روی پیشانی او گذاشت و بعد خم شد و روی شکمش را با نوازشی دورانی بوسید.
فرزین همانطور که نشسته بود با خنده گفت:
بسه دیگه مازیار. طواف میکنی؟!
مهرانه خندید و صدای تلویزیون را کم کرد:
دم فرزین گرم. مازیار دیگه اون شب داشت حال همه رو بهم میزد. انگار فقط اون روی کرهی خاکی قابلیت تولید مثل رو داشته. انگار میخواستن اون شب بهش جایزهی برترین مرد سالو بدن. اوسکول کرده بود همهامونو.
نسیم بشقابش را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد: حالا ما فرخم وقتی بابا شد میبینیم.
نسیم جلوی نردهها ایستاد و از آن بالا به پایین نگاه کرد. مهدی همچنان مشغول بازی با آنا بود و فرخ و مازیار روی مبل دو نفره کنار هم نشسته بودند و برای هم کری میخواندند.
نگاهی به ساعت طبقهی بالا انداخت. نزدیک نه و نیم بود. هنوز فرزین برنگشته بود. دلش نمیخواست با او تماس بگیرد. سعی کرد نگرانیش را کنار بگذارد. به سمت دخترها برگشت.
مهرانه هستهی گیلاس را در بشقابش انداخت و پرسید: ولی مامانت چه جذبهای داره ها! اون شب وقتی نگاش به من میافتاد زرد میکردم.
صبا پوزخند زد. به مادرش نگاه کرد که در فیلم در حال رقصیدن بود. همیشه معتقد بود که اخلاق مزخرف او پدرش را در جوانی سکته داد و به کام مرگ کشید.
مادرش زنی بود که در تمام زندگیش اول منافع خودش را در نظر میگرفت. شاید اگر او جای پدرش میمرد، امروز او همسر مازیار نبود!
فرزین از ماشین پیاده شد و به چراغ های روشن ویلا نگاه کرد. مطمئن بود هیچ کدامشان حتی به فکر شام هم نیافتادهاند.
صندوق عقب را باز کرد و همانطور که پلاستیکهای خرید را درمیآورد موبایلش زنگ خورد. با دیدن نام «آمین» هر چه در دست داشت را دوباره در صندوق گذاشت و تماس را وصل کرد: جانم؟
– الو؟ فرزین؟
روی سنگ ریزهها راه افتاد و زیر درخت بید ایستاد: سلام. خوبی؟
– سلام. میگم من یه جایی باید برم پول میخوام. میفرستی برام؟
همین سه روز پیش قبل اینکه راه بیافتند برایش پول ریخته بود. با نگرانی به پس گردنش دست کشید: حواست به خودت هست بابا؟
معلوم بود فوری بیحوصله شده است: هست…
وقتی اینگونه حرف میزد بیشتر ذهنش درگیر او میشد: میریزم برات.
– اوکی، فعلا.
همین! نه پرسیده بود کی برمیگردید؟ نه حال و احوال کرده بود! انگار او تنها و تنها وظیفهاش تولید کردن پول بود و بس.
موبایل را در جیب شلوارش سر داد و دوباره پلاستیکها را برداشت و به سمت داخل ویلا راه افتاد.
آرنجش را آنقدر روی زنگ کنار در نگه داشت تا مهدی آنا به بغل در را برایش باز کرد: داداش رفته بودی جنگل دنبال چوب؟ دو ساعت یه ذغال خریدن طول داشت؟
او را با دست کنار زد و به مازیار و فرخ که مثل بچهها غرق بازی بودند نگاه کرد: مازیار سیخ زدی؟
بیحواس پرسید: چیو؟
مهدی خندید و آنا را دست به دست کرد: اونجای فرخو. جوجهها رو میگه دیگه.
فرزین ایستاد و سریع به طبقهی بالا نگاه کرد تا ببیند صدای مهدی به آنها رسیده است یا نه.
رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مستاصل از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دردسرهای نگار از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان خنیاگر غمگین از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان پاقدم از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان لانه دو پرنده از یگانه اولادی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان وداع آخر به قلم یگانه اولادی