دانلود رمان اما خاکستری از زینب ایلخانی
لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اما خاکستری از زینب ایلخانی چکیده خلاصه رمان اما خاکستری : روایت زندگی دختری به نام مهشید است.   مقداری از متن رمان اما خاکستری : تاپ تاپ قلبم، نفس‌های بریده ام و هجوم افکاری که انگار، راه خود را گم کرده بودند و به جای اینکه در سرم باشند؛ در پاهایم متمرکز شده بودند، آنچنان از خود بی ...

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان اما خاکستری از زینب ایلخانی

چکیده خلاصه رمان اما خاکستری :

روایت زندگی دختری به نام مهشید است.

 

مقداری از متن رمان اما خاکستری :

تاپ تاپ قلبم، نفس‌های بریده ام و هجوم افکاری که انگار، راه خود را گم کرده بودند و به جای اینکه در سرم باشند؛ در پاهایم متمرکز شده بودند، آنچنان از خود بی خودم می کرد؛ که فقط به یک چیز می اندیشیدم!

دویدن!

دویدن برای رسیدن به راهی که از انتهای آن خبر نداشتم!

من در آن لحظه، حتی خودم را فراموش کرده بودم.

خودم و دردهایم!

حتی راه حلِ پایان دردهایم را نیز، فراموش کرده بودم.

مضطرب، به چراغهای زرد و قرمز آسانسور، که به سرعت تعویض می شد، چشم دوخته بودم.

شماره ی هر طبقه، مرتب کسر می شد،

اما انگار هیچ گاه خیال فرود آمدن، به پایین ترین طبقه‌ی برج را نداشت.

مثل همه!

مثل همه چیز زندگى ام، که هیچ گاه من را این پایین، نه می‌دیدند و نه می‌خواستند!

انگار تمامی کائنات، چه آن ها که به دست خالق آفریده شده بود و چه آنهایی که پدیده ی دست مخلوق بودند، با حال امروز من هیچ سازشى نداشتند.

ناامیدانه دست از سکون و انتظار کشیدن برداشتم و به دامان خاموش و خلوت راه پله ها پناه بردم.

قدم بر اولین پله گذاشتم…

قدری بلندتر از تمام پله های عالم حسش کردم.

آه خدایا!!!

حتی این پله های سنگی نیز، امشب قصد آزار من بیچاره را داشتند.

تنها نکته‌ی مثبت امشب، این بود که نگهبان برج، مرا می شناخت و بدون کوچکترین ابهامی،

اجازه ی ورودم را صادر کرد.

چند پله را به سرعت به سمت بالا طی کردم.

هنوز به پاگرد طبقه ی اول نرسیده بودم، که تصور پانزده طبقه بالاتر، داشت مرا از پا می انداخت!

کمی ایستادم…

دست بر نرده های سرد گذاشتم، به سمت بالا نگاه کردم.

آن سکوت تاریک، صداى نفسهای خشکم را چندین برابر واضح تر و وحشتناکتر می نمود.

من حتی از صدای نفس های بریده و لاینقطع خود، به شدت می هراسیدم.

اندکی نرده را در میان دستانم فشردم؛ کمی تردید، مجبور به توقفم کرد.

با خودم زمزمه کردم:

– برگرد!

برو دختر،

برگرد و بذار تموم بشه،

که همیشه خوب بودن، درست بودن و صداقت داشتن، پاسخ ایده آلی برای اونچه که توى تقدیرت رقم خورده، نیست.

بذار کمی بد باشی، همونطور که با تو بد بودن و بد کردن.

این نهایت راهِ توئه، آخر خطى…

تردید نداشته باش!!

برگرد…

در تضاد بین هر آنچه در فاصله ی مرز بین دو شانه ام، تبادل می شد و من سنگینی آنها را احساس می کردم، اسیر بودم…

شانه ی سمت راستم، همان جایی بود که مادر، بارها دستش را با مهربانی روی آن گذاشته بود و کفه ی عدل و انصاف و وجدانم را یاد آور شده بود.

مغموم شده بودم.

مغموم آنچه که برای به بار نشستنش، پدید آمدن و میسّر شدنش، همه دارایى ام؛ حتى وجدانم را خرج کرده بودم.

حالا درست در آخرین دقایق، این عذاب وجدان لعنتی، این درد کشنده، این سنگینی شانه هایم، که‌ مرتب بالا و پایین می‌رفتند؛ مرا به نهایتی کشانده بود، که بی اختیار همانجا، روی پاگرد طبقه‌ی اول از پا در آمده بودم.

حالا یک قطره اشک هم، به ضیافت مرحله ی اجرای آن حکم کشنده، در آمده بود.

با نوک انگشتم، آن یک قطره اشک را برداشتم، بین دو انگشتم ساییدمش و گرمایش را در میان سر انگشتانم‌ حس کردم.

به مابقی اثر به جا مانده از همان یک قطره اشک چشم دوختم.

یاد آخرین باری افتادم که به شدت گریسته بودم، بغض کشنده ای هم میهمان گلویم شد!

من و تنهایی و خلوت پلکّان…

نشستم، سرم را بر نرده تکیه دادم.

به یاد آوردم که چگونه شد که به اینجا رسیده بودم…

یادم آمد که قبل از آمدنم چطور توانسته بودم مانی زبان بسته را آن طور بی رحمانه بزنم!

با خودم می گفتم:

– اصلا من و کتک زدن؟!

اون هم کتک زدن اون بچه‌ی بی گناه؟

یاد شیب چشمانش می افتادم که چگونه با آن چشمان مورب رو به بالا، که کمی رنگ اشک به خود گرفته بود، مرتب با صدای خش دارش التماسم می‌کرد.

دلم ‌پرپر شد…

– نه آبجی غلط کردم،

به خدا شیطون گولم زد.

نه تو رو قرآن آبجی!

گریه نکن…

تو رو خدا بیا بازم منو بزن اما گریه نکن!

دستم را در میان انگشتان کوتاه و تپلش گرفته بود و سمت سرش می‌برد و می‌خواست که به وسیله ی دستهای ناتوانم، به خودش ضربه بزند.

دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم، در آغوش کشیدمش.

در خلوتی که فقط من و مانی میهمانش بودیم، در آغوش یکدیگر، غریبانه فرو رفته و بر دردهایی که داشتیم های های گریستیم.

عمیق بوئیدمش،

کاری که عادت همیشگی ام بود را انجام دادم، همان که موجب آرامشم بود.

حتی در سخت ترین لحظات زندگی، در آغوش کشیدنش، بوئیدنش، بوسیدنش، منتهای خواسته ام از زندگی می‌شد؛

اما من که اصلا زندگی نکرده بودم…

آن شب عجیب بوی سیگار می داد،

موهای نرم و کوتاهش، صورت پهن و حتی دستانش بوی سیگار می داد.

مثل همیشه وقتی که کار بد می کرد، مظلومانه نگاهم می کرد‌.

زبان پهن و بزرگش، در میان حفره ی دهانِ نیمه بازش، نمایان بود. یک بار دیگر گفت:

– به خدا غلط کردم، دیگه نمی کشم.

تقصیر من نبود، احمد جوجه بهم سیگار داد.

گولم زد. من که اصلا بلد نبودم سیگار بکشم. گفت کاری نداره،

بذار تو دهنت، فکر کن داری ساندیس می خوری.

منم انجام دادم، بعدش داشتم خفه می شدم. سرفه کردم، گریه کردم، اما اونا همگی، بهم‌ می خندیدن؛ بابا جمشیدم می خندید، اما بعد احمد جوجه رو دعواش کرد.

نگذاشتم حرفش تمام شود، محکم سرش را روی سینه ام فشردم و در کنار گوش کوچکش، زمزمه کردم:

– بابا جمشید نه، مانی!

بابا جمشید نه، جمشید هیچ وقت بابای ما نیست!

بعد میان هق هقم ادامه دادم:

– بذار امشب تموم شه…

این شبِ لعنتی به تهش برسه، اونوقت می بینی چطور روزگار سیاهمون تموم میشه، غم و غصه پر می کشه، حتی مریضی مامان هم‌، خوب می شه.

تو هم‌ می‌تونی بری مدرسه،

منم آزاد می شم داداش کوچولوم. آزادِ آزاد…

آرامِ آرام بود.

انگار در حال گوش دادن به قصه ای بود، که هزار بار دیگر شنیده بود و هیچ گاه، حتی ذره ای، از لذتش، از هزاران بار شنیدنش، کاسته نشده بود!

در اوج آن داستان پر ماجرای زیبا، لختی چشمهایم را بستم. خودم را در جایی دیگر، که هرگز، هیچ گاه در آنجا نبودم؛ زیر سقفی که هرگز، شبیه سقف خانه ام نبود، تصور کردم!

سرزمینی را می دیدم،

آشیانی را، جایی که شبیه خواب های من بود.

بیست و دو سال خواب های قشنگی، که در سراسر شبهای پر دردش، خواب آن را دیده بودم. به هر گوشه از آن خوابهای خیالی، دل خوش کرده و با آن زندگی کرده بودم.

من در آن لحظات، مادرم را هم دیدم که دیگر درد نداشت،

از دردهای کشنده دست و پایش، خبری نبود.

وقتی در آغوشش فرو رفتم، حتی از بوی مشمئز کننده و تند ضمادی که همیشه، مرهم درد پاهایش بود نیز؛ خبری نبود.

مانی را دیدم، آنقدر زیبا و کامل می دیدمش؛ که فراموش کرده بودم، مانی پسر بچه ای با بیماری سندرم داون است.

آنچه که دیدم فقط خوشبختی بود، خوشبختی محض…

چشمانم را گشودم،

یک بار دیگر به سیاهی شبی که از میان پنجره پیدا بود، چشم دوختم.

ساعت کهنه و زهوار در رفته ی روی دیوار، دومین چیزی بود که پس از سیاهی شب، نگاهش کرده بودم.

تقریبا ده شب بود. زمان فرا رسیدن بزرگترین اتفاق زندگی ام، که قرار بود به وقوع بپیوندد!

کمی دلم شور می زد، خیال کردم خوشحالم؛ اما نبودم. گفتم می توانم باشم، اما نشدم.

برای اینکه حواسم را به سمتی دیگر هدایت کنم؛ گوشی ام را برداشتم و شماره زرى را گرفتم.

بعد از مدت کوتاهی، صدای زری را شنیدم که با لوندی خاص خودش، جواب داد.

با حالتی نامطمئن پرسیدم:

– الو، زر زر تو کجایی؟ رسیدی؟!

طبق عادت همیشگی اش، در حالی که صدایش آمیخته با تق تق آدامسی بود که زیر دندانش، با ولع آن را می جوید؛ گفت:

– نه بابا، تو راهم هنوز. اینجا دیگه چه قبرستونیه دختر. نزدیک یه ساعته راه افتادم، هنوز هم نرسیدم.

هی ببینم دختر، نکنه قبرستون آدماست این گوشه ی شهر؟

لامصب پرنده پر نمی زنه این دور و ور، در عوض تا چشم کار می کنه، رستوران و ماشین‌های شیک و پیک.

– خیلِ خوب! زر زر تو رو خدا دیگه سفارش نکنم، خودت می دونی که ….

– آره بابا، درسمو حفظ حفظم،

این شری جونت مخ منو پاک‌ پوکونده، بس که بهم درس اخلاق و ادب داده این چند وقته.

راستی مهشید نمی دونی چقدر خوشگل شدم با این موهای بور و مانتوی تنگ! اوووووه! باید خودت ببینی، یه پا جیگری شدم امشب واسه خودم…

– خیلِ خوب!

زر زر تو رو خدا دیگه سفارش نکنم؛ مواظب باش. دقت کن، یه وقت خدایی نکرده، سوتی موتی ندی.

– نه‌ جونم.

تو خیالت تختِ تخت باشه.

زر زر کار خودشو خوب بلده.

در ضمن‌ مگه قرار نبود از امشب اسم من دیگه زری نباشه جونم؟

نیلو صدام کن، نیلو عشقم. از امشب من رسما نیلوفرم.

گوشی را که قطع کردم، نفسی از میان سینه ام برخاست.

خیال کردم نفس راحت که می گویند، می تواند این باشد؛ اما نبود!

لحظه ای بعد در حالی که سر مانی هنوز روی پایم بود، به نیم رخ مسطحی از چهره ی دوست داشتنی اش، خیره شدم. نوازشش کردم و او همچنان با آن انگشتان کوتاهش، با نقش گلهای قالی رنگ و رو رفته، بازی می کرد.

آخرین نگاهم به سمت مادر پر کشید.

اثر داروهای مسکن و آرام بخشی که می خورد، آنقدر قوی بود؛ که ساعتها، همانگونه که دستش را زیر صورت گذاشته، به خوابی عمیق فرو می‌رفت.

از همانجا و از میان همان‌ پنجره، نگاهم به اتاقک سمت دیگر حیاط دوخته شد.

همان نقطه ای که دائما چراغ زرد و کم سوی وسط سقفش روشن بود.

هیچ وقت خیال خاموش شدن را نداشت.

سکوت و آرامش را، هیچگاه در آن اتاق سیاه و مخوف ندیده بودم.

جایی که پاتوق یک‌ مشت، مرد عیاش بود، و مرتب پر و خالی می شد.

اوباشی که، صدای منفور قهقهه هایشان گاه در اثر نشئگی، گاه رجز خواندن هایی از سر مستی، کابوس هر شبم بود.

حتى سکوتشان از خماری، وحشتی به جای مانده از زمانهای دورِ کودکی ام بود.

آن زمانی که مادر، به شدت مرا از نزدیک شدن به آن سمت حیاط، حذر داده بود.

جمشید را دیدم که فلاسکی در دست داشت، سلانه سلانه به سمت اتاق می آمد.

به سرعت سر مانی را که دیگر کاملا به خواب رفته بود، از روی پایم برداشتم و روی بالش گذاشتم.

خودم هم در کنارش دراز کشیدم و چشمانم را محکم بستم، کاری که تقریبا از ده سالگی کرده بودم.

دوازده سال بود که چشمانم را برای ندیدنش، به رویش بسته بودم.

ندیدنش را هزار برابر به دیدنش بخشیده بودم.

به آرامی گوشه‌ی در را گشود.

بوی تند و مشمئز کننده ای که حاصل از سیگار و تریاک و الکل بود، در اتاق پیچید.

سرش را از میانِ در، داخل اتاق آورد و گفت:

– شایسته! شایسته!

زن پاشو یه کتری آب جوش بده!

 

 

رمان پیشنهادی مشابه این مطلب:

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان دژ آشوب از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان 49 کبوتر از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان ماه طوفان از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان مرگنواز از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 1 از زینب ایلخانی

لینک مستقیم بدون سانسور دانلود رمان هزارچم 2 از زینب ایلخانی

نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید؟
https://romanclub.ir/?p=68
لینک کوتاه:
نظرات

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

موضوعات
ورود کاربران
درباره ما
\"رمان کلوب: ماجراجویی در دنیای کتاب‌ها، در کنار دوستان جدید. اینجا، هر کتاب‌خوانی یک همراه پیدا می‌کند. عضو شو و با هم کتاب‌خوانی را به یک تجربه‌ی اجتماعی تبدیل کنیم!\" \"رمان کلوب: برای آن‌ها که رمان نفس می‌کشند. پاتوقی گرم و صمیمی برای عاشقان کتاب، پر از رمان‌های جذاب، گفتگوهای داغ و پیشنهادهای هیجان‌انگیز. همین حالا عضو شو و به جمع ما بپیوند!\"
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان کلوب " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!